آقای حسین علی سلطانیه

حسین‌علی سلطانیه، فرزند یعقوب، متولد 1330 دامغان، شانزده ماه و نیم در جبهه بود و در سال 1382 از بهداشت و درمان بازنشسته گردید.

بد شانسی

در عملیات کربلای4 رانندۀ آمبولانس گردان قمر بنی‌هاشم دامغان بودم. یک آمبولانس لندکروز صفر کیلومتر به من داده بودند. برادران حسین باقری و شاکری دو امدادگری بودند که با من بودند. وقتی به‌طرف خط می‌رفتیم، گردان پشت یک خاکریز ناهار خورد و نماز خواند. همان وقت در اثر آتش دشمن چند نفر مجروح شدند که آنها را به اورژانس پشت خط رساندیم.

وقتی به‌خط برگشتیم ساعت12 شب شده بود. به ما گفته بودند باید به جادۀ شش برویم. در آن محل گردان قمربه محلی رسیدیم که فکر کردیم جادۀ شش است. جاده گِلی بود و سر و صدای بلدوزر هم می‌آمد. امدادگرها کمک کردند تا وقتی که دشمن منور می‌زد مقداری جلوتر رفته و آمبولانس را در بغل جاده پارک کردم تا منتظر بمانیم عملیات شروع شده و برای انتقال مجروحان جلوتر برویم.

یگباره متوجه شدم که گوشۀ تیغ بلدوزر به اتاق آمبولانس گیر کرد. هیچکاری از دستم برنمی‌آمد. تا رفتم به‌خودم بجنبم بیست متری آمبولانس را جلو برد و همه چیزش را خورد کرد و سپس به دست‌انداز کنار جاده آمبولانس را پرت کرد. با بدبختی خودم را از شیشۀ شکستۀ آن بیرون کشیدم و روانۀ عقب شدم تا یک آمبولانس دیگر تحویل بگیرم.

کربلای5

پس از ناکام ماندن عملیات کربلای4 به قائمیه، محل استقرار تیپ12 قائم(عج) استان سمنان برگشتیم. مجدداً سازماندهی انجام شد. ما هفت نفر بودیم که برای رانندگی هفت دستگاه آمبولانس تیپ انتخاب شدیم. یکی دو روز به شروع عملیات همراه چهارده نفر امدادگر به لشکر 5نصر مأمور شدیم.

صبح عملیات وقتی هوا روشن شد و مجروح آوردند، من گفتم چند مجروح را ببرم تا راه را یاد بگیرم. باید مجروحان را تا بیمارستان علی‌بن‌ابی‌طالب در می‌بردم که فاصله‌اش تا آنجا زیاد بود. هنگام برگشت، یک هواپیمای دشمن پل روی کارون را با راکت زد و خراب کرد. به من آدرس دادند کمی جلوتر یک پل متحرک وجود دارد. به سراغ پل رفتم. پل همراه موج آب بالا و پایین می‌شد. همین که دو تایر جلوی آمبولانس روی پل قرار گرفت، یک هواپیما به طرف آمبولانس شیرجه رفته و راکتی را به طرف ما شلیک کرد که در دو متری آمبولانس توی آب سقوط کرد. با انفجار آن موج انفجار من را گرفت و مقدار زیادی گل و لای بیرون پاشید. خودم را از آمبولانس بیرون پرت کردم. یک آمبولانس آمد و من را تا بیمارستان خرمشهر رساند. آنجا 24 ساعت استراحت کردم تا حالم خوب شد.

آقای عباس قادری

«عباس قادری» مدیرعامل جمعیت هلال احمر استان سمنان در سال های دفاع مقدس است که پس از اتمام دوره خدمت سربازی در سال ۶۱ با دعوت شورای شهر وقت سمنان با حضور حاج آقا شاهچراغی و سید طاهر طاهری و نمایندگان هلال احمر تهران، جمعیت هلال احمر استان را راه اندازی می کند و بنده به عنوان مدیرعامل جمعیت هلال احمر، فعالیت خود را آغاز می کند.

بخش فرهنگ پایداری تبیان
عباس قادری

پذیرایی از اسرا

تیرماه سال ۶۱ بود. در آن زمان اردوگاه اسرای عراقی را در استان سمنان دایر کرده بودند که در نزدیکی گردنه آهوان و اردوگاه قدس فعلی بناشده بود. حدود ۴۰۰۰ اسیر عراقی که غالبا بعثی بودند، در آنجا نگهداری می شدند. هلال احمر در اردوگاه، کار زدن و برپایی چادر را به عهده داشت. همچنین آب رسانی، درمان اسرا و... را نیز انجام می داد. چند نفر امدادگر، پزشک یار به همراه تعدادی آمبولانس و پزشک برای درمان بیماران و مداوای مجروحان حضور داشتند. بیماری گال در آن زمان اسرای عراقی را آزار می داد. برای درمان و ریشه کن کردن این بیماری، لباس های اسرا را سوزاندیم و لباس های تمیز و نو به آنان دادیم. داروهای بهداشتی و نظافتی را نیز مرتب بین اسرا توزیع می کردیم.
به مرور زمان تخت های سه طبقه توسط دژبان مرکز ساخته و در اختیار اسرا قرار گرفت. رفته رفته با گذشت زمان امکانات رفاهی بیشتر شد و اسرا راحت تر به زندگی اسارت خو گرفتند. در سال ۱۳۶۷ معاوضه اسرا انجام شد و این اسیران به کشورشان بازگشتند.

هلال احمر در جبهه ها

هلال احمر استان امدادگرهایی در اختیار داشت که از طریق بسیج به مناطق جنگی اعزام می شدند. هلال احمر، واحد امداد جبهه را تشکیل داد که در استان سمنان نیز نماینده داشت که پس از اعزام در اختیار گردانها قرار می گرفتند. آنها را با آمبولانس هایی که توسط مردم تهیه شده بودند به جبهه اعزام کردیم. پشتیبانی از جبهه ها در شهرستان ها انجام می شد. سوله هایی در اختیار داشتیم که به عنوان انبار مورد استفاده قرار می گرفت. مردم کمک های خود را از قبیل: پوشاک، خوراک، مواد مصرفی، سوخت و... به هلال احمر می دادند و ما همه آنها را در این سوله ها قرار می دادیم. پس از تفکیک و جداسازی و بسته بندی توسط مردم از طریق کامیون های هلال احمر، به مناطق غرب و جنوب کشور ارسال می کردیم. شهید رمضان مداح کارمند هلال احمر بود که در تیپ حضرت موسی بن جعفر(ع) در اثر بمباران به شهادت رسید.

نامه های اسرا از صلیب سرخ به جمعیت هلال احمر تحویل داده می شد. واحد امداد جبهه نامه ها را به خانواده ها تحویل می داد. خانواده ها نیز پس از پاسخ، نامه ها را به هلال احمر و از آنجا به صلیب سرخ تحویل می دادیم که به دست آزادگان ما می رسید

هلال احمر بخش ها و معاونت هایی داشت که امر مربوط به خود را انجام می دادند که شامل: معاونت امداد نجات، اداری و مالی و معاونت جوانان بود. معاونت جوانان، مرکز پرورش فکری اسلامی جوانان بود که برگزاری کلاس های آموزشی امداد و نجات در این بخش انجام می شد. همچنین انجام کارهای خدماتی و داوطلبانه از قبیل دوخت پوشاک( لباس، بافت، دستکش، کلاه، شال و...) توسط بانوان در این معاونت انجام و به جبهه ارسال می شد.

بیمارستان صحرایی

هلال احمر چادرهایی را در منطقه برپا می کرد که معاونت درمان، آن را از جهت پرسنل امدادی پوشش می داد. در عملیات کربلای۴ و ۵، تعداد زیادی از رزمندگان مجروح شیمیایی شدند. دکتر راه چمنی مسئول پشتیبانی جنگ وقت، ضمن بازدید از امکانات ما در استان، دستور اسکان مجروحان را دادند. دانشگاه علوم پزشکی به عنوان نقاهتگاه مجروحان شیمیایی با بیش از ۱۰۰۰ تخت و امکانات کامل درمانی آماده و در اختیار پشتیبانی جنگ قرار گرفت.
معاونت جوانان هلال احمر با بهره گیری از اساتید معاونت بهداشت و درمان کارهای آموزش را انجام می داد. امدادگران پس از طی دوره های لازم در خدمت سازمان قرار می گرفتند.
قائم مقام کمیته پشتیبانی و امور رزمندگان بودم. مسئول کمیته حاج آقا شاهچراغی بود. وظیفه رسیدگی اداری و بررسی مشکلات حقوقی رزمندگان و امکانات رفاهی از قبیل: کوپن، زمین مسکونی و... را پیگیر بودیم. ارسال مواد سوختی به خانواده ها و... را نیز به کمک تعاون سپاه انجام می دادیم.

ارسال خون به جبهه ها

هلال احمر بانک خون را در بلوار ۱۷ شهریور سمنان راه اندازی کرد. خون گیری در بیمارستان ها انجام می شد. چنین تشکیلاتی در سمنان و دامغان نیز راه افتاد. اگر نیاز به خون داشتیم اطلاع رسانی می کردیم و پس از خون گیری از داوطلبان بلافاصله به جبهه ها اعزام می شد. این کار معمولا در هر عملیات انجام می شد.

نامه های اسرا

نامه های اسرا از صلیب سرخ به جمعیت هلال احمر تحویل داده می شد. واحد امداد جبهه نامه ها را به خانواده ها تحویل می داد. خانواده ها نیز پس از پاسخ، نامه ها را به هلال احمر و از آنجا به صلیب سرخ تحویل می دادیم که به دست آزادگان ما می رسید. با امام جمعه و بنیاد شهید مرتب از خانواده های شهدا و مفقودین و آزادگان سرکشی داشتیم و به اوضاع آنان رسیدگی می کردیم.

بازگشت آزادگان

طی موافقت و تفاهم ایران و عراق، آزادگان و اسرای عراقی مبادله شدند. در انتظار بازگشت آزادگان بودیم. جمعیت زیادی برای استقبال به پلیس راه سمنان آمده بود. مشاهده کردیم آزادگان با پاترول می آیند. ناگهان مردم به سمت خودروها هجوم بردند و روی پاترول ریختند. زیر فشار جمعیت، جان آزادگان به خطر افتاده بود. به هر زحمتی بود تعدادی را پراکنده کردیم. پاترول حرکت کرد. تنها بالای پاترول بودم و دراز کشیدم تا کسی بالا نیاید. خودرو حرکت کرد. ۵ کیلومتر جلوتر که رفتیم، جمعیت کم شد و آزادگان را تحویل خانواده هایشان دادیم.
به یکی از روستاهای شاهرود رسیدیم. آزاده ای را برای تحویل بردیم. مادرش در حالی که چادرش را پشت گردنش بسته بود با چشمانی اشک بار می گفت: پسرم خوش آمدی. تو مسافر کربلا بودی. خوش آمدی. این صحنه بسیار احساسی بود. همه گریه می کردند. یاد کربلا زنده شده بود. در دلم روحیه این مادر را تحسین کردم.

پناهنده های عراقی

زمانی برخی از عراقی ها به ایران پناهنده شدند ولی چون مشکوک بودند باید مراقبت می شدند. اینان مدتی در کاروان سرای لاسجرد و ده نمک تحت حافظت سپاه و ارتش قرار گرفتند. هلال احمر استان این کاروان سرا را به تشک، تخت، پتو و... تجهیزکرد و به مداوای مجروحان و تامین سلامت آنان پرداخت.

قاصد شهادت

یکی از کارهای مان اطلاع رسانی به خانواده ها در خصوص شهادت فرزندانشان بود. با مسئولین استان به دیدار خانواده شهید می رفتیم و خبر شهادت را به آرامی می دادیم. غالبا هم خداوند را برای این افتخار شکر می کردند. روزی در ساختمان مدیریت در استان پشت میز در حال انجام امور بودم که یکی از اعضای تعاون سپاه به نام آقای رستمیان وارد شد. وی خبر داد که خواهرزاده ات سید محمود ربیعی هاشمی به شهادت رسیده است.

صحنه دردآور مرصاد

با دو آمبولانس به اسلام آباد اعزام شدیم. وقتی از تنگه چهار زبر گذشتیم پیکر مطهر شهدا را روی زمین دیدیم. حالمان دگرگون شد. منافقان ساختمان هلال احمر، بیمارستان و... را ویران کرده بودند. همه مجروحان را هم به شهادت رسانده و در محوطه بیمارستان ریخته بودند. این صحنه ها مرا آزار داد. به سختی بیمارستان را پاکسازی کردیم و شستشو دادیم.

دکتر سیامک یغمایی

یک خاطره از دکتر سیمک یغمایی

بيمار را باور كنيم

شهريور ١٣٦٣ دو ماه پس از امتحانات بورد تخصصى جراحى عمومى عازم محل خدمت طرح نيروى انسانى شدم خوشحال و پر انرژى براى انجام وپياده كردن انچه كه در طول يازده سال اموخته بودم

محل خدمتم شهرى بزرگ در غرب كشور و بيمارستانى نظامى با دويست تخت بسترى بود روز ورودم رئيس بيمارستان كه جراحى قديمى بود به استقبالم امد بيمارستان كمى خشن بنظر ميرسد نظامى ها در راهروها در حال تردد بودندولى همه چيز مرتب و منظم بود قسمت هاى مختلف بيمارستان را نشانم داد ومرا به همكاران ديگر معرفى نمود جالب اينكه هيچ يك از پزشكان ايرانى نبودند تمام جراحان يا هندى و پاكستانى و يا بنگلادشى بودند كه بسيارى از انها فارسى را هم به خوبى صحبت نمى كردند در پايان برنامه كارى شامل روز هاى اطاق عمل  ساعات درمانگاه و كشيك أنكال را بدستم   داد و برايم ارزوى موفقيت نمود.

روزهاى شنبه و دوشنبه روزهاى درمانگاه من بود كه پس از ويزيت بيماران بخش ساعت ٩ صبح بايد حضور مى يافتم.

روز اول درمانگاه و اولين بيمار جوانى بود قد بلند رشيد و خوش سيما با ظاهرى مرتب كه روبرويم نشست اسمش محمد بود پس از سلام و احوالپرسى جوياى حال و بيماريش شدم گفت كه مجروح جنگى است و حدود يك سال پيش بعلت موج انفجار و اصابت تركش در جبهه هاى جنوب لاپاراتومى شده و مدتها بسترى بوده است نوع و ضايعات جراحى شكم را نمى دانست ولى شكايت داشت كه هر وقت مى نشيند احساس مى كند كه يك چيزى سر دلش فرو ميرود.

به عنوان اولين روز درمانگاه و اولين بيمار بدقت به حرف هايش گوش دادم و بدقت تمام معاينة كردم نكته خاصى نبود يك نسخه شامل يك انتى أسيد و يك أرام بخش نوشتم و بدستش دادم تشكر كَرد و رفت.

از هفته بعد روز هاى شنبه محمد هميشه مريض اول و يا دوم بود با همان سيما و همان شكايت هميشگى كه هر وقت مى نشينم يك چيزى سر دلم فرو ميره و من هميشه به اين فكر كه كدام بيمارى است كه وقتى آدم بنشينه يك چيزى سر دلش فرو بره؟

حضور محمد در درمانگاه براى من در هر هفته عادى شده بود بچه هاى درمانگاه معتقد بودند كه محمد موج گر فتگى داره و دچار اختلات روانى و عصبى است.چند بار او را به متخصص اعصاب و روان إرجاع دادم ولى داستان تفاوتى نمى كرد او هم چنان روز هاى شنبه اولين بيمار با همان شكايت هميشگى بود.

پنج ماه گذشت و اين داستان همان طور ادامه داشت گاه فكر مى كردم كه چرا محمد با اينكه مى بيند داروهاى من مؤثر نيست دست از سرم بر نمى دارد.جالب بود كه هيچ وقت اعتراضى نمى كرد وهر نسخه اى كه مى نوشتم را قبول مى كرد و تشكر مى كرد.

شنبه ٩ اسفند ماه است بهار در غرب كشور زودتر احساس مى شود من خوشحال كه تعطيلات عيد نزديك است و مى توانم به خانه برگردم ساعت نه صبح وارد درمانگاه مى شؤم مثل هميشه محمد مريض اول است روبرويم مى نشيند و داستان تكرارى هميشگى.

ناگهانى در مانگاه شلوغ مىشود يكى از بچه هاى سپاه سراسيمه وارد شد و گفت دكتر چد تا مجروح بد حال اوردن عجله كن.فورا بيرون پريدم تخت هاى اورژانس پر از مريض بود من بالاى سر يك مريض تركش خرده بد حال  بردن رنگ پريده بد حال با ديسترس تنفسى بچه ها سه تا رگ خوب گرفته بودن سرم رينگر مثله گلوله تو رگ مريض ميرفت سوند لوله معده گذاشته بودن تا رسيدم بالاى سر مجروح  chest tube دستم دادن مرحبا به بچه هاى جنگ.گفتم مريض فورى ببرن اطاق عمل تو اين فاصله براى سه تا مجروح ديگه كه بد حال نبودن راديو گرافى قفسه صدرى و شكم نوشتم وتا سرم بلند كردم محمد و ديدم يك نسخه هم براى او نوشتم پريدم طرف اطاق عمل.

شنبه ١٦ اسفند مثل هميشه ساعت ٩صبح درمانگاه و اولين مريض محمد است ولى اين بار يك پاكت راديوگرافى تو دستش.پاكت روى ميز مى گذارد من مى پرسم اين چيه ميگه همان عكسى كه هفته پيش گفتين بگيرم تازه متوجه ميشم كه اشتباها برگ درخواست راديولوژى يك مجروح را اشتباهى به جاى نسخه به محمد داده اند.

عكس در اوردم زدم روى نگاتوسكوپ.از چيزى كه روى عكس مى ديدم يك دفعه تمام دنيا را زدن تو سرم يك پنس گنده جراحى توى شكم محمد بود كه سر پنس درست زير گزيفوييد قرار داشت.محمد رأست مى گفت كه هر وقت مى شينه يك چيزى فرو ميره سر دلش.

شوكه شده بودم گفتم محمد بايد عمل بشى نگاهم كرد و خيلى أروم گفت باشه.

همان روز محمد عمل كردم و پنس و در اوردم روز بعد مرخصش كردم.

هفته بعد روز شنبه محمد بدرمانگاه امد با سه تا شاخه گل نرگس كه روى ميزم گذاشت و تشكر كرد و گفت خوب شدم.دلم مى خواست بلند شم بغلش كنم ببوسمش و بگم محمد منو ببخش براى همه نادانيم براى همه بى تجربگيم.اما غرور جوانيم همچين اجازه اى نداد.

از هفته بعد ديگه هيچ وقت محمد بدرمانگاه نيامد.ومن الان سى و چند ساله كه در حسرت عذر خواهى از محمد مانده ام.

بعد ها سراغ محمد از بچه هاى درمانگاه گرفتم هيچ كس او را نمى شناخت فقط يكى از خدمه ها گفت كه او بچه اسلام أباد بوده و هر هفته براى ويزيت مى امده كرماشاه.

من در اين فكر بودم كه محمد در عرض شش ماه هر ماه  چهار بار اين همه راه مى أمده تا به من بگه كه وقتى مى شينه يك چيزى سر دلش فرو ميره .واى برمن. واى برمن. واى برمن

عزيزانم همكاران خوبم. بيمارنتان را باور كنيد. باوركنيد. باور كنيد

دكتر سيامك يغمايي ١٣٩٤

آقای محمباقر شریفی صحی

محمدباقر شریفی‌صحی، فرزند علی‌آقا، متولد 1332 دامغان و دارای 96 و هفده روز سابقۀ جبهه کارمند بازنشستۀ جهادسازندگی می‌باشد. وی در سالهای دفاع مقدس مسئول بهداشت و درمان قرارگاه حمزه سیدالشهدا جهاد سازندگی بود.

نیروهای بهداشت و درمان قرارگاه

از زمان تشکیل قرارگاه حمزه جهاد سازندگی در سال 1361 تا پایان جنگ اینجانب به عنوان مسئول کمیتۀ بهدشت و درمان قرارگاه خدمت کردم.

بستگی به مورد از یک تا سه پزشک در این کمیته مشغول به کار بودند. برای تأمین پزشک و نیروهای  دیگر لازم در این بخش از سپاه پاسداران درخواست نیرو می‌کردیم. آن‌ها نیز اصولاً نیروهای موردنیازمان را تأمین می‌کردند که برخی از آن‌ها پزشکانی بودند که برای طی دورۀ سربازی به این کمیته معرفی می‌شدند و یا افرادی بودند که دورۀ طرح خودشان را طی می‌کردند. مثلاً دکتر علی جوادزاده حدود دو سال در واحد بهداشت و درمان قرارگاه خدمت کرد. گاهی هم نیروهایی از بهداشت و درمان استان برای 45 روز به قرارگاه می‌آمدند.

ازآنجاکه مقر قرارگاه حمزه در شهر ارومیه بود، با چند پزشک نیز قرارداد بسته بودیم که نیروهای بیمار و مجروح و مصدوم قرارگاه را در اسرع وقت درمان نمایند.

در برخی موارد در قرارگاه نیروی دندان‌پزشک نیز داشتیم زیرا در قسمتی از بهداری قرارگاه یونیت دندان‌پزشکی مستقر کرده بودیم تا خدمات دندان‌پزشکی ارائه شود.

نیروهای درمانی قرارگاه علاوه بر ارائۀ خدمات در محل قرارگاه برای بازدید به محل استقرار پاسگان تابعه قرارگاه به مناطق عملیاتی اعزام می‌شدند.

 

امکانات بهداشت و درمان قرارگاه

 

با توجه به اینکه تعداد9گردان رزمی مهندسی زیر نظر قرارگاه حمزه جهاد سازندگی مشغول خدمت بودند و هر گردان در منطقه‌ای مستقر بود که با دیگر گردان‌ها فاصله‌اش زیاد بود، هر گردان نیز دارای یک آمبولانس بود. رانندگان این آمبولانس‌ها نیز طوری انتخاب می‌شدند که از دانش امدادگری برخوردار باشند یا به آن‌ها آموزش‌های موردنیاز داده می‌شد. در صورت امکان به پاسگان نیز نیروی امدادگر یا بهیار مأمور می‌کردیم. در خود قرارگاه نیز همیشه سه دستگاه آمبولانس آماده وجود داشت.

داروهای موردنیاز ما نیز بیشتر از داروهایی تأمین می‌شد که توسط مردم به جبهه اهدا می‌گردید. هرچند وقت یک‌بار یک نیسان ازاین‌گونه داروها برایمان ارسال می‌شد که چند نفر نیرو را برای تفکیک و دسته‌بندی این‌گونه داروها آموزش داده بودیم. برخی از داروها را که موردنیازمان نبود را در داروخانه‌های شهر ارومیه تعویض می‌کردیم.

حدود سه‌هزار ماسک شیمیایی داشتیم که به هر رزمنده در بدو ورود به منطقه یکی از ماسک‌ها  را همراه قوطی آمپول آتروپین تحویل داده و پس از اتمام مأموریت آن‌ها ماسک‌ها را تحویل گرفته و پس از بررسی آن‌ها نسبت به ضدعفونی و تعویض فیلتر آن اقدام می‌کردیم.

بهداشت در قرارگاه

 

ما در قرارگاه حمزه بیشترین امکانات و وقتمان را صرف بهداشت می‌کردیم. برای نیل به این مهم در ابعاد زیر انجام‌وظیفه می‌کردیم:

ا1- در بدو ورود نیرو به قرارگاه سعی می‌کردیم به طریق غیر محسوس همۀ آن‌ها را بازدید کنیم تا در صورت ابتلا به بیماری‌های قارچی یا پوستی اقدامات لازم را انجام دهیم.

2- ضمن ثبت مشخصات نیروهای تازه‌وارد در دفاتر مخصوصی که از سپاه پاسداران تحویل می‌گرفتیم به هر یک کارت و پلاک تحویل می‌دادیم.

3- هنگام تحویل لباس کامل زیرورو از نیروهای تازه‌وارد می‌خواستیم که به حمام رفته و تمام لباس‌هایشان را تعویض کنند.

4- وسایل بهداشتی انفرادی  مثل خمیردندان، حوله، مسواک، صابون، شامپو و... تحویل هر رزمنده می‌شد.

5- درصورتی‌که افراد تازه‌وارد فاقد کارت واکسیناسیون کزاز و مننژیت بودند، در برابر این دو بیماری واکسینه می‌شدند.

6- توزیع مایع ظرف‌شویی و داروهای بهداشتی در بین نیروهای رزمنده، توزیع لباس برای نیروهای آشپز و خباز و توزیع مواد ضدعفونی ‌هالامید و کرئولین درجاهای موردنیاز.

7- توزیع کلرات و قرص کلر در بین نیروها.

8- نظارت بر کار طبخ غذا و ضدعفونی کردن سبزیجات مصرفی و ماشین تقسیم غذا

9- توزیع صابون گوگرد و شامپو با بنزن جهت مبارزه با بیماری‌های پوستی،

10-نظارت و کلرزنی آب‌های آشامیدنی به‌طور مستمر

11- ضدعفونی کردن انبار تدارکات، تله گذاری برای حیوانات جونده، و توصیه به ایجاد فاصله بین کیسه‌ها و کارتون‌های مواد غذایی با زمین

12--ضدعفونی و صابون‌گذاری کلیه دستشویی‌های

13- ضدعفونی کردن حمام‌های ستاد قرارگاه، سم‌پاشی مسجدها و سم‌پاشی اطراف آشپزخانه و سم‌پاشی سنگرهای تمام پاسگان

14-کلرینه کردن آشپزخانه و خبازخانه و تهیه کارت سلامتی برای آنان، نمونه‌برداری و آزمایش مواد غذایی ازجمله پنیر، همبرگر، سوسیس، کالباس و مرغ‌های موجود در سردخانه

15- کلیه نیروهای شاغل در آشپزخانه مورد آزمایش خون و مدفوع قرار می‌گرفتند.

16-حذف کلیه ظروف پلاستیکی و جایگزینی آن با ظروف استیل و شیشه‌ای و ضدعفونی ظروف آشپزخانه

17- آزمایش شیمیایی و میکروبی آب‌های آشامیدنی

18- توزیع کرم سنگر به جهت جلوگیری از نیش پشه و قرص داراپریم جهت جلوگیری از بیماری مالاریا

19- پاشیدن آب‌آهک در اطراف سنگرهای محل استراحت رزمندگان به‌منظور دور کردن حشرات و حیوانات موذی

20- استفاده از امشی، نفت و گازوئیل در اطراف محل‌های تجمع نیروها به‌منظور دور کردن حشرات و حیوانات موذی

21-استفاده از توری برای پنجره‌ها و در سنگرها در فصل تابستان به‌منظور جلوگیری از ورود حشرات

 

 

 

 

 

 

 

آموزش بهداشت:

 

به‌منظور بالا بردن سطح آگاهی بهداشتی

1-       سخنرانی‌های مکرر در مراسم صبحگاهی در مورد بهداشت فردی بهداشت محیط و بهداشت عمومی

2-      الصاق پیام‌های بهداشتی از طریق نصب پلاکارد در معابر و منابع آب و کانکس‌های حمام،

3-       پخش فیلم‌های بهداشتی درزمینهٔ بیماری‌های پوستی و انگلی و بیماری‌های عفونی که به‌وسیله دستگاه ویدئو

 

خدمات درمانی

 

علاوه بر خدمات درمانی‌ای که به رزمندگان قرارگاه ارائه می‌شد خانوادۀ آن‌ها که در ارومیه مستقرشده بودند، از خدمات بهداری قرارگاه استفاده می‌کردند.

در مواردی که نیز به تخصص‎‌های خاصی بود بیماران را به درمانگاه‌های تخصصی برده تا مشکلشان برطرف شود. برای مثال طی این سال‌ها شش کودک لب‌شکری از فرزندان رزمندگان مورد عمل جراحی قرارگرفته و همین‌طور هفت کودکی که دارای انحراف چشم بودند، تحت درمان قرار گرفتند.

وقتی هم که رزمنده‌ای مجروح می‌شد، نیروهای امدادگر و آمبولانس‌های ما مجروح یا مجروحان را تا نزدیک‌ترین پست‌های امدادی یا بیمارستان‌های صحرایی موجود در منطقه می‌رساندند و ازآنجا به بعد ما به‌وسیلۀ تلفن پیگیر درمان مجروحان بودیم و در صورت نیاز به کمک به سراغ مجروحان جهادگر می‌رفتیم.

 

 

 

 

 

 

 

جانباز شیمیایی در آلمان

سید ابوالقاسم طباطبایی، فرزند سیدرضا، متولد 1343 دامغان، جانباز شیمیایی 50 درصد، حالت اشتغال: آموزش‌وپرورش و شغل فعلی: تأسیسات‌چی

 

جانباز شیمیایی در آلمان

زمستان سال 62 همراه بچه‌های طرح لبیک به جزیره مجنون رفتم. در سازمان‌دهی تک‌ور شدم. یک‌شب چند نفر را برای باز کردن قسمتی از دژ خواستند تا آب به‌طرف دیگر جزیره برود و دشمن نتواند ازآنجا به ما حمله کند. من هم داوطلب شدم. تا نزدیکی‌های اذان صبح کلنگ می‌زدم. خاک جاده کوبیده شده بود. آنجا خیلی سفت بود. کلنگ زدن کار راحتی نبود ولی من تصمیم داشتم کار را تمام کنم. نزدیک اذان صبح راه آب باز شد و آب به‌طرف دیگر جریان پیدا کرد. به عقب برگشتم تا بروم پیش بچه‌ها.

در نزدیکی استقرار گردان وضو گرفته و نماز صبح را خواندم. یک نفر در نزدیکی من خوابیده بود و پتویی رویش کشیده بود. دو سه بار صدایش زدم تا بلند شود و نماز بخواند. از جایش بلند نشد. از زور خستگی کنارش دراز کشیدم و کمی از پتو را به روی خودم انداختم.

با گرمای خورشید از جایم بلند شدم. ساعت 10 صبح بود. تعجب کردم آن برادر هنوز از جایش تکان نخورده بود. تا که پتو را از رویش کشیدم از تعجب ماتم برد. افسر بعثی بود که به پیشانی‌اش تیرخورده بود.

فقط یادم می‌آید نماز عصر روز دوم را در جزیره مجنون خواندم تا اینکه دیدم در محل دیگری هستم. از جایم بلند شدم تا به کمک یک نفر دیگر سوار بالگرد شوم. پرواز کرد و هاورکرافتی که در آنجا پهلوگرفته بود هم رفت.

برادر حسن ربیع‌زاده که فکش داغان شده بود به من رسید و گفت: «سید! تو هم اینجایی؟»

به او جواب دادم: «آری ولی اینجا کجاست؟»

هنوز حرفم تمام نشده بود هواپیماهای دشمن آمدند و منطقه را بمباران کردند. در همان حالت گیجی تعجب کردم چرا بمب‌هایشان منفجر نمی‌شود! صدای بلندگوی دستی بلند شد: «برادران دشمن از بمب شیمیایی استفاده کرده! چفیه‌هایتان را خیس کنید و جلوی صورتتان بگیرید و فرار کنید.»

چفیه‌ام را در آب خیس کردم. قدری آن را چلاندم و جلوی بینی و دهانم بستم. هنگام فرار به کمک یک نفر دیگر سر یک برانکار را گرفتم تا مجروح روی آن را نیز از معرکه بیرون ببریم.

ظاهراً بعد از نماز ظهر موج انفجار مرا گرفته بود و من را برای تخلیه به پد بالگرد آورده بودند. کمی حرکت کردیم، متوجه شدیم آن برادر مجروح به شهادت رسیده است. او را زمین گذاشتیم و خودمان به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدیم.

بعدازاینکه هوا کاملاً تاریک شد، بالگردی آمد و ما را تا اهواز برد. در اهواز به حمام رفتیم و لباس‌هایمان را بردند تا بسوزانند. ساعتی گذشت صورتم پر از آبله‌های بزرگ شد و چشم‌هایم دیگر نمی‌دید. ظاهراً آبی که با آن چفیه‌ام را خیس کرده بودم به‌شدت شیمیایی بود.

برایمان شام آوردند. اصلاً بشقاب را نمی‌دیدم. به برادر ربیع‌زاده گفتم: «بد شد کور شدم!‌ دیگر فکر این را نکرده بودم!» او غذا به دهانم می‌گذاشت و قدری هم دلداری‌ام داد.

فردای آن روز مرا با هواپیما به تهران بردند. آن روز نفسم هم بالا نمی‌آمد.

دو روز در تهران بستری بودم. آن‌وقت به من گفتند دوست داری به مشهد بروی؟ جواب دادم هر چه صلاح است انجام بدهید.

من لخت بودم و فقط رویم یک ملحفه کشیده بودند. تختم را با همان حالت داخل هواپیما بردند.

یکی دو ساعت که گذشت گفتم چقدر مشهد از تهران دور شده! پرستارم گفت ما عازم آلمان هستیم. همان پرستار گفت به‌جز من چهارده مجروح دیگر در هواپیما هستند.

پانزده شبانه‌روز تمام روی یک‌تخت بیمارستان بودم. دو شلنگ، یکی به رگ گردن و دیگری به کشاله رانم وصل بود. می‌گفتند دستگاه خونم را تصفیه می‌کند.

پرستارم خانم جوانی به اسم «ماریتا» بود. خوش‌اخلاق و دلسوز. بیشتر وقت‌ها پیشم می‌آمد تا فارسی یاد بگیرد و من هم آلمانی. فکر می‌کنم استعداد او در یادگیری زبان بیگانه از من بیشتر بود. وقتی هم از جایم بلند شدم با ماریتا منچ بازی می‌کردم. ولی امان از زمانی که فهمید در بازی تقلب می‌کنم. خیلی ناراحت شد.

آقای رهنما مترجمم بود. دو ماهی که در بیمارستان بودم تعدادی از ایرانی‌های مقیم آلمان به عیادتم می‌آمدند؛ و هدیه‌هایی هم آوردند. روزی یک خانم مسن آلمانی به دیدن ما آمد. آلمانی بود و شوهر و پسرش را در جنگ جهانی دوم ازدست‌داده بود. یک کیسه موز برایمان آورده بود. آن خانم محترم به مجروحین ایرانی خیلی محبت کرد.

عید 63 در بیمارستان بودیم. به هر جانباز هزار مارک عیدی دادند. بعد از ترخیص همراه مترجم و خانم ماریتا عازم فروشگاه نزدیک بیمارستان شدیم. موقع رفتن خانم ماریتا به من پیشنهاد داد ترک موتورش سوار شوم. در اینجا مترجم به کمکم آمد تا به او بفهماند ما باهم نامحرم هستیم.

وقتی وارد فروشگاه شدیم چشمم به یک مخلوط‌کن یک دو سه افتاد. به‌محض دیدن آن به یاد مادرم افتادم. بارها گفته بود «اگر یک مخلوط‌کن داشته باشیم خیلی به درد می‌خورد.»

همه جنس‌های فروشگاه را از زیر نظر گذراندم. تلویزیون رنگی هزار مارک بود. اگر آن را می‌خریدم دیگر نمی‌توانستم مخلوط‌کن برای مادرم بخرم. یک تلویزیون 14 اینچ سیاه‌وسفید خریدم تا بتوانم مخلوط‌کن هم بخرم.

آن شب به خانۀ ایران رفتیم تا فردایش به‌طرف ایران حرکت کنیم. شب جمعه بود. تعدادی مجروح دیگر هم آمده بودند. در بین آن‌ها برادری بود با دودست قطع‌شده و دو چشم نابینا. دعای کمیل بود و آن برادر هم کنار من نشسته بود. او اشک می‌ریخت و ما هم اشک می‌ریختیم. چند روز مزه نابینایی را چشیده بودم و می‌فهمیدم چه حالی دارد. پزشک‌ها گفته بودند نمی‌توانند ترکش یک‌چشمش را بیرون بیاورند. چشم دیگرش هم تخلیه‌شده بود.

صبح وقتی برای نماز بلند شدم قطره خونی را روی ملحفه آن برادر نابینا دیدم. از خواب صدایش کردم. تا بلند شد و چشم‌باز کرد فریاد کشید: «من می‌بینم. ای‌کاش زودتر در خانۀ ائمه می‌رفتم.» ترکش ریز چشمش هم را روی قطره خون ملحفه دیدم.

 

 

 

 

 

اسفندیار سفیدیان

اسفندیار سفیدیان، فرزند محمد، متولد 1343 دامغان با داشتن 48 ماه سابقۀ جبهه بازنشسته سپاه پاسداران می‌باشد.

 

حمل مجروح در عملیات محرم

 

قبل از شروع عملیات محرم وقتی در سپنتا مستقر بودیم به ما قدری کمک‌های اولیه آموزش دادند. مثل اینکه چگونه جلوی خونریزی را بگیریم، زخم را ببندیم یا مجروح را حمل کنیم و از این چیزها.

قبل از عملیات چند کیسۀ کوچک امداد با خودم برداشتم و دور کمرم بستم تا دسترسی به آن‌ها آسان باشد. وقتی عملیات شروع شد و قدری جلو رفتیم، خط اول دشمن شکسته شد و بازهم جلوتر رفتیم تا اینکه به سنگرهای مستحکم دشمن رسیدیم. دشمن با آتش سنگین تیربارهایش ما را زمین‌گیر کرده بود.

ساعت یک شب بود که بچه‌های گردان زرهی اصفهان به کمک ما آمدند. با شلیک آن‌ها سنگرهای دشمن متلاشی شد و بچه‌ها با تکبیر بر دشمن مسلط شدند. وقتی نگاه کردم تعداد زیادی مجروح از ما روی زمین ریخته بود. با کمک محمدعلی ترابی که بعدها شهید شد، به سرعت یکی یکی مجروحان را می‌بستیم و چند نفر نیز کمک می‌کردند تا مجروحان را به داخل یک سنگر تانک که در آن نزدیکی بود ببرند تا از شر تیر و ترکش راحت باشند.

برادر حسین فانی ران هر دو پایش تیر خورده بود. محمدعلی افضلی مجروح بود نیز به‌شدت مجروح شده بود. جبرئیل جلالی دست و سینه‌اش تیر خورده بود. ترکش باسن سیدرضا شنایی را متلاشی کرده بود. افرادی هم مثل حسین شیرپور[1] به شهادت رسیده بودند.

وقتی تمام مجروحان را بردند من هم رفتم آنجا تا ببینم باید چه کرد. وضعیت خوبی نبود. برخی مجروحان از درد ناله می‌کردند و از برخی هم خون می‌رفت. یک‌باره برادر علی شاه‌حسینی پیدایش شد. از او خواستم تا برود و وسیله‌ای برای حمل مجروحان بیاورد تا اگر عقب‌نشینی شد، برای مجروحان اتفاقی نیفتد.

گردان ما را بازسازی کردند و برای شرکت در مرحلۀ سوم عملیات محرم آماده شدیم. پس از شروع این مرحله ما بعد از ارتفاعات حمرین به‌طرف تلمبه‌خانه می‌رفتیم، قنبرعلی افضلی مجروح شد. به باسن او تیرخورده بود. قدری آن محل را بستیم و او را روی برانکادر گذاشتیم تا به عقب ببریم. تیربارش را من برداشتم. شانس آوردم چند قدم که رفتیم یک نفر به ما رسید و تیربار را از من گرفت و تفنگ کلاشش را به من داد. پس از رساندن آقای افضلی به آمبولانس خودم را به بچه‌های گردان رساندم.

کمی که رفتیم به جادۀ العماره بصره رسیدیم. حسین خرازی(شهید) آنجا بود و ماها را تشویق می‌کرد تا جلو برویم زیرا پاسگاهی در روبرویمان بود که هنوز سقوط نکرده بود. صبح شده بود و همه‌جا روشن بود. یک‌باره تعدادی نفر پیاده و پنج دستگاه تانک از پشت پاسگاه برای پاتک به رف ما آمدند. وقتی نزدیک‌تر شدند یکی از بچه‌ها با آرپی‌جی اولین تانک را به آتش کشید. دومین تانک از ترس به پاسگاه برخورد کرد و از کار افتاد. وقتی این‌چنین شد، افراد داخل آن سه تانک و نیروهای پیادۀ آن‌ها به اسارت ما درآمدند. ساعت 11 صبح بود که نیروهای تازه‌نفس جایشان را با ما عوض کردند.

مسمومیت

 

یک هفته قبل از عملیات محرم، یک‌شب شام برنج با گوشت گاو بود. ساعت 12 شب  در اثر دل‌پیچه از خواب بلند شدم و بیرون رفتم. جلوی دستشویی غلغله بود. دیدم حتی برخی که دو سه نفر نوبت به آن‌ها می‌رسید، درحالی‌که شکمشان را با دست‌هایشان محکم چسبیده بودند، یک‌باره به‌طرف بیابان می‌دویدند تا خودشان را راحت کنند. آن شب تقریباً کسی تا صبح نخوابید. صبح چند اکیپ از بهداری آمدند و به همه اُ آر اِس دادند و معاینه کردند. بعداً شایعه شد که عوضی در غذا تاید ریخته شده بود.

ساخت برانکادر

قبل از عملیات محرم در دشت‌عباس مستقر بودیم. یک روز ساعت 2 بعدازظهر یک هواپیمای دشمن بالای سرمان آمد و سه بمب رها کرد. دو تا از بمب‌ها در پشت خاک‌ریز سقوط کرد و یکی از آن‌ها در ده دوازده متری ما. ترکشی بزرگ به پهلوی عباسعلی کثیریان[2] برخورد کرد. هیچ وسیله‌ای برای حمل مجروح نداشتیم به کمک بلوز دو نفر از دوستان و دستۀ بیل برانکادر درست کردیم و مجروح را روی آن خواباندیم. خون قُلپ قُلپ از پهلویش بیرون می‌زد. یکی هم دستش را روی محل خونریزی گذاشت تا شاید بتواند کمک کند تا خون کمتری از وی برود. صد متری که وی را بردیم رنگش کاملاً زرد شد. یکی از بچه‌ها با ناراحتی گفت: «مثل‌اینکه عباسعلی شهید شده، دیگه زحمت نکشین!»

شپش

قبل از شروع عملیات والفجر4 یکی دو هفته در مسیرهای مختلف بودیم. وقتی در منطقه‌ای پدافندی مستقر شدیم، یکی از دوستان از خارش بدن و سرش شکایت کرد. وقتی زیرپیراهنی‌اش را بیرون آورد، دیدیم بدنش شپش گذاشته.

ده پانزده نفری که داخل یک سنگر بودیم، چند بار لباس‌ها را تعویض کرده و داخل آب جوشاندیم و هر بار نیز با آب و صابون خودمان را شستیم تا از شر شپش راحت شدیم.

 

 

دو ساعتی منتظر ماندیم تا اینکه صدای یک پی‌ام.‌پی بلند شد. صدا زدند که خودی است. همین‌که درش را باز کردند، دیدم آقای شاه‌حسینی مجروح در داخل آن دراز کشیده که بعدها به من گفت موقع رفتن متوجه شده از یک محل با خمپاره بچه‌های ما را می‌زنند و او توانسته بود دو نفر از آن‌ها را خلاص کرده و نفر سوم هم فرار کرده و در بین درگیری خودش هم قدری مجروح شده بود.

هر بار چهار پنج مجروح حال خراب را داخل پی‌ام.‌پی گذاشته و ده نفری هم رویش می‌نشستند تا به عقبه بروند. بار سوم بود که تمام مجروحان برای رفتن به عقبه جا شدند و خودم هم با آن‌ها به عقب برگشتم. وقتی به پست امداد رسیدیم، آمبولانس‌ها مجروحان قبلی را برده بودند و آماده بودند تا بقیۀ مجروحان را ببرند.

 



[1] - شهید حسین شیرپور فرزند رحمت‌الله متولد1343 در تاریخ15/8/1361 در عین‌خوش به شهادت رسید.

[2]- شهید عباسعلی کثیریان فرزند حسین متولد 1342 در تاریخ27/7/1361 در عین‌خوش به‌شدت رسید.

آقای احمد فامیلی

احمد فامیلی، متولد 1341 سمنان و جانباز 15% انقلاب اسلامی می‌باشد.

در عصر روز 9دی1357 طبق معمول در سمنان تظاهرات ضد رژیم شاهنشاهی  را از میدان سی سر آن زمان شروع کردیم. جمعیت ما در حدود دویست سیصد نفر می‌شد و هرلحظه هم که مردم صدای تظاهرات را می‌شنیدند برای پیوستن به ما باحالت دو خودشان را به ما می‌رساندند.

شعارها داغ و داغ‌تر می‌شد تا اینکه به روبروی کوچۀ پیرنجم‌الدین در انتهای خیابان طالقانی فعلی رسیدیم.

دو دستگاه پیکان نیروی انتظامی آن‌طرف خیابان پارک بود. بدون اینکه به ما اخطار بدهند یا تیر هوایی شلیک کنند، تظاهرکنندگان را به‌رگبار بستند.

جمعیت پراکنده شد و من، شهید علی‌اصغر مطلبی، مرحوم --- کوشان‌فر و حسن صدقی کارمند مخابرات روز زمین افتاده بودیم و خون از ما می‌رفت. گلوله به‌پای هر چهار نفرمان اصابت کرده بود.

آقای---خالصی که معلم حرفه‌وفن سمنان بود، ما چهار نفر مجروح را به کمک مردم به ماشین پیکانش سوار کرد و به بیمارستان امداد رساند. مردم هم که از موضوع باخبر شدند، خودشان را به بیمارستان رساندند تا به ما کمک کنند. پرستاران بیمارستان به کمک مردم ما را به اورژانس بردند.

در بیمارستان پرستاران و پزشکان ما را خوب تحویل گرفتند و نسبت به درمان ما اقدام کردند. دکتر دولتشاهی و بانیک که هندی بود ماها را عمل کردند.

دکتر خسرو جدیدی

خسرو جدیدی، فرزند عبدالعلی، متولد 1341 سمنان می‌باشد. وی دارای مدرک فوق تخصص پیوند قرنیه است و چهار سال داوطلبانه در جبهه حضور داشته است.

امدادگر

سال 1360 یک دورۀ یک سالۀ امدادگری در دانشگاه شهید بهشتی برگزار گردید. در این دوره کم و بیش شرکت کردم زیرا در بین آن نیز به جبهه می‌رفتم. در آزمون پایان دوره شاگرد اول شدم و بابت تشویق یک فیش حج به من هدیه شد.

بنابراین جنگ را با امدادگری شروع کردم و امدادگر کسی بود که با رزمنده به جبهه می رفت و اگر موقعیت ایجاب می کرد اسلحه هم به دست می گرفت.

عملیات فتح‌المبین

در عملیات فتح المبین امدادگر لشکر محمد رسول‌الله(ص) بودم. شب عملیات علاوه بر کولۀ امداد تفنگ و مهمات هم داشتم. حال و هوای روحانی آن شب را هرگز فراموش نمی‌کنم. وصیت‌نامه نویسی‌ها، حلالیت‌طلبی‌ها، شوخی‌ها و سر به‌سر گذاشتن‌ها را.

ساعت 8 شب از بین دوشیار حرکت ما آغاز شد. جلوتر از دستۀ ما دو نفر از بچه‌های اطلاعات و عملیات حرکت می‌کردند. یکی دو ساعت که رفتیم، به ما گفتند دو طرفمان دشمن قرار دارد و باید بدون کوچکترین سر و صدا حرکت کنیم.

دشمن گاهی منور می‌زد و ما مجبور می‌شدیم بدون حرکت به‌زمین بچسبیم تا دشمن متوجۀ ما نشود. در محلی گفتند کمی استراحت کنیم زیرا مثل اینکه راه را گم کرده بودیم. آنقدر آرامش داشتیم که در آن شرایط خوابمان برد.

نزدیکی‌های صبح درگیر شدیم. توسط بچه‌های دستۀ ما یکی دو دستگاه از تانک‌‌های دشمن زده شد. از همه طرف گلوله می‌آمد برای همین نماز صبح را نشسته در شیاری خواندیم در حالی که مرتب گلوله‌ها صفیرکشان از بالای سرمان عبور می‌کرد.

روز را استراحت کردیم. غروب گفتند احتمال دارد دشمن پاتک کند در نتیجه شب را باید در همان محل می‌ماندیم. به سختی قدری زمین را کندیم تا برایمان جان‌پناهی باشد. هرطور بود شب خودمان را مچاله کردیم تا در آن گودی کوچک جا شویم. من و برادر محمدزاده که از بچه‌های کاشان بود، دو نفری در یک چالۀه کوچک شب را صبح کردیم طوری که وقتی صبح به آن چاله نگاه کردیم باورمان نمی‌شد ما دو نفر در آن جا شده باشیم.

صبح در حین پیشروی راهمان را گم کردیم و چند شهید و مجروح دادیم. پای من هم گلوله خورد و مجبور شدم به بهداری بروم.

 

چرا پزشک شدم

در سال 64 که در منطقه بودم شرایط خاصی بود احساس بدی داشتم که چرا باید اینگونه باشد مثلاً پزشکانی که به منطقه می‌آمدند نسبت به بسیجیان حقوق خاصی داشتند و برخوردهای بعضاً نامناسبی با دیگران انجام می‌دادند که این در ما ایجاد انگیزه میکرد که چرا ما نباید مثل آن‌ها باشیم چرا باید از پزشکهای دنیا عقب باشیم. زمانی که دکتر فاضل برای سرکشی به بیمارستان خاتمالانبیاء آمده بود به او گفتم من حاضرم به شما تعهد کتبی بدهم که اگر ما به دانشگاهها بیاییم حاضریم با بهترین دانشجوهای شما کورس بگذاریم و از آن‌ها جلو بزنیم که برای او جای تعجب بود به او گفتم علت اینکه ما امروز به دانشگاهها نمیرویم این است که احساس میکنیم تکلیف چیز دیگری است. اگر یک روز احساس کنیم که رفتن به دانشگاه تکلیف ماست یقین بدانید که میآییم. همیشه این فکر مرا ناراحت میکرد که چرا باید از آن‌ها عقبتر باشیم .

در همه دورانی که در منطقه بودم یک لحظه درس را رها نکردم و به شدت میخواندم تا سال 65 این روند را ادامه دادم من سال 59 دیپلم گرفته بودم و 6 سال بود بین من و مطالعه فاصله افتاده بود. لذا 6 ماه خود را برای درس قرنطینه کردم چون این روند مرا بسیار عذاب میداد

بعد از شش ماه امتحان دادم و رتبه خوبی آوردم و پزشکی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم بعد از قبولی نامهای آمد که شما میتوانید از یک درصد سهمیه رزمندگان خود استفاده کنید که اگر من استفاده میکردم میتوانستم پزشکی دانشگاه تهران بخوانم اما سهمیهام را به یکی از دوستان در شهر کرد که مشکل داشت دادم به هر صورت درسم را با وجود تأهل، مشکل مسکن که هر سال یک خانه عوض میکردیم دردانشگاه شروع کردم. کلاس ما 370 نفر بود و افراد برای ورود به دوره تخصص باید جزء یک درصد کلاس می‌شدند که خدا کمک کرد که من یک درصد کلاس شدم و میتوانستم با انتخاب رشته دلخواه مستقیماً به تخصص بروم من پرس و جو کردم که بهترین رشته دوره تخصص چیست گفتند چشم و ما برای رو کم کنی! پرسیدیم رشته تاپ کدام است که همان رشته را برویم

از سال 72 تا 76 دوره تخصصی چشم را به مدت 4 سال در بیمارستان لبافی که زیر نظر دانشگاه شهید بهشتی بود طی کردم.

 نکتهای که گفتن آن لازم است شرایط زمانی آن موقع است که من احساس کردم که باید درس بخوانم در واقع درس خواندنم از سر تکلیف بود و ما در واقع تکلیفی درس خواندیم.

سال 81 بود که احساس کردم هنوز تا قله این رشته فاصله دارم به همین جهت در آزمون دوره فوق تخصص شرکت کردم و الحمدالله قبول شدم و در پایان سال 82 دوره فوق تخصص چشم را نیز به پایان رساندم بعد از آن در بیمارستان بقیة‌الله، بسیج جامعه پزشکی و بهداری نیروی مقاومت مشغول فعالیت هستم.

 

مدیریت بیمارستان صحرایی در شیخ صله

 

در دومین نوبت اعزامم به جبهه در قرارگاه خاتم‌الانبیا مسئول تهیه آمار و شهدا به صورت‌های دوره‌ای و عملیاتی شدم. تعدادی نیرو در تیپ و لشکرهای آن زمان شناسایی کرده و به آن‌ها آموزش دادم تا چگونه فرم‌های مربوطه را تکمیل کنند.

طولی نکشید که مسئولیت ساخت بیمارستان صحرایی در اسلام‌آبادغرب به اینجانب واگذار شد. به آن منطقه رفته و به سرعت توسط نیروهای مهندسی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بیمارستان صحرایی شیخ صله در عمق کوه و در سال 1362 در حوالی روستای شیخ صله ساخته شد. این بیمارستان در واقع بزرگترین بیمارستان صحرایی غرب کشور در ایام دفاع مقدس است.

در منطقۀ غرب کشور یکی از مشکلات ما حمل مجروح تا آمبولانس بود برای همین با توجه به اوضاع و احوال منطقه سامانه‌هایی از جنس فلز را طراحی کردیم که به صورت خرجین بود و در هر طرفش یک مجروج جا می‌شد تا بتوانند توسط قاطر یا اسب مجروحان را به آمبولانس برسانند.

مدیریت بیمارستان صحرایی در خاتم‌الانیا

 

اواسط سال 1362 به جنوب احضار شدم و به عنوان مدیر و راه‌اندازی بیمارستان خاتم‌الانبیا در سه‌راه فتح واقع در منطقۀ عمومی جفیر معرفی شدم. این بیمارستان‌ با استفاده از سازه سوله‌ای در مدت 45 روز ساخته شد که عمدتاً در زیر خاک استتار شده بود.

این بیمارستان دارای داروخانه، یک بخش رادیولوژی، بانک خون، آزمایشگاه، 17 تخت اورژانس، 4 تخت ریکاوری، درمانگاه و 8 اتاق عمل بود. همچنین 35 تختِ اورژانس داشت. در ساخت این بیمارستان از سوله‌های فلزی پنج‌ضلعی در ابعادی با دهانه 4متر و ورق گالوانیزه موجدار استفاده شد.

 برق این سازه از طریق شبکه و ژنراتور تأمین می‌شد. برای تأمین گرمایش و سرمایش بیمارستان نیز، دستگاه چیلر و کولر گازی در نظر گرفته شده بود.

بیمارستان خاتم‌الانبیا نخستین تجربه بیمارستان صحرایی در منطقة جنوب بود و به همین جهت چند مشکل اساسی داشت. نخست اینکه به اندازه کافی مستحکم نبود و دیگر اینکه منطقة جغرافیایی آن مناسب نبود، زیرا در تیررس دشمن قرار داشت.

یک روز نیم ساعتی باران شدیدی بارید. اطراف بیمارستان سیل راه گرفت و سیل راهش را به طرف بیمارستان کج کرد. چند همکار پزشک در آنجا بودند که به طرف بیابان دویدند. ابتدا خواستیم با کمک کیسه‌های خاک جلوی آب را بگیریم، نشد. یک لودر در آن نزدیکی بود. آن را روشن کرده و آمدم تا جلوی آبی را که به بیمارستان وارد می‌شد را بگیرم. از آنجا که خیلی عجله داشتم، بیل را پر از خاک کردم و این سنگینی و گل بودن زیر چرخها سبب شد لودر چپ شود.

از بیمارستان خاتم‌الانبیا(ص) در عملیات بدر  نیز استفاده شد و تقریباً به مدت دو سال تا اوایل عملیات والفجر 8، عملیاتی بود.

در منطقۀ جنوب نیز حمل مجروح مشکلات خاص خودش را داشت. آمبولانس‌های نو و گل مالی شده برای حمل مجروح به خط می‌رفت و در حالی برمی‌گشتند که در اثر تیر و ترکش سوراخ سوراخ شده بودند. برای همین در این منطقه گاریهایی طراحی شد که به پشت موتور سیکلت بسته شده و برانکادر مجروح در آن جا می‌شد تا به کمک آن‌ها بتوان به سرعت مجروح را به بیمارستان صحرایی رساند. از آنجایی که ارتفاع این وسیله کم بود، کمتر در معرض تیر و ترکش قرار می‌گرفت.

برای اینکه آمبولانس‌ها و دیگر خودروهایی که مجروح حمل می‌کنند، در تاریکی شب راه را گم نکرده و از دل دشمن سر درنیاورند، شبرنگهایی تهیه شده و در قسمت‌هایی نصب می‌شد تا وقتی دشمن منور می‌زند این شبرنگها با انعکای نور راه را به رانندگان نشان بدهند.

برای انتقال مجروحان از بیمارستان به عقبه بسته به مورد از بالگرد، آمبولانس و اتوبوسهایی که صندلی‌هایش جمع شده بود و در سراسر آن محل نصب سرم ایجاد شده بود، استفاده می‌گردید.

بیمارستان امام رضا(ع)

بیمارستان خاتم‌الانبیا نخستین تجربه بیمارستان صحرایی در منطقة جنوب بود و به همین جهت چند مشکل اساسی داشت. نخست اینکه به اندازه کافی مستحکم نبود و دیگر اینکه منطقة جغرافیایی آن مناسب نبود، زیرا هم در تیررس دشمن قرار داشت و هم چون خاک منطقه رملی بود، هنگام بارندگی‌های شدید آب وارد بیمارستان می‌شد.

در سال 1363 تأسیس نخستین بیمارستان صحرایی بتنیِ مقاومی در منطقه شرق هور در محور جزایر مجنون، منطقة عمومی جفیر و ابتدای جاده شهید همت به نام بیمارستان امام رضا(ع) ساخته شد.

برای ساخت این بیمارستان بلوک‌هایی از جنس سیمان مسلح از اصفهان با تریلی به منطقه می‌آوردند. این بلوک‌ها به قدری بزرگ بود که هر سه عدد آن بار یک تریلی می‌شد.

بیمارستان صحرایی امام رضا(ع)، اورژانسی با 20 تخت داشت همچنین چهار اتاق عمل برای این بیمارستان در نظر گرفته شده بود. این بیمارستان دارای بانک خون، آزمایشگاه و داروخانه بود.

با توجه به سمانی بودن دیوارها یکی از مشکلات ما استریلاسیون اتاق‌های عمل بود زیرا در فرصت کم استفاده از کاشی و سرامیک امکان نداشت برای همین از پوششهای پلاستیکی‌ای استفاده کردیم که به وسیلۀ تفنگ‌های ضربه‌ای پرچی این پلاستیکها را به دیواره‌ها و کف نصب کردند.

عملیات خیبر

یک شب که من در عملیات خیبر، مدیر شب بیمارستان بودم، یازده نفر در سنگر خوابیده بودند. تعدادی مجروح آن شب باقی مانده بود که بایست به عقبه حمل می‌شد. صبح با روشن شدن هوا با آمبولانس برای تهیۀ آمبولانس عازم شدم.  هنوز خیلی از منطقه دور نشده بودم که پیک موتوری آمد و از من خواست به بیمارستان برگردم.

وقتی به بیمارستان رسیدم، دنیا به‌سرم خراب شد. موشک دشمن دقیقاً به سنگر استراحت ما اصابت کرده بود. آن سنگر را قبلاً خودم در زیر زمین ساخته بودم و رویش نیز خاکریزی بود. اثری از سنگر باقی نمانده بود. آن شب دکتر خاتمی و طهماسبی نیز برای سرکشی به آنجا آمده بودند.

آن شب چهار پنج نفر به شهادت رسیدند از جمله شهدای این حادثه، دکتر محمدعلی رهنمون معاون درمان وقت بهداری کل سپاه بود.

مدیریت بیمارستان ...(دکتر جدیدی گفته اند قائم ولی چنین بیمارستانی وجود نداشته فقط ستاد تخلیه مجروحان در اهواز با این نام وجود داشته)

 

پس از عملیات خیبر رئیس بیمارستان ... شدم. آن زمان حالت پدافندی بود و در روز دو سه مجروح به بیمارستان آورده می‌شد برای همین در بیمارستان دو سه پزشک حضور داشتند. ولی یک روز دشمن منطقه‌ای را به‌شدت بمباران کرده بود و مجروحان و شهدای زیادی را برای بیمارستان آوردند. آمبولانس‌ها که جوابگو نبود برای همین با تویوتا مجروحان را به بیمارستان می‌آوردند. صحنۀ غم‌انگیزی درست شده بود زیرا از تویوتاهای حمل مجروح  خون راه گرفته بود.

بیمارستان با منطقۀ بمباران شده فاصله‌ای نداشت برای همین گرد و خاک، دود و بوی سوختگی همه جا را پر کرده بود. در آن روز فشار روانی زیادی را تحمل کردم تا اوضاع سر و سامان گرفت.

 

بهداشت در جبهه

 

بهداشت یکی از موارد مهمی بود که در طب رزم مورد توجه قرار داشت. باید تلاش می‌شد تا غذای سالم بین رزمندگان توزیع گردد، در مورد فاضلاب‌ها و توالت‌ها اصول بهداشتی رعایت گردد و سنگرها طوری طراحی شود که مار گزیدگی و عقرب گزیدگی به حداقل می‌رسید. برای وصول به این اهداف واحد بهداشت سعی می‌کرد با  سمپاشی سنگرها را علیه حشرات بیماری‌زا، توزیع مایع ظرفشویی و داروهای بهداشتی در بین نیروهای رزمنده، توزیع لباس برای نیروهای آشپز و خباز کوشا باشد همچنین در توزیع بسته‌های کلرات و قرص‌های  کلر برای ضدعفونی کردن آب آشامیدنی در هنگام ضرورت کوشا بود. به صورت دوره‌ای نیز اقدام به واکسیناسیون می‌کرد.

 

جنگ شیمیایی

من از کسانی هستم که درگیر جنگ‌های شیمیایی بودم. جنگ شیمیایی ناجوانمردانه ترین جنگهاست.  از سال 62 که جنگ‌های شیمیایی شروع شد. یکسری کارهای موقت و کوتاه‌مدت انجام دادیم.

ساعت 15:30 دقیقۀ تاریخ اسفند 1362 رزیم بعث صدام در جزیرۀ مجنون از بمب‌های شیمیایی استفاده کرد. مصدومان را با استفاده از بالگرد به بیمارستان خاتم‌الانبیاء آوردند. آقای دکتر عباس فروتن در بیمارستان خاتم حضور داشت. فوری جلسه‌ای تشکیل داده و نسبت به راه‌حلهای مجود برای مقابله با گازهای شیمیایی تصمیم‌گیری کردیم. قرار شد به سرعت لباسهای مصدومین تعویض و سوزانده شود و بدنشان شستشو گردد.

به سرعت دوش صحرایی راه اندازی شد و با استفاده از منبع آب هیجده هزار لیتری آب آمادۀ استفاده شد. پس‌ازآنکه رزمندگان دوش آب گرفته و بدنشان را با صابون می‌شستند مورد معاینه قرار می‌گرفتند تا افراد سالم مجدداً به خط برگردند.

ساعت دو نیمه‌شب یک‌بار آب منبع تمام شد. با موتورسیکلت به سراغ جهاد سازندگی یزد رفتم که در نزدیکی بیمارستان مستقر بودند. ساعتی نگذشته بود که منبع آب را در همان نیمه‌شب پر از آب کردند.

اقدامات درمانی جانبازان شیمیایی بعد از جنگ

 در سال 72 که من دوره تخصصی (چشم) را شروع کردم طرح من بررسی مشکلات طبی چشمی جانبازان شیمیایی بود عنوان پایان‌نامه من نیز بررسی مشکلات درازمدت گاز خردل در چشم جانبازان شیمیایی بود که آن موقع خیلی از جانبازان دچار فعالیت مجدد گاز خردل در چشم می‌شدند. گاز خردل دو نوع فعالیت کوتاه‌مدت و بلندمدت دارد که فعالیت کوتاه‌مدت زود ظاهر می‌شود و فعالیت بلندمدت بعد از ده سال فعالیت را آغاز می‌کند و جانباز آرام‌آرام به نابینایی پیش می‌رود و هر کاری که انجام می‌دهیم چه‌کار درمانی، چه‌کار دارویی، چه‌کار جراحی، کار را خراب‌تر می‌کند.

از سال 76 که فارغ‌التحصیل شدم کار تحقیق جهت حل این مشکل جانبازان را به کمک یک تیم تحقیقاتی از اساتید دانشگاه شهید بهشتی و بقیة‌الله آغاز کردیم. اولین کاری که به ذهنمان رسید این بود که سلول‌های بنیادی در حال از بین رفتن هستند که این موضوع را با پاتولوژی اثبات کردیم بعد به این نتیجه رسیدیم که این سلول‌ها را پیوند بزنیم تا آن موقع هم اصلاً به ذهن کسی نرسیده و انجام‌نشده بود. ما سال 78، هفده جانباز را دعوت کردیم از بین آن‌ها 2 نفر را انتخاب کردیم و سلول‌های بنیادین را به آن‌ها پیوند زدیم 6 ماه صبر کردیم تا نتیجه را ببینیم بعد از 6 ماه ما فکر کردیم حتماً معجزه‌ای رخ‌داده است یعنی شرایط چشمی این عزیزآن‌که در حد نابینایی بود به یک شرایط ایدئال بسیار خوب تغییر پیدا کرد و چون نتیجه کار مثبت بود آن را ادامه دادیم. این کار برای اولین بار در دنیا انجام می‌شد یعنی کار پیوند سلول‌های بنیادین از دهنده زنده به جانبازان شیمیایی. این کار را ادامه دادیم و تحول بزرگی در زندگی این عزیزان رخ داد. این کار شروعی برای تحقیقات و پژوهش‌های دیگر ما بود موضوع دیگر موضوع رشد یا عدم رشد و یا تغییر رشد سلول‌های بنیادین بود

 اخیراً که دیدیم بعضی جانبازان شیمیایی نیاز به این عمل دارند اما دهنده مناسب ندارند به این نتیجه رسیدیم که از خودشان بگیریم و به آزمایشگاه ببریم، کشت دهیم و به خودشان پیوند بزنیم که این طرح هم که 2 سال طول کشید به نتیجه رسید. در این کار ما از سلول‌های بنیادین از جانباز شیمیایی و یا یک بیمار عادی که دهنده مناسب ندارد می‌گیریم به مؤسسه رویان می‌فرستیم آن‌ها سلول‌ها را کشت می‌دهند و دوباره به خودشان پیوند می‌زنیم که این ان‌شاءالله منشأ تحول بزرگی است.

آموزش شیمیایی

 و به‌طور عمده در بیمارستان‌های مختلف نیز خدمات متعددی انجام دادم. پس‌ازآن با توجه به این‌که بحث جنگ‌های شیمیایی تازه شروع‌شده بود من نظر خاصی داشتم که باید به مردم و خصوصاً در شهرهای مرزی آموزش داد که در مقابل مواد شیمیایی چگونه از خود محافظت کنند، اما مسئولینی که در آن زمان در جبهه بودند گفتند که این آموزش منطقی نیست و مردم دچار وحشت و اضطراب می‌شوند. این مسئله آسیب‌های روانی را به همراه داشت و امروز جانبازانی را می‌بینیم که از آسیب‌های شدید ریوی و چشمی رنج می‌برند که این‌ها در زمان جنگ کمتر از یک سال داشتند و اگر یک آموزش ساده داده می‌شد که یک دستمال خیس بر روی چشم این بچه‌ها می‌گذاشتند، چنین اتفاقی رخ نمی‌داد.

سلول‌های بنیادی

بحث سلول‌های بنیادی در جهان به یک دهه اخیر برمی‌گردد که توسط دانشمندان آمریکایی آزمایش‌شده و ما نیز در ارتباط با جانبازان شیمیایی به دلیل آن‌که مشکل اصلی آن‌ها مشخص نبود بر این باور بودیم که سلول‌های بنیادی چشمشان از بین رفته است و اولین پیوند سلول‌های بنیادی چشم را در جهان در ارتباط با این جانبازان شروع کردیم و به همراه تیمی متشکل از دوستان در دانشگاه شهید بهشتی و دانشگاه بقیه‌الله در سال ۷۸ این سلول‌ها را پیوند زدیم و بعد با پاتولوژی اثبات کردیم که سلول‌های بنیادی در آن‌ها از بین رفته است. البته ابتدا در حد حدسیات کلینیکی بود و مطمئن نبودیم که به نتایج مثبتی برسیم اما خوشبختانه دید این بیماران و خصوصاً افرادی که در حد نابینایی کامل بودند فوق‌العاده بهتر شد. همچنین پس از عمل، پیوند را در مورد بیماران دیگر نظیر افرادی که سوختگی شیمیایی، سوختگی قلیایی و سوختگی اسیدی دارند یا مواقعی که در خانه مواد شیمیایی در چشم آن‌ها رفته و باعث آسیب‌هایی در چشم شده و نیز یک سری بیماری‌های مادرزادی انجام دادیم که نتایج در افراد عادی ۴۰ تا۵۰ درصد بود، اما در جانبازان شیمیایی بیش از۹۰ درصد است.

 

کاربرتر

غلام دلشاد می‌گوید چهارده سال از نعمت بینایی محروم بودم چشم راستم دودهم دید داشت چشم‌چپم بینایی‌اش صفر بود به کشورهای سوئد، آلمان و بلژیک اعزام شدم در شهر گان بلژیک بهترین چشم‌پزشکان دنیا حضور دارند.

اما آن‌ها از درمانم عاجز بودند و توکل نکردند اقدامی کنند تا اینکه در کمال ناباوری فرشته نجاتم شخصاً به من تماس گرفت او خود را دکتر جدیدی از برو بچه‌های سپاه معرفی کرد بعد از توضیحات لازم در خصوص دست‌یابی به سلول‌های بنیادی و اینکه ما قصد داریم شما به‌عنوان اولین کاندید پیوند به تهران دعوت شوید خوشحال بودم

و خلاصه پس از ۹ساعت در اتاق عمل و بعد از ۴۸ ساعت نور را دیدم و بعد از یک هفته توانستم روزنامه بخوانم و من زیر تیغ جراحان ایرانی باافتخار گفتم اگر موفق هم نشوید حرفی نیست شما به علم سلول‌های بنیادی و دستاوردهای جدید دست‌یابید برای ما افتخار است.و خدای را شاکرم که الآن می‌توانم رانندگی کنم مطبوعات را مطالعه جدیدم کامل است و همه ساله از دکتر جدیدی و دکتر جوادی تقدیر می‌کنم دوستان همه‌کسانی که در اعتلای ایران پاینده تلاش می‌کنند می‌بوسم.

 

 

 

آقای حسن طاهریان

حسن طاهریان، فرزند کریم، متولد 1335 سمنان کارمند بازنشسته می‌باشد. وی هفت بار و جمعاً به مدت سیزده ماه و سیزده روز در جبهه حضور یافت.

 

 

تحت نظر

سال 1356 پس از شهادت سید مصطفی خمینی[1]در مسجد جامع سمنان مجلس ختم گرفته بودند. همین‌که از مسجد بیرون آمدم، چند پلیس دورم را گرفتند. پس‌ازآنکه من را به شهربانی برده و بازجویی کرده، مرخصم کردند.

استخدام شیر و خورشید آن زمان شده و در بیمارستان مهدیشهر کار می‌کردم. یک روز چند پلیس آمده و من را به کمیتۀ خیابان ابوذر بردند و بازجویی کردند.

فردای روزی که مجسمۀ شاه را در سمنان پایین کشیدند[2]، چند نفر به سراغم در بیمارستان مهدیشهر آمده و با دستبند من را به زیرزمینی کلانتری کمیته بردند. در آن روز آن‌قدر کتکم زدند، که دو تا از دندانهایم شکست و خورد شد.

 

فتح‌المبین

 

در عملیات فتح‌المبین ما به‌صورت یک گروه هیجده نفره از سمنان بودیم که همۀ ما نقش امدادگر را داشتیم. وقتی ما به منطقه رسیدیم، چند روز به شروع عملیات مانده بود. گروه ما را در بین واحدهای مختلف تقسیم کرده بودند تا همراه رزمندگان در حمله شرکت کنیم.

از من خواستند برای عده‌ای کلاس امدادگری بگذارم. شرکت‌کنندگان باعلاقه و جدیت در رده‌ها شرکت می‌کردند.

در ساعت‌های شروع حمله بود که به یک رزمنده رسیدم. همه‌اش فریاد می‌کشید که: «مُردم به دادم برسید!» او موج گرفته شدید شده بود و من این موضوع را نمی‌دانستم حتی به‌نظرم رسیده بود که شاید تمارض می‌کند! کمی آن‌طرف‌تر چند مجروح افتاده بودند، همین‌که زخم آن‌ها را بستم و برگشتم آن مجروح موج گرفته به شهادت رسیده بود!

 

میخ چهار پهلو

 

در عملیات خیبر  من و آقای عباس طاهریان پست امداد بودیم و بایست مجروحان را از اسکله به اورژانس می‌رساندیم. وقتی دشمن بعثی از بمب شیمیایی استفاده کرد به‌درستی نمی‌دانستیم چیست و باید برای مصدومین چه‌کاری انجام بدهیم. از سوی دیگر دشمن تنها مسیر رفت‌وآمدمان را با ریختن میخ چهار پهلو توسط هواپیما برای‌مان آلوده ساخته بود طوری که اکثر آمبولانس‌هایمان پنچر شده بود.

وقتی دشمن شیمیایی زد آمپول آتروپینی که هر رزمنده به خودش تزریق می‌کرد کم بود، برای همین رزمندگانی که در معرض گازهای شیمیایی قرارگرفته بودند، به‌صورت صف می‌ایستادند تا به‌سرعت در همان حال به آن‌ها آمپول ضد شیمیایی تزریق گردد.

 

کربلای4

 

در عملیات کربلای4 پست امدادی تیپ در شلمچه را از آقای لاجوردی تحویل گرفتم. شب قبل از عملیات ظاهراً مسمومیت غذایی وضع دستگاه گوارش رزمندگان استان را به هم زده بود. ما هم که در پست امدادی فقط قدری قرص هیوسین داشتیم که به هر نفر چهار قرص می‌دادم.

کربلای5

در عملیات کربلای5 با آقایان صابریان، حاج رضا رجبی و آقای نوروزی در اورژانس خرمشهر مستقر بودیم. یک‌شب یک سرلشکر مجروح اسیر عراقی را به اورژانس آوردند. گلوله ازیک‌طرف شکمش واردشده و از طرف دیگر خارج‌شده بود بدون آنکه به روده‌هایش آسیب جدی زده باشد. ساعتش از طلا بود و درزمینۀ صفحۀ آن تصویر صدام وجود داشت. برخی دوستان با نگاه به ساعت بندۀ خدا را می‌ترساندند.

 

 

ندامتگاه عمومی

به مدت پانزده سال در بهداری ندامتگاه عمومی سمنان فعالیت کردم بدون آنکه ریالی بابت این کار دریافت کنم. هرروز پس از پایان ساعت کار اداری و یکی دو ساعت استراحت به اردوگاه رفته و چند ساعت به امور بهداشت و درمان آن‌ها مشغول می‌شدم.

اعزام به لبنان

 زمستان 1362 برای مدت سه ماه عازم لبنان شدیم. برادر حسن عزالدین از سمنان و دو نفر هم از دامغان باهم بودیم. در بیمارستان امام بعلبک به‌عنوان مدیر داخلی بیمارستان، نسخه‌پیچ، تزریقاتچی و امور پانسمان  خدمت کردم. بیمارستان دارای 25 تخت بود که تقریباً هیچ‌وقت بیمار بستری در این حد نداشت. تمام کادر بیمارستان که از چند متخصص در رشته‌های مختلف بودند، همگی ایرانی بودند. در کنار بیمارستان یک مسجد قرار داشت که بیشتر مواقع سیدعباس موسوی در آن نماز می‌خواند که ما هم بیشتر مواقع در نماز جماعت شرکت می‌کردیم.

ما هر کاری که از دستمان برمی‌آمد در بیمارستان انجام می‌دادیم تا مراجعین با رضایت بیمارستان را ترک کنند.



[1] - آیت‌الله سید مصطفی خمینی (آذر ۱۳۰۹-آبان ۱۳۵۶) بانام شناسنامه‌ای سید مصطفی مصطفوی،فرزند بزرگ  امام خمینی(ره) بنیان‌گذار نظام جمهوری اسلامی و از فعالان سیاسی تا پیش از انقلاب ایران بود.

[2] - سمنان دومین شهر ایران بود که مجسمه شاه را در هشتم بهمن سال 1357 پایین کشید.

آقای خلیل حقیقت پور

خلیل حقیقت‌پور، فرزند--- متولد 1343 نیشابور، دارای مدرک لیسانس پرستاری و سابقۀ سه ماه حضور در جبهه می‌باشد وی بازنشسته سال 1393 بهداشت و درمان می‌باشد.

 

جراح لبنانی

 

چند روز به عملیات کربلای5 همراه یک تیم پنج شش نفره از همکاران سمنانی به منطقۀ جنوب رفته بودیم. محل کار ما در اورژانس بیمارستان صحرایی امام حسین(ع) تعیین گردید.

در این اورژانس یک پزشک لبنانی هم کار می‌کرد. جوانی بود رشید، چهار شانه، سفیدرو و چشم آبی. فارسی هم کم و بیش می‌دانست. یک روز به او گفتم چرا به این منطقۀ خطرناک آمودی؟ پاسخ داد: وظیفه‌ام بود تا بیایم و به برداران ایرانیم کمک کنم و کار هم یاد بگیرم.

وقتی عملیات شروع شد، تا دو سه ساعت خبری نبود ولی یک‌باره آمبولانس‌ها پشت سر هم شروع به آمدن کردند. من یک تخت داشتم و باید سریع اقدامات اولیه را انجام می‌دادم. اولین مجروح‌ام نوجوانی بود که صورتش ترکش خورده بود. با سرم صورتش را شستم و هر حا که رگی پاره شده بود، همان دکتر لبنانی با پنس جلوی خونریزی را می‌گرفت. دو مین مجروح نیاز به چسب تیوب داشت. برادر لبنانی ما در دو دقیقه با مهارت خاصی چسب تیوپ را وصل کرد.

یک روز هم رزمنده‌ای را آوردند به نام آقای شاهورانی که بچۀ خرمشهر بود. تا که بالای سرش رفتم دیدم شهید شده است. هیچ آثار زخم و ترکشی را در بدنش ندیدم. دکتر گفت سرش را خوب ببین با دستکش مجدداً سر این شهید معزز را بررسی کردم. سوراخی به اندازۀ عدس در پشت گوشش را پیدا کردم که محل ورود ترکش به مغز این شهید بود.

 

بیمارستان خرم‌آباد

 

زمستان سال 1365 از وزارتخانه درخواست گروه امداد و نجات داوطلبانه برای خرم‌آباد شد. خانم دکتر نجمه فائز، دکتر احمد، من و دو سه نفر دیگر ثبت نام کرده و به آن منطقه اعزام شدیم. شهر خرم‌آباد مرتب توسط هواپیماهای دشمن بمباران می‌شد ولی از آنجا که مردم شهر به روستاهای اطراف که در بین کوه قرار داشت، رفته بودند، به لطف خداوند آمار شهدا و مجروحان کم بود.

سیدعلی میرعماد

زندگی‌نامه

 

سیدعلی میرعماد، فرزند سیدزکریا، متولد 1340 دامغان می‌باشد. وی دارای مدرک کارشناسی پرستاری است و به مدت 28 ماه و ده روز سابقۀ جبهه دارد و در سال 1387 از شبکۀ بهداشت و درمان استان سمنان بازنشسته گردید.

وقتی طبابتم جواب داد

اول خرداد 1361 خودم را برای خدمت سربازی معرفی کردم. پس از دو ماه آموزش، من را به لشکر88 کرمانشاه فرستادند. در آنجا به بهداری تیپ یکم مأمور شدم. محل خدمتم صالح‌آباد ایلام معین شد. وقتی به آنجا رفتم به من گفتند باید آزمایشگاه را تحویل بگیرم برای همین دو سه هفته در نزد تکنسین آزمایشگاه که دوره‌اش رو به اتمام بود، کار در آزمایشگاه را به‌طور عملی آموختم و بعد از آن آزمایش‌های اولیۀ بیماران را انجام می‌دادم.

از ساختمان بخشداری به‌عنوان اورژانس استفاده می‌کردیم. کمتر روزی بود که از مردم عادی و مجروحان جنگ مراجعه‌کننده نداشته باشیم. برخی رزمندگانی را که از خط می‌آوردند، دچار قطع عضو شده بودند و ما می‌بایست به‌سرعت خدمات اولیه را انجام داده و آن‌ها را به عقب برگردانیم.

یک روز خانم مسنی به ما مراجعه کرد. دکتر اورژانس به من گفت میزان حرارت بدنش را اندازه بگیرم. من هم میزان‌الحراره را زیر زبان آن خانم گذاشتم و گفتم به انتظار بنشیند.

در همین بین یک آمبولانس آژیرکشان چند مجروح بدحال را آورد. با سرعت تمام آن‌ها را به داخل اورژانس آورده و کارمان را شروع کردیم. بعد از دو سه ساعت که وضعمان عادی شد، از آن خانم یادم آمد. هر چه گشتم در اطراف نبود.

فردای آن روز همان خانم به درمانگاه مراجعه کرد و گفت: «مادر جان چیزی را که زیر زبانم گذاشتی حالم را خوب کرد. دست شما درد نکند! وسیله‌ات را بگیر!»

 

اورژانس سومار

 

مهر 1361 تیپ یکم لشکر88 کرمانشاه به‌طرف سومار حرکت کرد. یک اورژانس بزرگ آماده را تحویل ما دادند. تیم ما از سه پزشک وظیفه و شش هفت نفر بهیار تشکیل‌شده بود. این اورژانس را برای عملیات مسلم‌بن‌عقیل[1] ساخته بودند.

وقتی عملیات شروع شد، مجروحان زیادی را به اورژانس آوردند. مجروحان بدحال را پس از ارائۀ خدمات اولیه با بالگرد به بیمارستان ایلام اعزام می‌کردیم. مجروحانی که وضعشان بهتر بود را نیز با آمبولانس به پشت خط می‌فرستادیم.

دو سه ماه بعد که اوضاع منطقه تثبیت شد، ما را به اورژانس سومار فرستادند. در آنجا داروخانه را تحویل من دادند. تیپ دو کیلومتر جلوتر از ما مستقر بود.

 

قطع دست همکار

 

ایام نوروز سال 1364 در منطقۀ سومار بودیم. محل استقرار ما در نزدیکی شهر سومار بود. هنگام تحویل سال نو در مسجد بهداری جمع شدیم، دعا و قرآن خواندیم. روبوسی کردیم و به هم عید را تبریک گفته و شیرینی خوردیم.

بعد از مراسم یکی از دوستان کرمانی ما رفت تا در منطقه دور بزند. نیم ساعتی نگذشت که صدای انفجار بلند شد. به سراغش رفتیم. یک چاشنی قدیمی داخل دستش عمل کرده و چند انگشتش را کاملاً قطع کرده بود.

در سیزدهم فروردین ماه لشکر 88 به جنوب منتقل شد و ما نیز که در بهداری لشکر بودیم، تمام وسایلمان را در یک کانتینر گذاشته و به منطقۀ خرمشهر رفتیم.

 

 

والفجر8

اول بهمن 1364 داوطلبانه همراه نیروهای اعزامی بسیجی عازم جبهه شدم. پس از مراحلی در اورژانس بیمارستان صحرایی خاتم‌الانبیا مستقر شدیم. در اورژانس دو پزشک عمومی، چهارده پانزده بهیار و شش نفر خدمه برای انجام وظائف آماده بودند.

شب عملیات ساعت11 باران شروع شد. ساعت 12:30 اولین مجروحان را به اورژانس آوردند. تا 48 ساعت بدون استراحت با سرعت تمام‌کار کردیم. معمولاً اقدامات اولیه را برای مجروحان انجام داده و بیشتر مجروحان را با آمبولانس به بیمارستان‌های اهواز اعزام می‌کردیم. پس از دو هفته برای استراحت به قائمیه برگشتیم تا مجدداً برای انجام‌وظیفه به اورژانس برگردیم. این مأموریت دو ماه طول کشید.

 

کربلای5

 

قبل از شروع عملیات کربلای5 همراه نیروهای اعزامی از سمنان به پادگان قائمیۀ دزفول رفتیم. وقتی ما به آنجا رسیدیم چند روز از عملیات کربلای4 گذشته بود. یکی دو روز بعد همراه تعدادی از نیروهای بهداری تیپ 12 قائم سمنان به‌طرف خرمشهر رفتیم. ازآنجا من به همراه هفت هشت نفر از بچه‌های مشهد به پست امدادی بهداری در قسمت ورودی شلمچه اعزام شدیم. چند تخت و مقداری وسایل اضطراری برای کمک به مجروحان احتمالی را آماده کردیم.

وقتی عملیات کربلای5 شروع شد ما در زیر آتش مستقیم دشمن قرار گرفتیم. هرلحظه گلوله‌ها صفیرکشان از بالای سرمان عبور می‌کرد. شب اول تا صبح پیوسته کارکردیم. روز اول نیز به همین منوال گذشت. ساعت 12 شب دوم روی یکی از تخت‌های بیماران دراز کشیدم تا سنگینی سَرَم برطرف شود و بتوانم با دقت بیشتری کارکنم. بیست دقیقه نگذشت که با فرود یک گلولۀ خمپاره سقف پست امداد خراب شد و خاک زیادی رویم آوار شد. در این لحظه در رؤیا می‌دیدم که مجروحان بدحال زیادی را با آمبولانس به پست امدادی آورده‌اند و من در حال احیای آن‌ها هستم. ابتدا نفسم بند آمد ولی طولی نکشید که راه نفسم باز شد.

خوشبختانه برای افراد پست  امداد مشکلی ایجاد نشد و توانستیم اوضاع پست امداد را به‌سرعت سامان بدهیم و در خدمت مجروحان باشیم.

یکی دو روز بعد، یک‌باره من را از پست امداد صدا زدند. بیرون رفتم. می‌دانستم با توجه به تجربیات شرکت در چند عملیات در موارد حساس من را صدا می‌زنند. برادری را آورده بودند که ترکش فک پایین وی را برده بود. مجروح روی برانکادر نشسته بود و مجرای تنفس او کاملاً مشهود بود. یک‌لحظه دچار وحشت شدم و یک‌قدم به عقب برداشتم. بلافاصله به خودم نهیب زدم در این صورت مجروح نیز روحیه‌اش را از دست خواهد داد. بلافاصله کمک کردم وی را به داخل اورژانس بردیم و خدمات اولیه را برایش انجام دادیم. بلافاصله وی را با آمبولانس به عقبه فرستادیم.

بعد از یک هفته برای استراحت ما را به اورژانس داخل خرمشهر فرستادند. ده روز هم آنجا خدمت کردم. بدین ترتیب مأموریت یک‌ماهه‌ام به پایان رسید و به سمنان برگشتم.

 

عملیات مرصاد

 

تابستان 1367 وقتی فراخوان اعزام نیرو داده شد، اعلام آمادگی کردم و همراه نیروهای بسیج و سپاه به اردوگاه صادقین اعزام شدیم. اورژانس تیپ در چند چادر در اردوگاه مستقر بود. دکتر میراسدی رئیس شبکه بهداشت و درمان گرمسار هم با ما بود. در این اورژانس مجروح نمی‌آوردند و ما فقط در خدمت رزمندگان داخل اردوگاه بودیم.

وقتی منافقین حمله کردند، شبانه به ما اعلام شد به‌طرف تنگۀ چارزبر که محل درگیری بود برویم. ما با دو سه آمبولانس و چند بهیار عازم شدیم. هوا که روشن شد، دیدیم جای مناسب برای استقرار نداریم برای همین فکر کردیم بهتر است داخل آمبولانس خدمات اورژانسی را ارائه کنیم.

منافقین از روی ارتفاعت به‌سوی ما تیراندازی می‌کردند برای همین مجبور شدیم تا در پناهگاه‌های طبیعی آمبولانس‌ها را جا بدهیم. پس از ارائۀ خدمات فوری بلافاصله مجروحان را به کرمانشاه اعزام می‌کردیم.



[1] - عملیات مسلم بن عقیل با رمز یا ابوالفضل العباس (ع) در محور سومار به‌صورت نیمه گسترده به فرماندهی مشترک انجام شد.

اين عمليات با همكاري سپاه و ارتش و با رمز يا ابا الفضل العباس در تاريخ 9 مهرماه 1361 به اجرا درآمد.

خانم معصومه ظهیری

معصومه ظهیری، فرزند رحمت‌الله، متولد 1337 گرمسار، کاردان اتاق عمل و بازنشستۀ 1385 می‌باشد.

اولین شهید سمنان

بعد از ظهر دهم دی‌ ماه پنجاه و هفت بود، یکباره یک پیکان پسر بچۀ مجروحی را به بیمارستان آورد. از ناحیۀ سر مورد اصابت گلولۀ جلادان شاه قرار گرفته بود. خون زیادی از مجروح رفته بود ولی هنوز علائم حیاط در وی مشاهده می‌شد. به سرعت سرش تراشیده شد تا او را به اتاق عمل ببرند ولی ظاهرا زود دیر شد و این کودک به شهادت رسیده بود.

با پخش شدن خبر شهادت بهروز بهروزی در بیمارستان هنگامه‌ای به‌پا شد. همه اشک می‌ریختند و بر شاه و دار و دسته‌اش نفرین می‌فرستادند. تمام وجود پزشکان، پرستان، خدمۀ بیمارستان و مریض‌های بیمارستان شده بود خشم و نفرت و نفرین بر خاندان پهلوی. چهرۀ معصومانه و مظلومانۀ کودکی هشت ساله به جان همه آتش کشیده بود.

هر لحظه بیمارستان و اطرافش شلوغ‌تر می‌شد. خانوادۀ شهید تصمیم گرفته بودند، همان روز پیکر بهروز بهروزی را تشییع کنند ولی آیت‌الله عالمی روحانی برجسته شهر، از آنها خواست تا مراسم را به فردا موکول کنند. توجیه این بود که احساسات مردم شعله ور شده و اگر با این جمعیت تشییع جنازه برگزار شود، ممکن هر اتفاقی بیفتد و تعداد زیادی از مردم به خاک و خون کشیده شوند.

مأمورین شاه در میدان شهید بهشتی(فلکه‌ی سی‌سر) به‌ سوی مردم آتش گشوده بودند و بهروز[1] از ناحیۀ سر هدف قرار گرفته بود. پدرش نانوا بود و زندگی متوسطی داشتند. یك خواهر و یك برادر داشت. سال 1357 در كلاس دوم ابتدایی مدرسه‌ مهران (شهید چمران فعلی) در چهار راه شهربانی درس می‌خواند، دانش‌آموز بسیار فعال، كوشا، ساعی و باهوشی بود.

با شهادت بهروز، مردم خیلی خشمگین شده بودند، طوری كه شهادت بهروز انگار خون همه را به جوش آورده بود، مردم همه جلوی بیمارستان جمع شده بودند و قیامتی به پا شده بود، آن روز همه مغازه‌ها تعطیل شده بود و تا یك هفته بازار سمنان تعطیل بود.

برای آنکه از شهرباني و ساواك كسي نيايد و جنازه را از بيمارستان تحويل بگيرد. دكتر دولت‌شاهي و دکتر یونسی ، شهيد را به اتاق عمل برد چراكه در اتاق عمل كسي نمي‌توانست برود و چند نفر تمام شب را كشيك دادند تا ساواكي‌ها نتوانند جنازه را پيدا كنند.

ساواكي‌ها شبانه دو بار به بيمارستان مراجعه کردند ولي نتوانستند جنازه را پيدا كنند تا از تظاهرات بعدي جلوگيري شود.

همان موقع چند نفر از شهربانی به بیمارستان آمدند و گفتند؛ جنازه را به ما بدهید تا فردا صبح به جای نقل، گلوله تحویلشان بدهیم و این پزشکان عزیز با زیرکی گفتند علما آمدند و جنازه را با خودشان بردند.

صبح زود فردای آن روز واقعا جمعيت بي‌نظيري براي تشييع جنازه شهيد بهروزي جمع شده بودند چرا كه نخستين شهيد سمنان بسيار معصوم بود و با عكس و لبخندش همه را جذب کرده بود. در زمان تشييع جنازه شهيد بهروزي همه حتي ماموران متاثر و ناراحت بودند و واقعا ترس مردم ريخت.

نخستين پرچمي كه از بيمارستان بيرون آمد، روي آن نوشته شده بود: "فرياد بهروز: اي جلاد مرگت باد" كه از طرف دكترها نوشته شده بود.

از آن روز تا چند وقت اصلاً آرام و قرار نداشتم و دوست داشتم محل خلوتی را گیر آورده و برای مظلومیت آن شهید بگریم.

 

 

مثل فرشته

پسر نوجوان جانبازی در بخش جراحی بستری بود. چهارده پانزده سال داشت و نامش اسلامی‌راد بود. نخاعش صدمه خورده بود و از کمر به پایین حس نداشت. پسری محجوب و سر به‌زیری بود. هر وقت که می‌خواستم به نظافتش برسم از خجالت سرخ می‌شد. احساسم این بود که کارم کمک به برادرم است و من هم در جبهه و جنگ در حال خدمتم.

ده سال بعد وی را دیدم. صدایم زد و کلی تشکر کرد. با عصا راه می‌رفت. ازداواج کرده بود و دو فرزند هم داشت.

***

یک نیمه شب که پرستار کشیک بخش بودم، در راهروی بیمارستان راه می‌رفتم که دیدم برادر جانبازی که دست راستش از کتف قطع شده بود، از روی تخت در حال سقوط است، پریدم و او را بغل زدم تا سقوط نکند. پس از اینکه او را گرفتم خندید و گفت من داشتم تمرین می‌کردم چگونه یک دستی می‌توانم از جایم بلند شوم.



[1] - بهروز، فرزند عباسقلی، 25 شهریور 1350 در سمنان و ‌دنیا آمد.

خانم نمکی

محترم نمکی، فرزند حسین‌علی متولد 1341 گرمسار، دارای لیسانس پرستاری و بازنشستۀ 1390

 

مجروحان امدادگر

 

در سالهای دفاع مقدس چند بار درخواست کردم به جبهه اعزام شوم ولی هر بار با مخالفت مسئولان بیمارستان مواجه شدم زیرا تعداد مجروح بستری در بیمارستان زیاد بود.

مجروحان بستری در بیمارستان از اخلاق و رفتاری برخوردار بودند که ما از خدمت به آن‌ها لذت می‌بردیم. حتی مجروحانی که روی ویلچر بودند برای کمک به ما در خدمت به دیگر مجروحان از هم سبقت می‌گرفتند. برای همین وقتی شیفت کاری‌ام تمام می‌شد بازهم در بیمارستان می‌ماندم.

دو سه بار هم که اعلام‌شده بود، در جبهه خون نیاز است با آمبولانس به سطح شهر می‌رفتیم تا خون بگیریم. استقبال مردم هم خوب بود

آقای رضا نظری

رضا نظری، فرزند حاج آقا، متولد 1334 سمنان، یازده ماه امدادگر در جبهه بوده است.

 

مشکلات مسیر

زمستان 1361 به‌عنوان چند نفر از همکاران بهداری به‌عنوان امدادگر عازم جبهه شدیم. با یک ماشین پاترول به‌طرف تهران می‌رفتیم تا به جنوب برویم. رانندۀ ما آقای یوسف سلطان بود. نزدیک گرمسار با یک ماشین دیگر تصادف کرد. با زحمت خودمان را به گرمسار رساندیم. با تعویض ماشین مجدداً عازم تهران شدیم. هنوز چند کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که این بار نیز از بخت بد یک نیسان به پیکان ما کوبید و آن را خراب کرد. در این تصادف دست آقای سیادت مجروح شد و آقای محمد مداح هم مجروح سطحی گردید. مجدداً به گرمسار برگشتیم و با یک مینی‌بوس به راهمان ادامه دادیم.

وقتی به جنوب رسیدیم در اورژانسی در منطقۀ موسیان مستقر شدیم. این اورژانس حدود بیست تخت داشت و در زیرزمین قرار داشت. من امدادگر بودم و به‌محض اینکه آمبولانسی متوقف می‌شد، مجروحان را به‌وسیلۀ برانکادر به اورژانس منتقل کرده و هر خدمت دیگری که از دستم برمی‌آمد و از کوتاهی نمی‌کردم.

آقای محمود نظری

محمود نظری، فرزند محمدهادی، متولد 1340 سمنان، رانندۀ آمبولانس و دارای شانزده ماه سابقۀ جبهه می‌باشد.

مشکل ضدانقلاب

اواخر زمستان سال 1361 به کردستان اعزام‌شده بودم. محل مأموریت ما سردشت بود. ما را تا سقز بردند. راه سقز تا سردشت در دست ضدانقلاب بود. دو سه روز معطل شدیم تا چند بالگرد برای انتقال ما آماده شد. دو بالگرد شنوک، دو بالگرد کبری برای اسکورت و دو بالگرد هم برای حمل سوخت در نظر گرفته‌شده بود.

وقتی به سردشت رسیدیم، در چند مقر مستقر شدیم تا ضدانقلاب نتواند به شهر حمله کند. هرروز صبح باید مسیرهایمان مین‌روبی می‌شد زیرا چند بار رزمنده‌هایی روی مین رفته بودند.

پس از اتمام مأموریت ما برادر حسن شاطری(شهید) که با ما به کردستان آمده بود، مأموریتش را تمدید کرد و همان‌جا باقی ماند.

 

پس‌گردنی

 

امکانات درمانی برای مجروحان جنگ در استان سمنان کافی نبود برای همین هفته‌ای چند بار و هر بار باید چند جانباز را با آمبولانس را برای درمان به تهران می‌بردم.

حال یکی از جانبازان اعصاب و روان بد شده بود. این جانباز در اثر اصابت ترکش به سرش جانباز شده بود. پزشکان بیمارستان امیر المومنین توصیه کردند برای ادامۀ درمان این جانباز عزیز به تهران اعزام شود. برای اعزام باجناق و پدرش من را همراهی می‌کردند.

به سرخه که رسیدیم، از ما خواست چند هندوانه و خربزه بگیریم. قدری که رفتیم وی درخواست چاقو کرد تا خربزه‌ای را بشکند. ما از ترس به وی گفتیم قدری صبر کند تا در محلی توقف کنیم تا آمبولانس کثیف نشود.

یک‌باره خربزه‌ای را به کف آمبولانس کوبیده و شروع به خوردن کرد. به ما هم تعارف کرد تا از آن خربزه بخوریم.

پلیس‌راه شریف‌آباد را که رد کردیم یک ماشین جلویم پیچید تا که یک آژیر یواش کشیدم، با یک‌تکه خربزه به پشت گردنم کوبید و گفت: «اینجا جای آژیر کشیدن است؟» معذرت‌خواهی کردم.

همین‌که به سرای افسریه رسیدیم، گفت حالا آژیر بکش! گفتم چشم. بازهم تقاضای چاقو کرد. باشنیدن جواب منفی از سوی پدرش با مشت به هندوانه کوبید و شروع به خوردن آن کرد.

وی را در بیمارستان روزبه بستری کردیم و متأسفانه بعد از دو سه روز به شهادت رسید.

 

سربازان خمینی

فروردین سال 1361 در سقز مستقر بودیم.  ما برای پاک‌سازی آماده‌شده بودیم. شب قبل از عملیات برادر ابوالقاسم دهرویه[1] گفت چرا بیکاریم؟! بیایید دعای توسل بخوانیم. وسط‌های دعا خودش چند لحظه ساکت شد.

بعد از دعا پرسیدیم چرا ساکت شده بودی؟ جواب داد: چشمم به خواب گرم شده بود که آقا امام زمان(عج) را در خواب دیدم. آقا فرمود فردا شهید خواهم شد. از آقا پرسیدم آیا ما سرباز شما حساب می‌شویم؟ آقا فرمود: هر سرباز خمینی سرباز ما هم هست. فردا اولین شهید گروه ما همین شهید عزیز بود.

عجب خربزه‌ای

دو سه نفر را با آمبولانس به تهران می‌بردم. نزدیک شب یلدا بود. نزدیکی‌های گرمسار به یک خاور خربزه رسیدیم که پر از خربزه بود و یک نفر هم روی خربزه‌ها نشسته بود. این برادران وقتی چشمشان به خربزه‌ها افتاد با اشاره درخواست یک خربزه کردند. وقتی آن بندۀ خدا متوجۀ موضوع شد و فهمید که این آقایان جانباز هشتند، اشاره کرد به خاور نزدیک شوم. او هم خم شد و یک خربزۀ بزرگ به دست یکی از بچه‌ها که دستش را از محل شیشه بیرون برده بود، داد. هنوز که هنوز است آن برداران من را می‌بینند به‌شوخی می‌گویند: «عجب خربزه‌ای بود!»

 

توسل

 

یک‌بار محمد رحیم‌نیا، جانباز 70% قطع نخاع را به‌اتفاق خانم و خواهرخانمش به تهران برای درمان می‌بردم. خانمش با نان ساندویچ درست می‌کرد و به ما می‌داد. ابتدای باران بود و جاده به‌شدت لغزنده شده بود. خانم پس از امام‌زاده عبدالله در سرازیری آمبولانس سر خورد. چند بار آمبولانس دور خودش چرخید. از صمیم قلب به معصومین(ع) متوسل شده بودم. هرلحظه منتظر بودم تا به یک‌طرف آمبولانس چپ شود. خدا خواست که هیچ ماشینی نیامد و بعد از چند چرخ زدن توانستم آن را کنترل کنم.



[1] - شهید ابوالقاسم دهرویه، متولد1/4/1344 سمنان، فرزند محمد در تاریخ26/1/1361 در درگیری با ضدانقلاب به شهادت رسید.

آقای محمود دربانی

محمود دربانی، فرزند عباس، متولد1330 دامغان، دارای مدرک کاردانی علوم آزمایشگاهی و بیش از هشت ماه حضور در جبهه بازنشستۀ شبکۀ بهداشت و درمان می‌باشد.

 

فتح‌المبین

روزهای اول سال 1361 به بهداری اعلام شد، جهاد سازندگی نیاز به نیروهای بهیار برای اعزام به جبهه دارد. من و برادر حاج محمد ابراهیمی و پنج نفر دیگر ثبت نام کرده و به جنوب اعزام شدیم. ما در پست امدادی جهاد سازندگی در رقابیه مستقر شدیم. هنگام شروع عملیات همراه بچه‌های تیپ علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) در حمله شرکت کردیم.

کمک من برادری از قم بود. به کمک او حدود سی نفر را از خط مقدم به آمبولانس‌هایی که در پشت خاکریز بودند، رساندیم. من یک کولۀ وسایل امدادی داشتم و تا جایی که امکان داشت به مجروحان کمک می‌کردم. مثلاً مجروحی که تیر به کشالۀ رانش خورده بود و خونریزی شدید داشت، با بستن خونش را بند آوردم.

 

والفجر9

اوایل بهمن 1364 برای یک مأوریت 45 روزه به جهاد سازندگی مأمور شدم. به مریوان رفتیم و آمادۀ شرکت در عملیات والفجر9[1]شدیم. شب شروع عملیات با یک آمبولانس به ارتفاعات هزارقله رفتیم. ساعت 12 شب در آمبولانس نشسته و چرت می‌زدم، یکباره به دلم گذشت از آمبولانس فاصله گرفته و در یک شیار پناه بگیرم. وقتی کمی خاک‌ها را صاف کردم و نشستم، با صدای انفجاری قوی از جایم پرت شدم. گلولۀ توپ دشمن به آمبولانس خورده بود و آن را متلاشی کرده و به آتش کشیده بود. به ماهیچۀ دستم نیز یک ترکش اصابت کرد.

تا صبح در همان اطراف بودم، وقتی هوا روشن شد از هزار قله پایین آمده و به اورژانس برادران اراکی رفتم. در اولین فرصت ترکش دست خودم را بیرون کشیدم و از دوستان خواستم آن را ببندند.

تعداد قابل توجه مجروحان سبب شد تا من هم مشغول کار شوم. تا ساعت 5 بعد از ظهر که هوا تاریک شده بود، یک نفس سر پا کار کردم. آن وقت بود که یادم آمد از صبح تا آن وقت چیزی نخورده‌ام. سه چهار هفته در همان اورژانس باقی ماندم و به دوستان اراکی کمک کردم.

بعد از آن به اورومیه برگشتم و دو هفته در پست امداد قرارگاه حمزه جهاد ساندگی خدمت کردم. یک آمبولانس و یک راننده در اختیارم بود تا از بنه‌های یک و دو سرکشی کنم.

در همین ایان یکی از برادران کرد ملا مصطفی که صورتش مجروح شده بود، چندین بار برای تعویض پانسمان آن به مقر ما مراجعه کرد. در آخرین نوبت بسته‌ای با خودش آورده بود. وقتی از او توضیخ خواستم گفت قدری چای برایت آوردم. هرچه از او خواستم که آن را با خودش ببرد، قبول نکرد. موضوع را بهآقای اکبر واحدی، مسئول روابط عمومی اطلاع دادم و با نظر وی در همان محل مصرف کردیم.

 

شوخی فنی

 

سال 1367 همراه برادر بهیار  محمدرضا حیدرهایی و چهار پنج نفر دیگر برای یک مأموریت دو ماهه به جنوب اعزام شدیم. محل استقرار ما در نزدیکی دزفول یعنی پادگان قائمیه، محل استقرار تیپ12قائم(عج) بود. یکی دو نوبت هم برای مأمریت به جادۀ خندق اعزام شدیم.

یکی از دوستان ما بود که سربه‌سر بقیه می‌گذاشت. یکی دیگر از دوستان یک‌شب مراسم چای‌خوری را روبراه کرد و در لیوان چای فرد موردنظرش چند قرص حل‌شدۀ فورزمایلد[2] ریخته بود. این شوخی سبب شد آن بندۀ خدا تا صبح در راه دستشویی باشد. فردایش این موضوع را به من گفته بود.



[1] - عمليات والفجر 9 در تاریخ 5 اسفند 1364 در منطقه شرق سلیمانیه در جبهه شمال غرب به فرماندهی سپاه پاسداران باهدف نزدیک شدن به شهر سلیمانیه عراق و مقابله با تجمع نیروهای عراق در فاو آغاز شد.

[2] - فورزماید (Furosemide) داروی مدر (ادرارآور) است که بر قوس لوله هنله در گلومرولهای کلیه اثر می‌کند. نام دیگر آن لازیکس است. فورزماید موجب افزایش دفع کلسیم و پتاسیم می‌شود. این دارو در افزایش فشارخون، ادم ریه حاد، آسیت و... کاربرد دارد.

پرستار بی نظیر

پرستار بی‌نظیر

سال 62 ازدواج کردم. زخم پای چپم پانزده سال عفونت داشت. خانمم با مهربانی روزی سه، چهار بار پانسمان آن را عوض می­کرد و جوراب آن را می­شست. موقع تعویض پانسمان بوی زخم و عفونت حالم را بد می­کرد ولی یک‌بار گره در ابرویش ندیدم. فاطمه خانم، خانمم واقعاً زن خوبیه!

تا چهارده سال تا روزی 25 قرص و کپسول را بایست به­موقع می­خوردم. خانمم مثل یک پرستار وظیفه­شناس در این سال‌ها از من مراقبت کرد و او هم شریک دردم است. راوی برادر جانباز قطع دو پا رضا معمارزاده

استقبال از مجروحان

شش بعد از ظهر بود كه ما را راهي اراك كردند. مرد و زن دزفولي جمع شده بودند و با شادي ما را بدرقه مي‌كردند. حدود بيست نفر از پرستارهاي بيمارستان دزفول همراه ما شدند. از شرمندگي‌شان نمي‌توانستيم توي صورتشان نگاه كنيم. خيلي براي ما فداكاري كردند. وقتي رسيديم اراك، مثل اين‌كه خانواده‌هايمان به استقبال آمده باشند، مردم اراك به استقبالمان آمده بودند. غلغله‌ بود. هر كس دلش مي‌خواست براي زخمي‌ها كاري بكند. يكي اسفند مي‌چرخاند. يكي صلوات مي‌فرستاد. جمعيت زيادي در هم مي‌لوليدند.

چند روزي آنجا بستري بودم. بهبودي نسبي كه پيدا كردم عازم سمنان شدم.                                                     از خاطرات روزنوشت شهید نقی تی تی یان

ذبیحالله خرم منش

ذبیح‌الله خرم‌منش، فرزند فرج، متولد 1325 دامغان و رانندۀ شبکه بهداشت و درمان بیش از دوازده بار با تیم اضطراری پزشکی دامغان عازم جبهه شده است.

 

والفجر8

ابتدا با اتوبوس تا بیمارستان رمضان در نزدیکی خرمشهر رفتیم. در مسیر شب شد و ما می‌دیدیم که فضا از منورها و گلوله‌ها روشن‌شده است. بیمارستان در زیرزمین ساخته‌شده بود. در یک اتاق کوچک ده‌پانزده نفری صبح کردیم. چون به این بیمارستان کم مجروح می‌آوردند، قرار شد به بیمارستان فاطمه‌الزهرا برویم. با اتوبوس گل‌مالی شده عازم شدیم. در مجاور روستای دارخوین وقتی اتوبوس ما رفت روی عساکره تا آن را از رودخانه کارون عبور دهد، پل آزاد شد و اتوبوس ما صدمه دید.سپس توسط یک مینی‌بوس تا بیمارستان فاطمه‌الزهرا رفتیم.

تعداد مجروحان و مخصوصاً مجروحان شیمیایی زیاد بود. علاوه بر این‌ها صبح بیمارستان هدف هواپیماهای دشمن قرار گرفت. یکی دو روز بعد هم در ساعت دو و نیم بعدازظهر بیمارستان به‌شدت بمباران شد. من جلوی یک پنجره بودم. وقتی بمب منفجر شد، حدود دو متر شعله از پنجره وارد ساختمان شد. شانس آورده بودم که به‌محض شنیدن صدا، خودم را عقب کشیده بودم. لوله‌های آب ترکید و همه‌چیز در قسمت ابتدایی بیمارستان به هم‌ریخت.

یک بمب هم روی پارکینگ بیمارستان افتاد که سبب شد، ده دوازده کامیون، آمبولانس و دیگر خودروها آتش بگیرد.

هنگامی‌که می‌خواستیم از منطقه برگردیم، دکتر شهزاد به دکتر حسین بنازاده گفت خیلی جاده‌ها ناامن است و بهتر است تیم شما به‌صورت دو نفر دو نفر تا خرمشهر برود تا در صورت وقوع حادثه تیم شما یک‌باره از بین نرود ولی دکتر بنازاده قبول نکرد و گفت باید توکل کرد.

وقتی حرکت کردیم باآنکه درو طرف جاده خاک‌ریز زده‌شده بود، مرتب اطراف ما کوبیده می‌شد.

 

وقتی صدام حلبچه را بمباران کرده بود ما در شیخ صالح بودیم. مسیر جاده برای اتوبوس مناسب نبود و جاده درشیب‌های غیراستاندارد از کنار رودهای پرآبی می‌گذشت که در کوهستان صدای حرکت آب مثل صدای ارواح می‌پیچید.

بیمارستان در زیرزمین قرار داشت و مجروحان زیادی را به بیمارستان آورده بودند.

 

ایلام

وقتی تیرماه 1365 به ایلام رسیدیم، دکتر ربیع مسئول تقسیم نیرو به ما گفت فعلاً بیمارستان صحرایی کادرش تکمیل است و بهتر است تیم پزشکی دامغان در شهر ایلام بماند.  در زیرزمینی بیمارستان اتاقی برای استراحت به ما دادند. علیرغم اینکه برای پزشکان در هتل شهر جا رزو کرده بودند، دکتر بنازاده به‌هیچ‌وجه قبول نکرد تا از اعضای تیم جدا شود و گفت باید ما باهم باشیم حتی در سر میز غذاخوری با ما سر یک میز می‌نشست. در این مأموریت ما در بیمارستان شهر خدمت می‌کردیم ولی دکتربنازاده به همراه دو سه نفر چند روز را برای خدمت به بیمارستان صحرایی رفتند.

یک روز که دکتر ربیع برای سرکشی به مهران رفته بود، با دست و دو دندۀ شکسته برگشت. وی گفت داخل مهران با آمبولانس حرکت می‌کردیم تا که هواپیمای دشمن از بالای سرمان عبور کرد به راننده گفتن روی ترمز بزند و بدو رفیم پشت دیواری پناه گرفتیم. هواپیما دور زد و آمبولانس را هدف قرارداد. موج انفجار سبب شد دیوار روی من و راننده آوار گردد.

 

بانه

شرایط بیمارستان بانه مساعد نبود و چند روز مواد غذایی نرسید. حتی از نان‌های کفک‌زده استفاده می‌کردیم. هشت نفر پزشک جراح آنجا خدمت می‌کردند که آن‌ها نیز از همان نان‌ها استفاده می‌کردند بدون اینکه اعتراضی کنند.

 

حمل مجروح

 

در سال‌های جنگ سی چهل بار مجروحانی را که باید در بیمارستان‌های تهران عمل شوند را به تهران بردم. در برخی موارد برای بستری کردن مجروح با دردسر مواجه شده و باید به چند بیمارستان مراجعه می‌کردیم.

الاغ مجروح

 الاغ مجروح

برادر سیدمحمدرضا تقوی از رقت احساسات و عواطف انسانی رزمندگان حتی در مورد جانوران چنین می­گوید:

... تعمیرگاه ما در رقابیه نزدیک یک اتاق بزرگ بود که سقفش چوب­پوش بود. شب­ها در پشت بام همان اطاق می­خوابیدیم. یک شب با سر و صدایی که از تعمیرگاه بلند شد، از خواب بیدار شدم. آن وقت یادم آمد هنوز الاغی را که داخل آمبولانس تعمیری بود را رها نکرده­ام. آن روز نزدیک غروب یک پاسدار آمبولانسی را به تعمیر گاه آورد و گفت موتورش تنظیم نیست و او می­خواهد به یک مرخصی 48 ساعته برود. وقتی آمبولانس را پارک کرد، سوئیچ­اش را به من داد و گفت: «وقتی خط بودیم الاغی مجروح، آنجا سرگردان بود. برای اینکه تیر و ترکش نخورد او را داخل آمبولانس سوار کرده­ام، تو آن را رهایش کن!»

 چند نفری به زبان فارسی و عربی شکسته به فردی که گمان می­کردند، داخل آمبولانس است و از نیروهای دشمن می­باشد، می­گفتند محاصره هستی و از ماشین پیاده شو! الاغ بیچاره که زبان نمی­فهمید، عکس­العملی نشان نمی­داد و گاهی با کوبیدن سم­اش به کف آمبولانس، سر و صدایی راه می­انداخت. دوستان ما از ماشین فاصله گرفته و آماده شلیک می­شدند و به­ خیال خود به فرد داخل آمبولانس، مرتب اخطار می­دادند که از ماشین پیاده شو! سیدعلی شاهچراغی[1] را از خواب صدا زدم و موضوع را در چند جمله برایش گفتم تا او هم مثل من بخندد. تا آنکه چراغ قوه آوردند و با احتیاط آن را روشن کردند و متوجه موضوع شدند. جالب است که در این مرحله یکی از هم­شهری­های مهربان ما به آن حیوان گفت: «الاغ جانو! تویی؟!»[2]



[1]- سیدعلی شاهچراغی فرزند سید آقا متولد 1342 می­باشد. جانباز 35 درصد است و سال­های دفاع مقدس از جهادگرانی بود که جبهه را ترک نکرد. اکنون حالت اشتغال دارد و از سوی ستاد کل به پاس خدمات شایسته به درجه فرماندهی گردان مفتخر شده است.

[2]- مصاحبۀ ضبط شده با برادر سیدمحمدرضا تقوی تاریخ 06/05/1393

آقای خسرو مددیان

خسرو مددیان، فرزند مهدی، متولد 1330 سمنان و دیپلم تکنسین فوریت‌های پزشکی و دارای یک ماه سابقۀ جبهه می‌باشد. وی در سال 1384 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشسته شد.

پرستار قطار

 

بعد از عملیات کربلای4 بود که مجروحان را با قطار به مشهد می‌بردند. به ما اطلاع دادند تا به‌عنوان پرستار همراه مجروحان شوییم. برادران غلامرضا صمدی، محمود دوست محمدی، علی‌نقی دارایی و من داوطلب شدیم تا در خدمت مجروحان باشیم. در ایستگاه راه‌آهن  سمنان ما همراه مجروحان شدیم تا پرستارانی که از اهواز همراه آنان بودند برای رفع خستگی بروند. ما هرکداممان یک کیف اورژانس بزرگ داشتیم که حاوی وسایل استریل پانسمان بود. در هر کوپه شش مجروح روی تخت خوابیده بودند. بلافاصله کارمان را از آخرین واگن شروع کردیم. فقط پانسمان‌های بزرگ که احتمال ایجاد خونریزی بود را دست نمی‌‎زدیم ولی بقیۀ پانسمان‌ها را تعویض می‌کردیم. آن‌قدر کارمان زیاد بود که وقتی به مشهد رسیدیم، هنوز دو واگن از مجروحان باقی‌مانده بودن که فرصت نکرده بودیم به آن‌ها رسیدگی کنیم.

 

جابه‌جایی مجروحان

 

در سالهای دفاع مقدس هر وقت که نیاز بود، مجروحی را به شهری برده شود یا از شهری به سمنان آورده شود، آمادۀ همکاری بودم. همچنین وقتی برخی از مجروحان که در اثر شده جراحت نمی‌توانستند، به بیمارستان بیایند‌، ما برای تعویض پانسمان به منزل آن‌ها می‌رفتیم.

خانم فاطمه جامی

فاطمه جامی، فرزند علی‌اکبر، متواد 1340 دارای مدرک دیپلم بهیاری و سه ماه حضور در مناطق جنگی در سال 1393 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشست شده است.

بیمارستان سنندج

 

همین که در سال 1360 فارغ‌التحصیل شدم، خودم را برای خدمت افتخاری به بیمارستان امداد سمنان معرفی کردم. در آن زمان چون تعداد مجروح جنگی زیاد بود آنها هم از پیشنهادم استقبال کردند. در نتیجه توانستم شش ماه بدون دریافت وجهی مثل یک کارمند رسمی در بیمارستان حاضر شده و خدمت کنم. در این مدت خانم نیره نقیبی مترون[1]  من و خانم زیبا ترابی مسئول دفتر پرستاری بودند.

سال 1364 همراه تعدادی از خواهران و برادران سمنانی به سنندج اعزام شدیم. در بخش جراحی بیمارستان توحید آن شهر در نقش پرستار انجام وظیفه می‌کردم. به محض اینکه بالگرد یا آمبولانس مجروح می‌آورد به سرعت وی را به بخش منتقل می‌کردیم.

شانس آورده بودیم که محل استقرارمان در پاویون بیمارستان بود برای همین هر لحظه می‌توانستیم برای خدمت در بخش‌های بیمارستان حاضر شویم یعنی با شنیدن صدای فرود بلگرد آماده بودیم که خودمان را برای کمک به مجروحان برسانیم. چند نفر از همکاران اصفهانی نیز در آنجا خدمت می‌کردند که افرادی با انگیزه بودند.

یک روز یک نوجوان پانزده شانرده ساله را به بیمارستان آوردند. دست، پا و صورتش جراحت بسیاری داشت. در بین حرف‌هایی که می‌زد هرگز این جمله‌اش را فراموش نمی‌کنم   که با هیجان خاصی بیان کرد: «آیا می‌توانم فقط یکبار دیگه مادرم را ببینم!»

 

بیمارستان سمنان

 

در سال‌های دفاع مقدس خوشحال بودیم که از جانبازان جنگ پرستاری می‌کنیم. یعنی همۀ پرستاران آن زمان چنین احساسی را داشتند. مثلاً می‌دانستم برادر ابوالفضل اسفندیار که از ناحیۀ چشم و پای چپ مجروح شده بود، هر روز برای تعویض پانسمان می‌آید. برای اینکه وی معطل نشود، از قبل لکن آب ولرم و بتادین را آماده می‌کردم تا وی یک ربع پایش را در آن محلول قرار دهد و یا هنوز که هنوز است یادم مانده که شهید کیومرث نوروزی مدت‌ها در کدام تخت بیمارستان بستری بود و همین‌طور صبرش را فراموش نمی‌کنم که از دردش هرگز نالان نبود. واقعاً این بچه‌ها عجب دل و دیانتی داشتند.



[1] - مترون (matron) رده‌ای از مدیریت خدمات پرستاری و مامایی در بیمارستان است که قبل از عنوان مدیریت پرستاری بالینی وجود داشته است.  مترون بیمارستان سرپرست تمامی افراد شاغل در کار پرستاری است؛ سرپرستار.

دکتر نجمه فائز

نجمه فائز، فرزند غلامرضا، متولد1336 سمنان، متخصص زنان و زایمان، دو ماه سابقۀ حضور در مناطق جنگی

 

بیمارستان تهران

سالهای اولیه جنگ که دورۀ انترنی پزشکی را در بیمارستان امیرالمومنین(ع) شهر آرا می‌گذراندم. در این بیمارستان مجروحان جنگی زیادی بستری بودند. یکبار تعدادی مجروح شیمیایی اوردند که واقعاً ناراحت کننده بود. این بندگان خدا بدنشان تاول زده بود و سوزش داشتند.

یکی دوبار هم شاهد بودم که مجروحی در حالی که دارد حرف می‌زند در یک لحظه ساکت شده و روحش به آسمانها پرواز می‌کرد. من این مورد را در بیماران عادی هرگز ندیدم

 

بمباران شهرها

 بهمن 65، اعلام شد که به ‌جهت بمباران‌های رژیم بعث عراق شهر خرم‌آباد نیاز شدید به پزشک دارد. همراه با یک اکیپ پزشکی متشکل از دکتر بابایی از شاهرود، دکتر احمدزاده از سمنان و چند پزشک و پرستار دیگر به خرم آباد رفتیم.در تهران به علت اینکه وضعیت قرمز اعلام شده بود با ماشین به خرم آباد رفتیم. شب رسیدیم. شهر،  روشن و در آرامش کامل بود زیرا به علت کوهستانی بودنش شب ها هواپیمای دشمن نمی توانستند به پایین بیایند و بمباران کنند  و شب های حدودا آرامی داشت. شب برای استراحت ما را به مهمانسرا بردند. در مسیر منازلی که در اثر بمباران ویران شده بود[1]، انسان را متأثر می‌کرد.

فردا صبح که برای تعیین مکان باید به بیمارستان می رفتیم من صبح زودتر بیدار شدم و به سر خیابان آمدم که ماشین بگیرم و به بیمارستان بروم .

یک راننده شخصی ایستاد و گفت :کجا می روی؟ گفتم: بیمارستان .گفت: چرا اینجا ایستادی ؟با چه جراتی ایستادی؟

و وقتی به بیمارستان رسیدم کارمندای آنجا گفتند: شما با چه جراتی با این ماشین آمدی؟ واقعا متحیر مانده بودم که باید حرف کدوم یک را گوش می دادم . چون من از سمنان رفته بودم از نا امنی آنجا با خبر نبودم.

همان روز هشت نقطه از شهر بمباران شد و مقدار زیادی مجروح و کشته داشت .مجروحان را به بیمارستان  مى آوردند و ما آنها را درمان مى کردیم،. یک ماه تمام بخاطر نیازی که داشتند من در آنجا بودم. پس از هر بمباران مردم خرم‌آباد به روستاهایشان می‌رفتند ولی بازهم تعداد زیادی در شهر باقی‌می‌ماندند.

آن زمان تعداد محدودى از خانم ها به جبهه مى رفتند . مادرم  از رفتن من خیلی ناراحت بود ، ولی من خیلی خوشحال بودم و براى حفظ انقلاب حاضر به هر کارى بودم.

در زمان رفتن به جبهه نگران مجروحیت، اسارت یا حتى کشته شدن نبودم، چون معتقد بودم هر آنچه خدا بخواهد مى شود.

هر روز صبح مسئول درمانگاه به دنبالم می آمد که من را به درمانگاه ببرد ولی یک روز دیر کرده بود که خبر دادند وقتی می خواست به دنبالم بیاید در همان مکان بمباران صورت گرفته و شهید شده است.

مجروحان جنگى قدرت بالایى در تحمل درد داشتند.مجروحان زیادى داشت که باید تحت مراقبت و درمان ما قرار مى گرفتند. من کمترین مسکن را مصرف مى کردم، خودم تعجب مى کردم که مجروحى با آن شدت جراحت، چطور مسکن قوى نمى خورد و با صبر و بردبارى درد را تحمل مى کند.

سال 1366 نیز برای یک ماه دیگر داوطلبانه در بیمارستان سوانح سوختگی اهواز انجام وظیفه کردم. در این بیمارستان هم مجروحان جنگی و هم مردم عادی درمان می‌شدند.



[1] - بر اساس گزارش سایت حوزه نت در خرم‌آباد در اثر بمبارانهای هوایی زمان جنگ  2354 نفر شهید و مجروح شده‌اند.

خانم زینب صیادجو

زینب صیادجو، فرزند قربان، متولد 1339 سمنان و دارای مدرک لیسانس پرستاری است. وی دو نوبت و هر نوبت 22 روز به مناطق جنگی اعزام‌شده است. وی در سال1391 از شبکۀ بهداشت و درمان استان بازنشسته گردید.

خدمت در نقاهتگاه

خیلی دوست داشتم من هم به برادران رزمنده کمک کنم. اسم نوشتم و در مرداد سال 1362 همراه برادر صابریان که رادیولوژیست بود، من را به نقاهتگاه ارومیه[1] فرستادند. در آنجا تعدادی از خانم‌های پرستار تهرانی نیز خدمت می‌کردند. مدرسۀ شهید بهشتی را به نقاهتگاه تبدیل کرده بودند. همیشه دویست سیصد نفر در نقاهتگاه دوران نقاهتشان را طی می‌کردند. به‌عنوان پرستار کار تزریقات و پانسمان مجروحان را انجام می‌دادم.

در آن زمان شهر ناامن بود و شب‌ها صدای تیراندازی و درگیری شنیده می‌شد.

وقتی از مأموریت اول برگشتم حدود دوماه بعد یعنی در تاریخ 14/8/1362 با درخواست خودم برای خدمت در مناطق جنگی من را به سنندج فرستادند. این بار هم من در نقاهتگاه سنندج پرستار مجروحان جنگی بودم. سنندج هم در آن زمان ناامن بود و فقط ما به هماهنگی و اسکورت یک‌بار به بازار سنندج رفتیم.

مجروحان جنگی روحیه‌ای شاد و بانشاط داشتند و کمتر از درد و مشکلاتشان شکایت می‌کردند.



[1] - نقاهتگاه مجروحان و مصدومان: برای جمع‌آوری و نگهداری مجروحان و مصدومان از مناطق عملیاتی نقاهتگاه‌هایی در شهر های مرزی مانند اهواز کرمانشاه سنندج ایلام ارومیه پیرانشهر و سردشت راه‌اندازی شد  که خدمات بسیاری عرضه کردند.

رجب یحیی

رجب یحیی، فرزند موسی، متولد 1343 دامغان می‌باشد. وی دارای مدرک کارشناسی پرستاری و با بیست ماه سابقۀ حضور در جبهه و بیست در صد جانبازی در بیمارستان کوثر سمنان در حال خدمت است.

 

والفجر8

 

مثل قبل در این عملیات نیز امدادگر بودم. گردان ما موسی‌بن‌جعفر(ع) و فرماندۀ گروهان ما محمدحسین هراتی بود که در همین عملیات شهید شد. بعد از شروع عملیات با قایق از اروند گذشته و وارد جزیرۀ ام‌الرصاص شدیم. در جزیره کانال بلوکی‌ای بود که از داخل آن باید جلو می‌رفتیم. همان اوایل کانال یک جسد گندۀ یک عراقی افتاده بود. مجبور بودیم که او را لگد مال کرده تا بتوانیم پیش برویم هرچند که فردایش فهمیدیم طرف زنده بوده و خودش را از ترس به مردن زده بود.

یکی دو ساعت به اولین مجروح رسیدم. گلوله ماهیچۀ ساق پایش را متلاشی کرده بود. در حالی که روی زمین دراز کشیده بود، زخمش را بستم و به بچه‌های حمل مجروح گفتم او را عقب ببرند.

غروب فردای آن روز به ما دستور عقب نشینی دادند زیرا ما برای انحراف دشمن در آنجا عمل کرده بودیم تا نیروهای ما بتوانند در تصرف فاو موفق شوند.

وقتی به خرمشهر برگشتیم، اعلام شد به تعدادی نیرو برای اعزام به فاو نیاز است. فرماندۀ گردان تعدادی از نیروهای ورزیدۀ گردان را برای اعزام به فاو از بین بچه‌های گردان  جدا کرد.آقای مروج که آلان دندان‌پزشک است و هنوز جثه‌ای نداشت، از اینکه برای اعزام به فاو انتخاب نشده بود، از ناراحتی اشک می‌ریخت.

 

جادۀ خندق

 

اواخر اسفند 1364 به‌عنوان امدادگر عازم جبهه شدم. چون آچار فرانسۀ گردان بودم در سنگر مشترک تدارکات و بهداری مستقر شده بودم. چند روزی گذشت یک برادر جدید به سنگر ما اضافه شد. غروب بود، دیدم دسته کلنگی دستش گرفته و دنبال یک موش افتاده تا حیوان را بکشد. با شوخی به او گفتم ما با این حیوانات زندگی مسالمت آمیز داریم. وی گفت موش نجس است و همه چیز را نجس خواهد کرد.

در گرگ و میش هوا ریزه نانهای ته سفره را بیرون سنگر تکاندم و به او گفتم برو موشها را بکش! پند دقیقه نگذشته بود که تعداد قابل توجهی موش به خرده‌های نان حمله کردند و دوست ما هم با دسته کلنگ به آنها.

یک روز غروب صدایی را شنیدم که می‌گفت: « یک، دو، سه، چهار!» با ریتم و آهنگی که برای رژۀ بردن سربازها می‌خوانند. سرک کشیدم آقای علی‌رضا نوبری بود. صدایم را بلند کردم و گفتم چه خبره؟ جواب داد: «یک دسته موش چاق و چله جلویم می‌دویدن، گفتم چه بهتر که به آنها رژه یاد بدهم.»

 

مسومیت فراگیر

 

پاییز 1364چند روز به شروع عملیات کربلای4 همراه گردان رزمی در موقعیت ولی‌عصر(عج) مستقر بودیم. یک روز سه شنبه بارندگی شدیدی شد و جاده را خراب کرد در نتیجه ظهر ماشین ناهار به ما نرسید. شب نیز پس از مراسم نماز و دعا ماشین غذا آمد.غذای شب همان حلیم ناهار ظهر بود. گرسنگی سبب شد، تا همه همان حلیم را بخوریم.

ساعت یک شب متوجه شدم آمد و رفت داخل چادر زیاد شده است. تعجب کردم و با خودم گفتم: «هنوز که موقع نماز شب نیست!» بلند شدم و بیرون رفتم. چشمتان روز بد نبیند، صف‌های دستشویی باور کردنی نبود.

بعد از کمی خوابیدم. صبح وقتی برای نماز برخواستم و برای وضو رفتم، دیدم دیگر دستشویی‌ها جوابگو نیست و برخی با حالت دو خودشان را به لب کارون می‌رسانند.

صف صبحگاه به ده پانزده نفر هم نرسید یا دل بعضی درد می‌کرد یا آنکه لباس نداشتند. از معدود قرص‌های ضد اسهال جعبۀ بهداری ما هم کاری ساخته نبود.

 

کربلای5

 

در عملیات کربلای5 نیز امدادگر بودم. موج انفجار گلولۀ خمپارۀ دشمن سبب شد تا برادر حسن حاج‌پروانه، آرپی‌جی زن دستۀ ما سرش گیج برود. آرپی‌جی‌اش را از او گرفتم. ما دستۀ اول گروهان بودیم. همین که از کانال بیرون زدیم، شدت آتش من را متعجب ساخت.

یک‌باره دیدم، شی‌ای سرخ به‌طرف سرم در حال پرواز است. تا که سرم را خم کردم، گوشۀ چشمم سوخت. به حالن سجده به زمین افتادم و با دستم اشاره کردم که آرپی‌جی را بردارید و بروید.

وقتی کمی حالم جا آمد از گروهان ما خبری نبود یعنی جلو رفته بودند و من متوجه نشده بودم. صدای خرناسی مثل خرناس خرس را شنیدم. فکر کردم اینجا خرس چه می‌کند. کمی دقت کردم متوجه شدم از سوراخ گوشۀ چشمم این صدا موقع نفس کشیدن خارج می‌شود.

مرتب باید خون‌های دهانم را بیرون می‌ریختم. تیزی‌ای به زبانم می‌خورد که نمی‌گذاشت دهانم را ببندم. به هر بد بختی‌ای بود سرپا ایستادم تا عقب بروم.

کمی که رفتم به برادر سیدحسن مرتضوی رسیدم. گلوله پایش را ناکار کرده بود. دست هم را گرفتیم تا با کمک هم به عقب بیاییم. قدری که آمدیم دیگر سید نتوانست راه بیاید. با اینکه صدایم در نمی‌آمد با هزار و یک بدبختی به او فهماندم تعدادی امدادگر پشت خاکریز هستند من خودم را به آنها می‌رسانم تا برای کمک به تو بیایند.

وقتی به پشت خاکریز رسیدم، افتادم. با اشاره و صدایی که خیلی خفیف بود به آنها موضوع سید را گفتم. باندی روی زخم صورتم بستند و به آن چسب زدند. چهار پنج نفر مجروح بودیم برای همین ما را داخل آمبولانس گذاشتند. با حرکت آمبولانس بدرقۀ ماشین ما توسط خمپاره‌های 82 دشمن شروع شد. آمبولانس با سرعت هر چه بیشتر حرکت می‌کرد. با حرکت ماشین درتپه و چاله‌های جای گلوله‌های جاده یکی دو نفر حال تهوع پیدا کردند و ما هم که آخ و اوخ می‌کردیم.

آمبولانس ما را تا بیمارستان شهید بقایی اهواز برد. آنجا از سرم عکس گرفتند و گفتند اعزامی است. بازهم روی تختی من را خواباندند و هیچ کاری انجام ندادند. یکی دو بار خونهایی را که بلعیده بودم را بالا آوردم. یک دو روز روی تخت خوابیده بودم و تمام پشتم درد گرفته بود و خوم‌هایی که از من رفته بود، رمقی برایم باقی نگذاشته بود. تمام فضای بیمارستان هم پر از مجروح شده بود و کسی به سراغم نمی‌آمد من هم دیگر توان حرف زدن نداشتم.

فکر می‌کردم که چگونه باید خودم را از این مخمصه نجات بدهم. یکباره دیدم برادری پاسدار در بین ردیف ما جلو می‌آید تا که به من رسید پایش را با یک دست چسبیدم. سرش را به من نزدیک کرد. هر چه توان داشتم در گلویم جمع کردم تا به او بگویم دارم می‌میرم و 48 ساعت است که نمی گویند حالت چطور است.

یکی دو نفر را صدا زد تا برانکادرم را به طرف اتوبوسی ببرند که برای حمل مجروح در نظر گرفته بودند. اتوبوس ما را تا امیدیه برد و آز آنجا هم با هواپیما تا مشهد من را بردند.

درون هواپیما چند ردیف تخت چند ردیفه چیده بودند و تعدادی هم در وسط نشسته و دراز کشیده بودند. به محض اینکه هوا پیما به زمین نشست آمبولانس‌ها آمدند و ما را به بیمارستان بردند. در بیمارستان قائم(عج) من را به اتاق عمل بردند و وقتی به‌هوش آمدم دیدم یک ترکش چند سانتی را از صورتم بیرون کشیده‌اند.

پزشکان و پرستاران بیمارستان تا آنجا که رمق داشتند کار می‌کردند. دیدم برادر پرستاری را که از شدت خستگی آنقدر بی‌حال شده بود که مجبور شد به‌خودش سرم وصل کند تا بتواند به امر مجروحان برسد. مردم مشهد هم که دستشان درد نکند. هنگام ملاقات گروه گروه به دیدن ما می‌آمدند و آنچه را که فکر می‌کردند مورد نیاز ما است را برایمان می‌آوردند.

 

مرصاد

در عملیات مرصاد امدادگر گردان روح‌الله بودم. صبح عملیات همراه حسن غزیزیان(شهید) و حسین یحیی(شهید) برای شناسایی موقعیت پیش رفتیم. از خاکریزی که بچه‌های ما وسط جاده زده بودند، قدری جلو رفتیم. از سه طرف گلوله می‌آمد. منافقین از آنجا متواری شده بودند. سه دستگاه بیسیم آنها جا مانده بود. آنها را برداشتیم. روشن بود و کار می‌کرد. متوجه شدیم یک منافق از بالای تپه به نیروهایشان، گرای نیروهای ما را می‌دهد. به برادر خلیل‌نژاد گفتم محل مورد نظر را گلوله باران کند. آن منافق از آنجا فراری شد.

برای بردن نیروها به عقب برگشتم. وقتی مجدداً به همان نقطه برگشتم، برادر حسن عزیزیان به شهادت رسیده بود. ظاهرا با قناسه قلب شریف‍ش را نشانه گرفته بودند. کمی به عقب آمدم. برادر هروی مجروح شده بود. پایش را بانداژ کردم. و بالای رانش را با چفیه بستم تا جلوی خونریزی گرفته شود.

برادری که اهل کرمانشاه بود با شجاعت خاصی از بالای خاکریز منافقین را هدف می‌گرفت. در یک لحظه او را هدف قرار دادند و او به پایین خاکریز قل خورد. گلوله به دندانهایش اصابت کرده و از پشت گردنش خارج شده بود. از مجروحیت خودم در همان قسمت تجربه داشتم.روی زخمش یک باند لوله شده گذاشتم و انتهایش را با چسب به صورتش محکم کردم تا جلوی خونریزی گرفته شود و ضمناً مانع از ورود خون به مری وی گردد. دو نفر حمل مجروح او را عقب بردند. سال 1389 متوجه شدم این برادر زنده است.

یک برادری از وسط به جلو حرکت می‌کرد تا که به او گفتم بدو! صدای آخ او بلند شد. گلوله به پایش اصابت کرده بود. او را کنار کشیدیم و زخمش را بستم. به او گفتم باید منتظر بماند تا با چند مجروح دیگر به عقب فرستاده شود.

یک تویوتا مهمات آوردند. نفراتی که آنجا بودند، کمک کردند تا مهمات تخلیه شود. می دانستم، بچه‌های جلو مهمات کم دارند. دو کیسۀ گلولۀ آرپی‌جی را دوش گرفته و شروع به دویدن به‌طرف جلو کردم. در سرازیری خاکریز یکباره پایم سوخت و به اندازۀ یک متر و نیم به هوا پرتاب شدم و به زمین افتادم. گلوله به کشالۀ رانم خورده بود. حاج علی مهرابی گفت بیا دوشم تا تو را ببرم. وقتی من را دوش گرفت زورش نرسید تا من را بلند کند زیرا حاجی علی که خودش پدر یک شهید و یک جانباز بود، و همیشه هم در جبهه حضور داشت هیچگاه وزنش به پنجاه کیلو نمی‌رسید. وقتی حمیدرضا عبداللهی این وضع را دید به کمک او آمد و دونفری من را کمی عقب آوردند.

یکی از بچه‌های تهرانی که این وضع را دید، جلو آمد و به من گفت: «از صبح تا حالا به ما حال دادی حالا بیا کولم تا ببرمت!» وقتی که به بالای خکریز رسیدیم، در حالی که من را می‌برد به او گفتم: «تند برو که این یه تیکه خطریه!» هنوز حرفم تمام نشده بود که گلوله‌ای به بازویش خورد و گفت: «آخ!» من به زمین افتادم و تا نزدیکی مجروحی که چند دقیقه قبل پایش را بسته بودم، قل خوردم. خنده‌ای کردم و به آن برادر گفتم: «مسافر جور شد!»

آمبولانس ما را تا اورژانس صحرایی و از آنجا به بیمارستان امام حسین(ع) کرمانشاه برد. از آنجا هم من را همراه عده‌ای با هواپیما به مشهد بردند. بازهم سر از بیمارستان قائم(عج) مشهد در آوردم. دوازده روز بیمارستان بودم ولی نتوانستند برای تاندوم قطع شدۀ پایم کاری کنند.

وقتی در بیمارستان قائم(عج) بستری بودم یک روز به دیدن حاج‌عبدالله مؤمنی رفتم. از خارش صورتش شکایت کرد. نگاه کردم دیدم داخل صورتش پر از ریزه شیشه‌های ماشینی است که داخل آن کمین خورده بود. از پرستاران آنجا یک دستگاه ماشین صورت تراشی گرفتم و درحالی‌که به عصایم تکیه داشتم صورت او را از ته زدم تا از شر خورده شیشه‌ها راحت شود.

بعد از مدتی دامغان نیز روی پایم عمل جراحی انجام شد که بی‌فایده بود تا اینکه سال 1369 دکتر اسماعیلی در سمنان روی پایم عمل جراحی تاندون ترانسفر[1] انجام داد موفقیت آمیز بود و الان می‌توانم راه بروم.



[1] - وقتی که عضله یا تاندون آن پاره شده و یا به حدی آسیب دیده که ترمیم آن امکانپذیر نیست میتوان از تاندون ترانسفر استفاده کرد. به این ترتیب تاندون دیگری وظیفه تاندون آسیب دیده قبلی را به عهده می‌گیرد.

محمد عباس نژاد

محمد عباس‌نژاد فرزند اسماعیل متولد1331 دامغان و دارای مدرک دیپلم بهیاری می‌باشد. وی چهار نوبت و هر بار 45 روز به‌عنوان بهیار به جبهه اعزام شده و در سال 1385 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشسته گردیده است.

 

گرمازدگی

 

تیرماه 1364 همران یک گروه بسیجی به جبهه اعزام شدم. بعد از دو سه روز که در پادگان قائمیه بودیم، من را به اورژانس جادۀ خندق اعزام کردند. اورژانس در زیر زمین ساخته شده بود و چهار تخت داشت. من و برادر حسین فراتی باید به همۀ امور بهداشت و درمان رزمندگان آنجا رسیدگی می‌کردیم.

روزها مگس‌های آنجا امانمان را بریده بودند و شب‌ها پشه‌های آنجا. شدت گرما اجازه نمی‌داد روپوش یا بلوز تنمان باشد باید زیرپوش می‌پوشیدیم تا ساعتی یک‌بار عرق‌هایش را بچلانیم. برای همین دست‌ها و گردن ما که پوشیده نبود مورد حملۀ مگس‌های سمج آنجا قرار می‌گرفت. به محض آنکه آن مگس‌ها روی بدنمان می‌نشستند، به ما نیش زده و یک قطره خون از محلش بیرون می‌زد.

شدت دما گاهی به حدی افزایش پیدا می‌کرد که هر فردی چند ده متر در ظهر زیر آفتاب راه می‌رفت گرما زده می‌شد. افرادی که آنجا بودند باید پیوسته شربت آبلیمو استفاده می‌کردند. یک روز ظهر برای نماز جماعت رفتم. تیغ تیز خورشید چنان مهر را داغ کرد که پیشانیم را سوزاند برای همین همه مهرهایشان را بعد از سجده در دستشان می‌گرفتند. آب‌های اطراف جزیره هم که آلوده به مواد شیمیایی بود و کسی حق نداشت در آنها آب‌تنی کند.

کمتر روزی بود که چند نفر گرما زده نداشته باشیم. در مواردی درجه حرارت بدن گرمازدگان تا 41 درجه سانتی گراد بالا می رفت و ممکن بود بر اثر تبخیر و از دست دادن بیش از حد آب بدن، مغز، قلب، کلیه ها و ماهیچه های آنان آسیب شدیدی ببینند و در صورت تداوم این حالت، احتمال داشت فرد جان خود را از دست بدهد. گرما زدگان دارای تنفس عمیق و تند، ضعف ناگهانی، تهوع و استفراغ، سردرد و سرگیجه و در نهایت کاهش سطح هوشیاری و تشنج و کما بودند.

لباس‌های فرد گرما زده را بیرون آورده و سعی می‌کردیم درجه حرارت گرما زده را به 5/38 برسانیم. در مواردی هم که وضعیت گرمازده بحرانی بود در وانی که به همین منظور در اورژانس داشتیم یخ بیشتری می‌ریختیم.

کمی که حال گرمازده بهتر می‌شد برایش دو سرم یک لیتری سرم هم وصل می‌کردیم. باید سرم ها را در جایی خنک نگهداری می‌کردیم تا دمای آن از 37 درجه بالاتر نرود تا در هنگام تزریق افراد احساس گرما و سوزش نکنند.

 

زندگی در خطر

 

در دومین اعزام به مهران رفتیم. از بسیج دامغان اعزام شده بودیم. گروه ما از پانزده امدادگر و برادر حسن صادقچه و من به‌عنوان بهیار تشکیل شده بود. امدادگرها را بین واحدها تقسیم کردند ولی من و برادر حسن صادقچه به اورژانس مأمور شدیم.

اورژانس در کنار رودخانۀ کنجانچم واقع شده بود. مرتب هواپیماهای دشمن اطراف ما را بمباران می‌کردند. بعد از یک هفته به بیمارستان صحرایی در صالح‌آباد ایلام نقل مکان کردیم. در اولین روز وقتی نماز صبح را خوانده بودیم و من به اورژانس برمی‌گشتم صدای سوت گلوله من را به زمین انداخت. یکی دو ثانیۀ بعد گلوله منفجر شد. گلوله روی چادری منفجر شده بود که چهار پنج رزمندۀ عزیز در آن بودند. ما فقط توانستیم قدری از قطعات آن بدن‌های پاک را که قابل شناسایی نبود را در چند پلاستیک گذاشته و به عقب بفرستیم. این رزمندگان از بچه‌های مشهد بودند.

 

استرس بعد از حملات هوایی

 

وقتی در مهران بودیم، دشمن مرتب اطراف ما را بمباران می‌کرد. بمباران‌ها شدید و وحشتناک بود. یک روز در اثر بمباران دوکفی پر از مهمات به آتش کشیده شد. باآنکه یک کیلومتر با ما فاصله داشت، سوختن آن و انفجار گلوله و مهمات آن تا 24 ساعت در معرض دید ما بود.

چند بار هم اتفاق افتاد که سربازانی را آوردند که دچار استرس بعدازاین حملات شده بودند. این افراد دارای ضربان بالا، افت فشار و نشنگان افسردگی بودند. به آن‌ها سرم وصل کرده و یکی دو عدد قرص آرام‌بخش می‌دادیم.

 

مرصاد

 

سال آخر جنگ شده بود و صدام خیال کرده بود که به جهت ضعف ایران قطعنامۀ 598 را پذیرفته، برای همین حملات جدیدی را شروع کرده بود. در این شرایط امام(ره) تکلیف کرده بود افرادی که توانایی دارند به جبهه بروند.[1] همراه دو مینی‌بوس از برادران سپاه و بسیج عازم جبهه شدیم. وقتی غروب به اردوگاه صادقین ریدیم، صدای تیراندازی و درگیری از فاصله‌ای نه‌چندان دور به گوش می‌رسید.

عملیات مرصاد شروع‌شده بود. سه روز در اورژانس تیپ قائم(عج) در خدمت مجروحان بودم. با شکست کامل و فراری شدن منافقین با یک آمبولانس به کرند رفتم. یک هفته نیز در آنجا به مجروحان و مصدومان خدمت می‌کردم. بعدازاین مدت که رفع خطر شد، به اردوگاه صادقین برگشتیم و تا پایان مأموریت آنجا بودم.



[1] - در تاريخ 31/4/1367 هجوم گسترده دشمن به استعداد 13 لشكر در منطقه شمال خرمشهر و جنوب اهواز شروع شد. در اين حمله، دشمن به بخشي از جاده اهواز - خرمشهر دست‌یافت و خرمشهر را به‌طورجدی مورد تهديد قرارداد. در پي اين تهديد، امام خميني طي پيامي به فرمانده كل سپاه، ضمن تأكيد بر ضرورت حفظ خرمشهر، نكته‌اي به اين مضمون گوشزد فرمودند كه «اينجا نقطه شكست و پيروزي اسلام يا كفر است. بايد متر به متر بجنگيد. اينجا نقطه‌ای است كه حيات و عدم حيات در همین‌جاست.» دانشنامه جنگ ایران و عراق

احمد نصرینی

احمد نصرینی

 

احمد نصرینی، فرزند علی‌اکبر متولد 1332 صید آباد دامغان و دیپلم بهیاری دارای ده ماه سابقۀ جبهه می‌باشد. وی علاوه بر آنکه عضو تیم اضطراری پزشکی دامغان بود چندبار با جهاد سازندگی و بسیج به جبهه اعزام گردید.

برخی از تاریخ‌های اعزام

30/7/1362 لغایت 14/6/1362  بهداری استان کردستان

28/11/1362 لغایت 17/12/1362 بهداری خوزستان

16/12/1363 لغایت 29/12/1363 خوزستان – شهید بهشتی

9/4/1365 لغایت 18/4/1365 ستاد امداد غرب باختران

26/10/1365 لغایت 5/11/ 1365 خوزستان بیمارستان علی‌بن‌ابی‌طالب(ع)

27/12/1366 لغایت 6/1/1367 منطقۀ عملیاتی جوانرود شیخ‌صالح

16/4/1366 لغایت 25/4/1366 بیمارستان صاحب‌الزمان

عملیات فتح‌المبین

اواخر زمستان 1360 برای یک دورۀ 45 روزه با جهاد سازندگی عازم جبهه شدم. محل استقرار جهادسازندگی دامغان در رقابیه بود. دو سه روز که آنجا بودم، من را به عنوان بهیار به تیپ نجف اشرف مأمور کردند زیرا آنها کمبود نیرو داشتند. در اورژانس این تیپ ما دو نفر دامغانی بودیم و پنج نفر هم از اصفهان بودند.

دو سه آمبولانس داشتیم. یکی از آنها تویوتای قدیمی اتاق داری بود که مالکش صندلی‌های آن را جمع کرده بود تا بشود به عنوان تویوتا از آن استفاده شود. مالک آن برادری بود که تاجر فرش در اصفهان بود. وی شاگردش را هم همراه خودش به جبهه آورده بود تا رانندۀ این آمبولانس باشد.

وقتی عملیات شروع شد، مجروحان زیادی را به اورژانس می‌آوردند. ما برای آنها رگ‌گیری کرده و جلوی خونریزی آنها را گرفته و به بیمارستان شهر شوش می‌فرستادیم.

عملیات رمضان

تابستان 1361 با جهاد سازندگی عازم جبهه شدم. مأموریت ما 45 روزه بود. در ایستگاه حسنیه که مقر جادسازندگی استان سمنان بود، مستقر بودیم. یک کانکس را به بهداری اختصاص داده بودند و من یک نفر باید به امور بهداشت و درمان برادران جهادگر و سایر مراجعان رسیدگی می‌کردم. کمتر روزی بود که مجروح نداشته باشیم زیرا توپخانۀ دشمن فعال بود و هواپیماهای آنها نیز گاه و بیگاه منطقه را بمباران می‌کردند.

چند روز قبل از شروع عملیات رمضان، یک روز غروب صداهای انفجار پیاپی منطقه را پر کرد. انواع و اقسام گلوله‌ها از محلی که به ما یک و نیم کیلومتر فاصله داشت به هوا بلند می‌شد و در هوا منفجر می‌گردید. طولی نکشید چند سرباز موج گرفته را آوردند. به آنها سرم وصل کرده و دیازپام هم تزریق کردم. آنها گفتند هنگام بار زدن مهمات در اثر بی دقتی یک سرباز به چاشنی گلوله‌ای ضربه خورده و باعث شده تا انبار مهمات منفجر گردد.

والفجر8

همراه تیم اضطراری در بهمن 1364 عازم جبهه شدم. محل استقرار ما بیمارستان فاطمه‌الزهرا بود. بیمارستان فاطمه‌الزهرا(س) در منطقة چوبیدة (بندر چوبیده کنار رودخانه بهمن‌شیر) جزیرة آبادان قرار داشت. بیمارستان فاطمه‌الزهرا(س) به خاطر موقعیتی که داشت از طریق رودخانه بهمن‌شیر با قایق نیز پذیرای مجروحان ‌بود.

بیمارستان یکی دو بار توسط هواپیماهای دشمن بمباران شد ولی از آن جهت که ساختمان آن از بتن مسلح بود و در زیر زمین قرار داشت به ساختمان بیمارستان و افراد حاضر  در آن آسیبی وارد نشد.

وقتی تعداد مجروحان زیاد شد حتی تا هیجده ساعت پیاپی کار می‌کردیم. همچنین درمان‌های اولیة بسیاری از مصدومان شیمیایی در سایت شیمیایی این بیمارستان انجام ‌می‌شد.

من در اورژانس بیمارستان کار می‌کردم و مرحوم محمد سهمی در اتاق ریکاوری. یک روز که به اتاق ریکاوری رفته بودم مجروحی که دو دست و دو پایش قطع شده بود و شکمش هم باز شده بود، در حال هوش آمدن بود. مجروح هنوز چشمهایش را باز نکرده بود ولی لبهایش تکان می‌خورد. گوشم را به دهانش نزدیک کردم. ذکر می‌گفت.

وقتی خبر شهادت سید حسن شاهچراغی را دریافت کردیم، دکتر حسین بنازاده برگۀ ترخیصی برای اعضای تیم دریافت کرد. پس از آنکه به اهواز رسیدیم به فرودگاه رفتیم تا با هواپیما به تهران برگردیم. در انجا اعلام کردند وضعیت به گونه‌ای است که به هواپیماها اجازۀ پرواز نمی‌دهند در نتیجه سفر زمینی را ترجیح دادیم.

علی نقی صالحی مقدم

علی‌نقی صالحی‌مقدم

علی‌نقی صالحی‌مقدم، فرزند محمدحسن، متولد1336 دامغان، دارای مدرک بهیاری، 124 روز داوطلبانه در جبهه حضور یافت و در سال 1389 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشسته گردید.

خاطرۀ تلخ

 ما را همراه تیم اضطراری به پادگان حمید بردند. بیمارستان سوله‌ای بود. وقتی در پادگان حمید بودیم، سربازی که بچۀ استان فارس بود، را آوردند که پنجۀ پایش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. با توجه به نحوۀ مجروحیت و برخی از اخباری که دوستانش به اورژانس دادند، معلوم شد که از ترس خودزنی کرده است. زخم پایش را بستیم تا خونریزی‌اش قطع شود آن وقت او را برای تحویل به دادگاه نظامی از آنجا بردند.

 

زیر دید دشمن

 

به اتفاق برادران سیدمهدی شاهچراغی، سیدحبیب سیدمحمدی، اسماعیل فتح‌الله‌پور، مهدی تیموری و یک نفر دیگر برای 45 روز به مقر تیپ استان سمنان به قائمیه اعزام شدیم. ماه رمضان شد. به ما گفتند دو هفته‌ای در پادگان مستقر خواهیم بود برای همین احساس کردم روزه گرفتن بر ما واجب است.

به امور بهداشت و درمان در پادگان مشغول بودیم. بارن‌های جالبی می‌آمد. همیشه دانه‌هایش آبدار و درشت بود. شدت باران‌های آنجا با باران‌هایی که قبلاً دیده بودم، قابل مقایسه نبود. هر چند که بعد از باران به سرعت زمین خشک می‌شد.

بعد از دو هفته به اتفاق برادران فتح‌الله‌پور و سیدمحمدی به اورژانس جزیرۀ مجنون رفتیم. محل اورژانس تا محل استقرار دشمن فاصلۀ چندانی نداشت. بعد از ظهر یک روز یک آمبولانس سفید از سمنان برایمان آمد. راننده‌اش برادری به نام آقای منتظری بود. به او گفتم سریع آمبولانس را به آشیانه برده و گلِ مالی کن! دشمن در سه کیلومتری ما مستقر است و با دوربین ما را زیر نظر دارد. حرف من به مذاقش خوش نیامد و گفت خبری نمی‌شود نترس!

سنگر اورژانس سمت چپ جاده قرار داشت. برای دستشویی به سمت چپ جاده رفتم. همینکه وارد دستشویی شدم، آتشباری دشمن شروع شد. اولین گلوله در چند متری دستشویی فرود آمد و موج انفجار من را بلند کرد و به‌زمین کوبید.

 

پرستاری از مجروحان

 

در سال‌های جنگ تحمیلی اصولاً مجروحانی در بیمارستان بستری بودند. اخلاق و رفتار مجروحان سبب شده بود که کارکنان بیمارستان با طیب خاطر در خدمت مجروحان باشند مثلاً برادر مجروحی به اسم مطلبی‌نژاد در بیمارستان بستری بود. این برادر زخم عمیقی در قسمت باسنش در اثر ترکش درست‌شده بود. تا مدتی باد آب‌اکسیژنه درون زخمش می‌ریختیم تا عفونت‌های آن را بزداید. بااینکه می‌دانستیم این کار برای بیمار چقدر درد دارد ولی این برادر رزمنده اخم به ابرویش نمی‌آورد.

امداد کوچک

امدادگر کوچک

 

شهید یدالله تبیانیان

 

برای اعزام به بسیج منطقه رفته بود ؛ گفتند چون سن و سالت کم است نمی‌توانیم اعزامت کنیم او هم برای اینکه بتواند خود را به این میدان عشق‌بازی برساند دورۀ امدادگری را گذراند تا به‌عنوان امدادگر اعزام شود.

 یکی از فرماندهای جنگ در آن زمان گفت: وقتی بعد از گذراندن این دوره وارد جبهه شد شبی بچه‌ها تصمیم گرفتند امتحانش کنند تا ببینند احساس مسئولیت می‌کند یا نه ؟ وارد چادر شدند و گفتند : مجروح آوردند ؛ امدادگران گردان کجایند؟ که دیدیم یدالله سراسیمه و با پای‌برهنه از چادر بیرون دوید و به دنبال مجروح می‌گشت . من در آنجا به اطرافیان گفتم : ببینید چگونه برای کمک‌رسانی سر از پا نمی‌شناسد او نیروی فعال و خوبی است او را نگه‌دارید.

 

شهید بزرگوار يـدالله‌ تبيانيان‌، فرزند علی متولد 1350 در تاریخ 29/4/66 در جزیره مجنون به آسمان‌ها رفت تا  مهمان‌ برادر شهيدش‌ محمد باشد. راوی مادر بزرگوار شهید، سایت عاشقان مهدی

شهید اسماعیل معینیان

امدادگر شهید اسماعیل معینیان

همسر شهيد اسماعيل معينيان[1]، خانم معصومه سعيدي می‌گوید: من همسر شهيد معينيان هستم سال 1358 با هم ازدواج كرديم. ايشان در دانشگاه علامه طباطبايي دانشجو بود. اهل سمنان هستم. همزمان با تحصیل در اداره گمرك مسؤول بخش متروكه بود و شغل خوبي داشت.

وقتی شهید اسماعیل در جبهه بود، خيلي ارتباطم با خدا مستقيم بود. هنوز هم رابطه ام با شهید اسماعیل قطع نشده و آن موقع  با خوابهايي كه مي ديدم به من الهام شده بود شهيد مي شود ولی برایم مشکل بود تا بخواهم قبول كنم  چنين اتفاقي مي افتد.

شب شهادتش واقعا يك حال و هوايي داشتم حتي خواب ديدم كه در يك بلندي ايستادم او در يك بياباني افتاده در يك خرابه اي همانطور كه در عكس هست تركش به پهلويش خورده بود و ناله مي كرد و يا زهرا مي گفت و مي گفت پاشو بيا ميخوام تو رو و مريم را بينم. براي بار آخر مي خواهم ازت خداحافظي كنم.

 توي خواب همان لحظه اي را كه جان مي داده من مي ديدم از خواب بيدار شدم صداي اذان بود. قبل از شهادتش برادرم مجروح شده بود و شهيد امدادگر بود. زخم برادرم را مي بندد و ده دقيقه‌اي مي ايستد و بعد مي گويد حبيب تو كه حالت بهتر است من بروم مجروح‌هاي ديگر را سربزنم . بروم پيش بچه‌هاي ديگر كه اولين شهيد والفجر2 بوده بعد كه ايشان بعد از شهادتشان رفتيم بيمارستان برادرم را ببينم وقتي راجع به شهادتش مي گفت همان لحظه اي بود كه من خواب ديده بودم.

روایت دختر شهید امدادگر از پدرش

مريم معينيان فرزند شهيد اسماعيل معينيان هستم. سه ساله بودم كه پدرم شهيد شد دانشجوی رشتۀ  رياضي دانشگاه اميركبير هستم.

جاي خالي پدرم را در زندگی مادرم برايم پر كرده بود و نمي گذاشت این جاي خالي را متوجه شوم. بودن يك مرد توي خانه، باعث مي‌شود كه نگراني هيچ چيز را نداشته باشند. سايه اي بالاي سرشان است ولي ما محروم بوديم از اين چيزها البته من شايد نبودم چون مامان بود ولي مامان واقعا محروم بود. اين سختيهايي كه كشيديم و شبهايي كه گذرانديم و به صبح رسانديم يه چيزهايي را فهميدم كه به هر حال اگر پدرم بود و با اين خصوصيات بود اين تصور كه يك مردي بود با صلابت بود جديت داشت در كارش. صدايش براي همه زيبا بود شايد همه ازش حساب مي بردند.

من تك فرزندم .مادرم خلا را برايم پر كرده بود جاي برادرم بود، خواهرم بود و پدرم بود همه اين چيزي واقعا برايم خيلي مهم بود خيلي بايد از مادرم تشكر كنم. از پدرم هم تصوری دارم چيز ديگري نمي توانم داشته باشم اگر هم بخواهم تصور كنم يك قاب عكس است و فقط مي توانم يك قاب عكس را تصور كنم كه روي طاقچه است. هر وقت من بخواهم کنار مزارش حرفي بزنم و درد دلي كنم اصلا نمي خواهم كسي ببيند كه من دارم درد دل مي كنم تا ترحم كند. براي همين معمولا هيچ وقت سر خاک نمي نشينم درد دل كنم. هميشه براي خودم توي امامزاده یحیی راه مي روم و زيارت مي كنم يا سر قبرهاي ديگر فاتحه مي خوانم اينجوري با او حرف مي زنم چون نمي خواهم حتي يك نگاه ترحم آميز به من شود كه بگويند اين پدر نداره يا پدرش شهيد شده است.

سایت نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها



[1] -شهید اسماعیل معینیان، فرزند غلامحسین، متولد 1328 لاسجرد، امدادگر در تاریخ 18.5/1362 در مهران به شهادت رسید. مدفن این شهید بزرگوار در امام‌زاده یحیی سمنان هست.