اسفندیار سفیدیان
اسفندیار سفیدیان، فرزند محمد، متولد 1343 دامغان با داشتن 48 ماه سابقۀ جبهه بازنشسته سپاه پاسداران میباشد.
حمل مجروح در عملیات محرم
قبل از شروع عملیات محرم وقتی در سپنتا مستقر بودیم به ما قدری کمکهای اولیه آموزش دادند. مثل اینکه چگونه جلوی خونریزی را بگیریم، زخم را ببندیم یا مجروح را حمل کنیم و از این چیزها.
قبل از عملیات چند کیسۀ کوچک امداد با خودم برداشتم و دور کمرم بستم تا دسترسی به آنها آسان باشد. وقتی عملیات شروع شد و قدری جلو رفتیم، خط اول دشمن شکسته شد و بازهم جلوتر رفتیم تا اینکه به سنگرهای مستحکم دشمن رسیدیم. دشمن با آتش سنگین تیربارهایش ما را زمینگیر کرده بود.
ساعت یک شب بود که بچههای گردان زرهی اصفهان به کمک ما آمدند. با شلیک آنها سنگرهای دشمن متلاشی شد و بچهها با تکبیر بر دشمن مسلط شدند. وقتی نگاه کردم تعداد زیادی مجروح از ما روی زمین ریخته بود. با کمک محمدعلی ترابی که بعدها شهید شد، به سرعت یکی یکی مجروحان را میبستیم و چند نفر نیز کمک میکردند تا مجروحان را به داخل یک سنگر تانک که در آن نزدیکی بود ببرند تا از شر تیر و ترکش راحت باشند.
برادر حسین فانی ران هر دو پایش تیر خورده بود. محمدعلی افضلی مجروح بود نیز بهشدت مجروح شده بود. جبرئیل جلالی دست و سینهاش تیر خورده بود. ترکش باسن سیدرضا شنایی را متلاشی کرده بود. افرادی هم مثل حسین شیرپور[1] به شهادت رسیده بودند.
وقتی تمام مجروحان را بردند من هم رفتم آنجا تا ببینم باید چه کرد. وضعیت خوبی نبود. برخی مجروحان از درد ناله میکردند و از برخی هم خون میرفت. یکباره برادر علی شاهحسینی پیدایش شد. از او خواستم تا برود و وسیلهای برای حمل مجروحان بیاورد تا اگر عقبنشینی شد، برای مجروحان اتفاقی نیفتد.
گردان ما را بازسازی کردند و برای شرکت در مرحلۀ سوم عملیات محرم آماده شدیم. پس از شروع این مرحله ما بعد از ارتفاعات حمرین بهطرف تلمبهخانه میرفتیم، قنبرعلی افضلی مجروح شد. به باسن او تیرخورده بود. قدری آن محل را بستیم و او را روی برانکادر گذاشتیم تا به عقب ببریم. تیربارش را من برداشتم. شانس آوردم چند قدم که رفتیم یک نفر به ما رسید و تیربار را از من گرفت و تفنگ کلاشش را به من داد. پس از رساندن آقای افضلی به آمبولانس خودم را به بچههای گردان رساندم.
کمی که رفتیم به جادۀ العماره بصره رسیدیم. حسین خرازی(شهید) آنجا بود و ماها را تشویق میکرد تا جلو برویم زیرا پاسگاهی در روبرویمان بود که هنوز سقوط نکرده بود. صبح شده بود و همهجا روشن بود. یکباره تعدادی نفر پیاده و پنج دستگاه تانک از پشت پاسگاه برای پاتک به رف ما آمدند. وقتی نزدیکتر شدند یکی از بچهها با آرپیجی اولین تانک را به آتش کشید. دومین تانک از ترس به پاسگاه برخورد کرد و از کار افتاد. وقتی اینچنین شد، افراد داخل آن سه تانک و نیروهای پیادۀ آنها به اسارت ما درآمدند. ساعت 11 صبح بود که نیروهای تازهنفس جایشان را با ما عوض کردند.
مسمومیت
یک هفته قبل از عملیات محرم، یکشب شام برنج با گوشت گاو بود. ساعت 12 شب در اثر دلپیچه از خواب بلند شدم و بیرون رفتم. جلوی دستشویی غلغله بود. دیدم حتی برخی که دو سه نفر نوبت به آنها میرسید، درحالیکه شکمشان را با دستهایشان محکم چسبیده بودند، یکباره بهطرف بیابان میدویدند تا خودشان را راحت کنند. آن شب تقریباً کسی تا صبح نخوابید. صبح چند اکیپ از بهداری آمدند و به همه اُ آر اِس دادند و معاینه کردند. بعداً شایعه شد که عوضی در غذا تاید ریخته شده بود.
ساخت برانکادر
قبل از عملیات محرم در دشتعباس مستقر بودیم. یک روز ساعت 2 بعدازظهر یک هواپیمای دشمن بالای سرمان آمد و سه بمب رها کرد. دو تا از بمبها در پشت خاکریز سقوط کرد و یکی از آنها در ده دوازده متری ما. ترکشی بزرگ به پهلوی عباسعلی کثیریان[2] برخورد کرد. هیچ وسیلهای برای حمل مجروح نداشتیم به کمک بلوز دو نفر از دوستان و دستۀ بیل برانکادر درست کردیم و مجروح را روی آن خواباندیم. خون قُلپ قُلپ از پهلویش بیرون میزد. یکی هم دستش را روی محل خونریزی گذاشت تا شاید بتواند کمک کند تا خون کمتری از وی برود. صد متری که وی را بردیم رنگش کاملاً زرد شد. یکی از بچهها با ناراحتی گفت: «مثلاینکه عباسعلی شهید شده، دیگه زحمت نکشین!»
شپش
قبل از شروع عملیات والفجر4 یکی دو هفته در مسیرهای مختلف بودیم. وقتی در منطقهای پدافندی مستقر شدیم، یکی از دوستان از خارش بدن و سرش شکایت کرد. وقتی زیرپیراهنیاش را بیرون آورد، دیدیم بدنش شپش گذاشته.
ده پانزده نفری که داخل یک سنگر بودیم، چند بار لباسها را تعویض کرده و داخل آب جوشاندیم و هر بار نیز با آب و صابون خودمان را شستیم تا از شر شپش راحت شدیم.
دو ساعتی منتظر ماندیم تا اینکه صدای یک پیام.پی بلند شد. صدا زدند که خودی است. همینکه درش را باز کردند، دیدم آقای شاهحسینی مجروح در داخل آن دراز کشیده که بعدها به من گفت موقع رفتن متوجه شده از یک محل با خمپاره بچههای ما را میزنند و او توانسته بود دو نفر از آنها را خلاص کرده و نفر سوم هم فرار کرده و در بین درگیری خودش هم قدری مجروح شده بود.
هر بار چهار پنج مجروح حال خراب را داخل پیام.پی گذاشته و ده نفری هم رویش مینشستند تا به عقبه بروند. بار سوم بود که تمام مجروحان برای رفتن به عقبه جا شدند و خودم هم با آنها به عقب برگشتم. وقتی به پست امداد رسیدیم، آمبولانسها مجروحان قبلی را برده بودند و آماده بودند تا بقیۀ مجروحان را ببرند.