دکتر رمضان حیدریان

متولد سال 1340 - محلات سمنان

تحصیلات :

1357) سمنان - محلات - دبیرستان دانش «اخذ مدرک دیپلم علوم تجربی»

1359) ساری -  «اخذ مدرک پزشکیاری»

1361-62) اصفهان - دانشکده پرستاری «اخذ مدرک تکنسین اطاق عمل»

1365-73) مشهد مقدس - دانشگاه علوم پزشکی مشهد «اخذ مدرک دکتری»

سابقه حضور در جبهه حق علیه باطل:

شرکت در عملیات های مهم نظیر :

 فتح المبین - خیبر - بدر - بیت المقدس - والفجر مقدماتی - والفجر 1-2-4-8- مرصاد

سابقه فعالیت در عرصه بهداشت و درمان سمنان :

1)  مسئول پلی کلینیک تخصصی خاتم الانبیاء«ص»

2)فرمانده بهداری تیپ 12 حضرت قائم آل محمد «عج» بهداری سپاه استان سمنان

3) تأمین اجتماعی - بیمارستان شفا - درمانگاه شماره 2

4) مسئول بسیج جامعه پزشکی

5) عضو هیئت مدیره نظام پزشکی سمنان

6) عضو موسسه تحقیقات حجامت ایران

7) پایه گذار سنت حسنه حجامت در سمنان از سال 1373

 

سوابق فرهنگی"اجتماعی :

1) رئیس انجمن حمایت از بیماران دیابتی ngo خانه کنترل دیابت قومس استان سمنان

2) پزشک حج و زیارت کاروان های تمتع

3) مسئول موسسه امدادگران عاشورا در سمنان

4) عضو کمسیون نظام وظیفه ناجا

5) عضو هیئت امناء مسجد و حسینیه کوشمغان

6) پزشک معتمد سپاه - بانک ملی و سازمان ها ...

 ورزشی :

1)  ورزشکار و آگاه به مشکلات ورزشکاران

2) ازخانواده ورزشی

رئیس هیئت پزشکی ورزشی استان سمنان

آقای عباس طاهریان

عباس طاهریان، فرزند علی، متولد 1332 سمنان، دارای مدرک لیسانس پرستاری ده نوبت به مدت یک سال دارای سابقۀ جبهه هست وی در سال 1385 از شبکه بهداشت و درمان بازنشسته گردید.

 

امداد همه‌جا

 

سال 1360 همراه برادر مهدی مداح از مأموریت برمی‌گشتیم. رانندۀ لندکروزی که ما سوار بودیم، جوانی بود کم‌تجربه و عجول. یکی دو بار در مورد رانندگی به وی تذکر دادم. در منطقه‌ای کوهستانی و در پیچی خطرناک یک‌باره دیدم فرمان از دست راننده خارج شد و عن‌قریب بود که ماشین به ته دره سقوط کند. یک‌لحظه فرمان را از دستش گرفتم و به‌طرف دیگر جاده که ارتفاعی بلند بود، پیچاندم. تویوتا از شانۀ جاده بالا آمد و به کوه برخورد کرد.

افرادی که داخل اتاق بودند، طوری نشدند ولی برادر کردی که در قسمت پشت سوار بود، در اثر شدت ضربه بی‌هوش شده بود. قدری آب به سر و رویش ریختیم به هوش نیامد. دیدم خیلی سخت نفس می‌کشد به یکی از همراهان گفتم پاهایش را بلند کرد و من هم به او نفس مصنوعی دادم تا بهوش آمد.

 

زمستان 1360 تیم پزشکی ما در سرپل ذهاب مستقر بود. من پزشکیار بودم و محل استقرارمان در درمانگاهی بود که ساختمان بزرگی داشت. اصولاً در آن منطقه تعداد مجروحان در اثر آتش دشمن زیاد بود.

یک‌شب پیرمردی سیّد با دو بچۀ کوچک به درمانگاه آمد و طلب کمک کرد. وی گفت دخترم پابه‌ماه است و با دو بچۀ کوچک درراه مانده است. آن‌ها به جهت گلوله‌باران شدن منزلشان در روستا ازآنجا فرار کرده بودند. اعلام آمادگی کردم تا برای کمک به آن‌ها عازم مسیر موردنظر شوم که در زیر آتش دشمن بعثی بود. یک نفر محلی نیز برای راهنمایی با ما همراه شد.

هنگام رفتن چند بار  در اثر موج انفجار آمبولانس به‌شدت لرزید. ده کیلومتری که رفتیم، وقتی با زحمت بسیار آن خانم حامله را پیدا کردیم باکمال تأسف دیدیم که خودش وضع حمل کرده و حتی بند ناف بچه را با سنگ قطع کرده بود. آن خانم در حال کما بود و آن نوزاد روی شکم مادرش و آن دو بچه نیز در کنار مادرشان از دنیا رفته بودند. با ناراحتی تمام آن‌ها را روی برانکادر گذاشته و با لعنت بر صدام و اربابان جنگ‌افروزش آن‌ها را به درمانگاه بردیم. متأسفانه آن مادر هم از دنیا رفت.

 

 

کار در شرایط سخت

 

وقتی در درمانگاه شهید نجمی سر پل‌ذهاب مستقر بودیم، هرروز کلۀ سحر همراه یک اکیپ پزشکی به واحدهای نظامی مستقر در آن مناطق سرکشی می‌کردیم تا به بیماران و مجروحان آن‌ها برسیم. بایست قبل از روشن شدن هوا به مقرمان برمی‌گشتیم زیرا در زیر دید دشمن قرار می‌گرفتیم. پزشک تیم ما دکتر انصاری از تهران بود.

یک روز که باران شدیدی آمده بود و جادۀ خاکی گِل و لغزنده شده بود ما در حاشیۀ رودخانۀ الوند حرکت می‌کردیم. در گرگ‌ومیش هوا به محلی رسیدیم که یکی دو دستگاه خودروی نظامی توقف کرده بود. وقتی توقف کردیم، به ما شنی‌های یک نفربر را نشان دادند که از سیل رودخانه بیرون بود و گفتند ده نفر در آن نفربر بوده‌اند که با واژگون شدن  آن در داخل رودخانه در آن شرایط هیچ کمکی به آن‌ها امکان‌پذیر نشد!

برق‌گرفتگی

 

بهار سال 1361 هنگامی‌که در درمانگاه شهید نجمی سرپل ذهاب بودیم، پیکر دو نوجوان بسیجی را آوردند که در اثر صاعقه دچار برق‌زدگی شده بودند. رعدوبرق کاملاً آن‌ها را سوزانده و سیاه کرده بود. عضلات دست آن‌ها را دیدم که شکافته شده بود.[1]

 

همه‌جا ناامن بود.

 

اوایل جنگ در آبادان بودیم. یک ون در اختیار ما بود که از آن به‌عنوان آمبولانس استفاده می‌کردیم. یک روز که برای مأموریتی می‌رفتیم، آن‌چنان شدت آتش دشمن زیاد شد که مجبور شدیم توقف کنیم. یکی از تکنیسین‌های اورژانس همراه که اصفهانی بود، دوید و در جوی آب کنار خیابان که جدول بود، دراز کشید. باکمال تأسف اولین خمپاره بر روی وی درون جدول افتاد و منفجر شد.

عملیات خیبر

 

پس از مدتی که در پست امدادی جزیرۀ خیبر انجام‌وظیفه می‌کردم، برای مرخصی عازم شدم. به اسکله آمدم و منتظر هاورگراف بودم. انتظارمان طولانی شد و به یک فضای سرپوشیدۀ مجاور آنجا رفتم. مجروحی را آوردند که ترکش پوست شکمش را پاره کرده و قسمتی از احشای و امعای آن بیرون ریخته بود. قسمتی از فک پایین آن مجروح نیز از بین رفته بود. از حاضرین خواستم دو سه زیرپیراهنی به من بدهند. با یکی از آن‌ها قسمت فک مجروح را بستم و دوتای از آن‌ها را نمدار کرده و روی روده‌ها گذاشته و با چفیه آن‌ها را بستم و توصیه کردم مجروح را فقط با برانکادر و در حالت درازکش به عقبه حمل کنند.

 

کُپ کردن

سال 1364 بود. ما در اورژانس جادۀ خندق مستقر بودیم. بچه‌های یک شهر را برای تحویل خط آوردند. بندگان خدا آن‌قدر شرایط را خطرناک دیدند که شوکه شده بودند. یک جاده در دل آب‌های هوری که نیزارهایی اطرافش را پوشانده بود و در قسمت انتهایی نیز تنها شصت متر با دشمنی مجهز فاصله داشت. حق هم داشتند زیرا کمتر اتفاق می‌افتاد که نیروهای ما جلوی‌شان سیم‌خاردار بکشند یا مین کار بگذارند.

تعدادی زیادی از آن‌ها به اورژانس آمدند و اظهار داشتند دچار موج گرفتگی شده‌اند و درخواست داشتند تا آن‌ها را به عقب بفرستیم. ما هم به هر نفر یکی دو عدد قرص دادیم و گفتیم می‌توانید در فضای باز اینجا استراحت کنید تا حالتان خوب شود. یکی دو ساعت بعد همۀ آن‌ها به سنگرهایشان برگشتند. مسئولین که این وضع را دیدند، فردایش پدافند آنجا را به نیروهای استان سمنان تحویل دادند.

 

 



[1] - رعدوبرق قادر است صدماتي جدي وارد آورد، مي‎تواند به‌راحتی انسان و يا حيوان را از پاي درآورد، زيرا از جريان الكتريكي بسيار بالايي برخوردار است كه مدت آن كم بوده ولي قدرت آن زياد است.

تخليه بار الكتريكي که از يك ابربه‌ابر ديگر و يا به زمين به وجود می‌آید، مي‎تواند قلب انسان را از كار بی اندازد، شش‎ها را پاره كند و یا سبب سوختگي‎هاي جدي در بدن شود. هوايي كه نور برق از ميان آن مي‎گذرد به‌شدت گرم مي‎شود. جريان الكتريكي شديد ميزان حرارت هوا را در كانالي كه برق از آن عبور مي‎كند براي مدت يك ميلي‌ثانيه از 30000 درجه سانتيگراد بالاتر مي‎برد.

 

علی مرادی حقیقی

علی مرادی حقیقی فرند محمد، متولد 1338 سمنان می‌باشد. هفده ماه سابقۀ جبهه دارد و دارای مدرک لیسانس پرستاری است.

اورژانس خندق

تابستان سال 1366 به مدت یک ماه تمام در اورژانس جزیرۀ خندق بودم. اورژانس دو کیلومتر با دژ فاصله داشت و این بدان معنی است که ما نیز زیر گلوله‌ای کوتاه برد دشمن بودیم. یک روز غروب یک گلولۀ توپ آمد و بر سر سنگر استراحت ما آوار شد و آن را به آتش کشید. خوب شد که هیچ فردی داخل آن نبود. این اورژانس حدود سی مترمربع مساحت داشت و شش تخت. کمتر روزی اتفاق می‌افتاد که مراجعه‌کننده و مجروح نداشته باشیم.

یک روز که برای استحمام به اهواز رفته بودیم، دو نفر از سربازهای زبروزرنگ دو گربه را به گرفته و توی کیسه کرده و به اورژانس آوردند. فردای صبح آن شبی که آن‌ها را کنار اورژانس رها کرده بودیم، هر چه گشتیم یکی از آن‌ها را پیدا نکردیم و دو روز بعد هم لاشۀ نیم‌خورده شدۀ دیگر گربه را یافتیم. متوجه شدیم خوراک موش‌های جزیرۀ مجنون شده بودند. این موش‌های به‌قدری قوی بودند که جعبۀ مهمات را در چشم به هم زدنی سوراخ می‌کردند تا تنقلات ما را غارت کنند.

پشه‌های جزیره هم حکایتی داشت. غروب که می‌شد به دست و صورتمان کمی گازوئیل می‌مالیدیم تا کمتر پشه‌ها به سراغمان بیایند. با روشن شدن هوا پست مگس‌ها و پشه‌ها عوض می‌شد. از شدت گرما باید فقط با زیرپوش می‌شدیم. به‌محض اینکه مگسی از غفلت ما استفاده می‌کرد و روی دست و صورتمان می‌نشست یک قطره خون بزرگ از جای نیشش بیرون می‌زد.

 

یک روز تعویض نیرو را در غروب انجام دادند. دشمن با هر چه که داشت بر سر و رویمان آتش ریخت. آن روز سه شهید و چهارده مجروح داشتیم. یک بسیجی از شاهرود پایش از بالای زانو ترکش‌خورده بود و بالای آن را با بند پوتین بسته بودند. تا که پاچۀ شلوار را از بالای زخم بریدند، پایش جدا شد. بالای زخم را تورنیکه[1] بسته و به چهار ناحیۀ دستش سرم وصل کردیم و فوری وی را به بیمارستان صحرایی اعزام کردیم. متأسفانه دو سه ساعت بعد خبر آمد که به شهادت رسیده است.

یکی از سرگرمی‌هایم رفتارهای همکاری بود که به‌شدت از گلوله می‌ترسید. همه‌اش خودش را به من می‌چسباند تا احساس آرامش کند. به او یاد داده بودم با شنیدن صدای شلیک خمپاره و گلوله خیز برود. از ترس دستشویی نرفتن آن‌قدر غذا و مایعات کم می‌خورد که در بیست روز بیست کیلو وزن کم کرده بود. یک روز اصرار کرد تا نزدیک دستشویی او را همراهی کنم. دستشویی ما در طرف دیگر جاده بود. همین‌که وارد دستشویی شد، گلولۀ خمپاره آمد و در نزدیکی ما منفجر شد. تانکر آب مثل جگر زلیخا سوراخ‌سوراخ شده و آب‌هایش روی زمین روان شد. کمی گذشت از این دوست ما خبری نشد. نگران شده و به سراغش رفتم. روس نشیمن دستشویی شیرجه رفته بود و سرتاپایش آلوده‌شده بود. وقتی تکانش دادم بلند شد و درحالی‌که زبانش از ترس بندآمده بود، گفت: « تو گُ. گُ. گُ. فتی»



[1] - رگ‌بند، شریان‌بند یا تورنیکه (Tourniquet) تسمه یا نواری است که بر روی عضو می‌بندند تا مانع عبور جریان خون شود. این وسیله با وارد آوردن فشار از روی پوست قادر است با مسدود کردن سرخرگ‌ها و سیاه‌رگ‌ها، جریان خون در آن اندام را موقتاً متوقف نموده و به کاهش یا قطع خونریزی کمک کند.

آقای قدرت الله عبدوس

زندگی‌نامه

 

قدرت الله عبدوس، فرزند غلامحسین، متولد1330، ناسار سمنان، دیپلم طبیعی، حضور در جبهه 125 روز، سال 1383 از شبکۀ بهداشت و درمان استان سمنان بازنشسته شد.

 

چگونه علاقه‌مند شدم

 

وقتی سقف فرودگاه تهران فروریخت[1]، من در تهران سرباز بودم و ما را برای کمک به‌مصدومین به آنجا بردند. حادثۀ غم‌انگیزی بود. هفده‌نفری زیر آوار زنده‌زنده جان دادند و تعدادی هم مجروح شدند. امدادرسانی بی‌برنامه و مشکل‌آفرین بود. مردم عادی هم آمده بودند که کار مشکل‌تر شده بود. به ذهنم رسیده بود ای‌کاش مرکزی برای کمک در این‌گونه موارد وجود داشت.

آبان 1354 به اطلاعم رسید که اورژانس با این وظائف تأسیس می‌شود.[2]با توجه به آمادگی قبلی‌ام در آزمون استخدامی اسم نوشتم و استخدام اورژانس شدم.

آن موقع برای استخدام متقاضیان در اورژانس، هم آزمون كتبي برای بررسی توانمندی‌های علمي و هم آزمون‌های عملي ازجمله مهارت رانندگي و آزمون سلامت جسماني به عمل می‌آمد. من ازجمله چند تنی بودم که از آزمون‌ها نمره قبولی را کسب کردم. پس از آزمون‌های اولیه، دوره آموزشی شروع شد. کلاس‌ها به شكلي بود كه علاوه بر درس‌های تئوري، فیلم‌های آموزشي نیز نمایش داده می‌شد. فیلم‌ها به زبان‌اصلی (انگلیسی) و گاهی هم به زبان فارسی برگردانده شده بود. در دروه آموزشی مواد درسی مختلفي تدریس می‌شد مانند سوختگی‌ها، تصادفات، مسمومیت‌ها، زايمان، آسم و غیره.

 

اولین اعزام

سال 1360 همراه یک گروه از اورژانس تهران برای کمک به آبادان اعزام شدیم. شهر از سه‌طرف محاصره‌شده بود و ما توانستیم با قایق خودمان را به شهر برسانیم. چند روز از ورودمان به آبادان نگذشته بود که با عملیات رزمندگان اسلام، محاصرۀ شهر[3] شکسته شد.

 

مشکلات مسیر

 

اسفند سال1362 به ارومیه رفته بودیم. از آنجا قرار شد برای ادامۀ مأموریت به اهواز برویم. آقای عابدینی از شاهرود رانندۀ آمبولانس لندگروز ما بود.

وقتی شب در مقر جهاد سازندگی سقز خوابیده بودیم، همان شب شهر مورد حمله هوایی موشکی دشمن قرار گرفت. موشک به کوه مجاور شهر برخورد کرد و جنگل آن آتش گرفت.

طوری حرکت کردیم که شب به نزدیکی‌های دهلران رسیدیم. آقای محمد حمیدی‌فر در پیچ و تابهای جاده شعر «علی علی» را می‌خواند. از یک تریلی سبقت گرفتیم. کمی که گذشت دیگر نور چراغ آن را ندیدیم. دور زدیم و برگشتیم. تریلی از جاده منحرف شده بود و به یک سنگ بزرگ کنار جاده گیر کرده بود. این سنگ مانع شده بود که تریلی به درۀ مجاور آنجا سقوط کند. به راننده کمک کردیم تا از تریلی پیاده شود و برگشتیم و به پاسگاه ژاندارمری خبر دادیم تا به صحنه رفته و انتهای تریلی را از جاده بیرون بکشند تا راه باز شود.

 

عملیات خیبر

 

جهاد سازندگی اعلامیه داده بود که نیرو به جبهه اعزام می‌کند. ثبت‌نام کرده و به‌عنوان پزشکیار به منطقه اعزام شدم. در ارومیه محل خدمتم پیرانشهر معین شد. برادری که سهمیۀ جنوب شده بود، درخواست کرد محل مأموریتمان را باهم عوض کنیم. قبول کردم و درنتیجه من را همراه برادر محمد ولی به‌عنوان رادیولوژیست و محمد حمیدی‌فر پدر شهید معزز حسین حمیدفر را به‌عنوان کمک بهیار به منطقۀ عملیاتی جنوب فرستادند.

در پنج کیلومتری اهواز مهمان یک گردان زرهی شدیم تا هنگام عملیات وارد عملیات شویم. همان روز آقای محمد ولی یک گلولۀ عمل نکرده خمپاره را از زمین بیرون کشیده و با خودش به محل گردان آورد که موجب تعجب همه شد و فوری با احتیاط تمام آن را از آنجا دور کردند.

در منطقۀ عملیاتی جنوب برای خدمت ما را به بیمارستان صحرایی خاتم‌الانبیا در جفیر اعزام کردند. یک‌تخت در اورژانس به من داده بودند. 28 روز در این بیمارستان انجام‌وظیفه کردم.

 دو روزبه شروع عملیات خیبر باقی‌مانده بود که برادر محسن رضایی، فرماندۀ سپاه پاسداران را به اورژانس آوردند. وی روی تخت مربوط به من دراز کشید تا خدمات لازم را ارائه کنم. دست‌وپایش زخمی شده بود و استخوان ساعد دستش نیز شکسته شده بود.

پس از شروع عملیات، مجروحانی را که از صحنۀ نبرد به آنجا می‌آوردند، تحت درمان قرارگرفته یا به دیگر بیمارستان‌های عقبه اعزام می‌شدند.

یک روز پس‌ازآنکه دوهفته‌ای در بیمارستان بودیم، همراه برادر محمد حمیدی‌فر رفتیم تا در اطراف قدم بزنیم. خیلی از بیمارستان دور نشده بودیم که هواپیماهای دشمن آمدند و منطقه را بمباران شیمیایی کردند. موج انفجار بلندم کرد و من را به تپۀ خاک کوبید[4].

28 اسفند1362 شده بود. هنوز در منطقۀ عملیاتی خیبر دشمن منطقه را می‌کوبید. برادر نادعلی ترامشلو را که مورد اصابت ترکش قرارگرفته بود به اورژانس بیمارستان خاتم‌الانبیا آوردند. ترکش به سرش اصابت کرده بود درخواست خون کردم. وقتی کیسۀ خون را آوردند، رویش نوشته‌شده بود، اهداکننده نادعلی ترامشلو! تعجب کردم. این برادر که همان روزبه شهادت رسید، قبل از اعزام در گرمسار خون هدیه کرده بوده و اکنون خون خودش را برای تزریق به خودش تحویل من داده بودند.

یک روز یک نوجوان حدود دوازده‌ساله را به اورژانس آوردند. پسر زبروزرنگ و بامزه‌ای از اهالی تبریز بود. در بدو ورود وسایلش را گرفته بودند و توصیه‌شده بود او به منطقه برنگردد. زخم‌هایش را پانسمان کردم. درحالی‌که مشغول پانسمان بودم، مرتب می‌گفت من طوری نیستم و باید زودتر به منطقه برگردم.

به او گفتم تو را به نقاهتگاه اهواز می‌فرستیم چند روز استراحت کن تا اثرات موج گرفتگی‌ات برطرف شود، سپس به منطقه برگرد.

دو روز بعد همان نوجوان را با دست و پای ترکش‌خورده آوردند. به او گفتم قرار بود به شهر بروی؟ گفت: «من که گفته بودم طوری نیستم برای همین تا که ازاینجا رفتم با یک آمبولانس خودم را به منطقه رساندم ولی الآن مجروح شدم.»

چهارم فروردین1363 با هواپیمایی که مجروحان جنگ را به تهران می‌آ.رد عازم تهران شدم. همۀ مجروحان را ناشتا(گرسنه و تشنه) نگاه داشته بودند. یک امدادگر مسن همراه آنها بود. وی گفت به من دستور داده‌اند مجروحان نباید چیزی بخورند. کمی برایش توضیح دادم که فقط مجروحانی که نیاز به عمل فوری دارند باید ناشتا باقی بمانند ولی برای کسی که دستش شکسته یا جراحتی دارد، غذا خوردن ضرر ندارد که بماند، سود هم دارد. یکی از همراهان تعداد قابل توجهی نان و پنیر همراهش بود. به‌سرعت لقمه درست کرد و من بین مجروحانی که غذا خوردن برایشان ضرر نداشت تقسیم کردم.

 

همه‌کاره

 

تابستان 1365 همراه یک اکیپ از بهداری همراه برادران سپاه پاسداران عازم جبهه شدیم. برادران حسن طاهریان(پزشکیار)، عباس طاهریان(پزشکیار)، عباسعلی نوروزیان(امدادگر)، رضا نظری (امدادگر)، چارباشلو راننده، محمدباقر طالب(پزشکیار)، --- چلویی (امدادگر)، عباس قادری(امدادگر)، صفرعلی خرمیان (آزمایشگاه)، ابوالفضل حسنی راننده و خودم  از اعضای این تیم بودیم.

ابتدا به پادگان پنج طبقه‌های اهواز رفتیم به ما گفتند فعلاً کمبود نیرو ندارند و بهتر است به مهران برویم. زیرا عملیات کربلای1 به‌تازگی انجام‌شده بود. چند روز در یک پارک ایلام مستقر شدیم تا برگ مأموریت دریافت کنیم.

باید در صالح‌آباد مستقر می‌شدیم. در نزدیکی بیمارستان در کنار جاده و سر یک پیچ محلی را برای پارگینگ در نظر گرفته بودند. به ما گفتند در آنجا چادر بزنیم و بخوابیم. آقای عباسعلی نوروزیان گفت این محل مناسب نیست در طرف دیگر چادر بزنیم. صبح دیدم یک ماشین در همان محلی که قرار بود چادر بزنیم به کوه زده است و دو سه نفر هم شهید داده است.بیمارستان در محلی قرار داشت که آن طرف دیگرش برادران مزدور عراقی قرار داشتند ولی نمی‌دانستند در زیر زمین مقابلشان چه بیمارستانی قرار دارد.

چند روزی که آنجا مستقر بودیم یکی از مشکلات ما پشه بود. پشه‌های ریزی که در دسته‌های چند هزارتایی به ما حمله می‌کردند. گاهی که برای آب تنی به رودخانه می‌رفتیم تا وقتی که زیر آب بودیم از شر پشه‌ها در امان بودیم ولی به‌محض اینکه از آب بیرون می‌آمدیم از پشه بدنمان پوشیده می‌شد و به صورت سیاه در می‌آمد.

 

 

خاطرات سردشت

 

سال 1367 از ایلام گروه ما را به سردشت فرستادند. من مسئول واحد بهداری بودم. آقای سعدالدین مسئول پادگان بود.

یک روز دیدم سرباز نگهبان جلوی در ناخنش را می‌جود. دستش را گرفتم و به ناخن‌هایش نگاه کردم. آنقدر آن‌ها را جویده بود که زخم شده بود. کمی برایش از مضرات جویدن ناخن صحبت کرده و تسبیحم را به او دادم و از وی خواستم صلوات تسبیح را دانه دانه انداخته و صلوات بفرستد. بعد از یک هفته پیشم آمد و ناخن‌هایش را نشان داد که ترمیم شده بود.

آقای مداح از سمنان در جهاد سازندگی کار می‌کرد که در شهر ساعت ساز بود. یک روز غروب به بهداری آمد و از درد گوشش شکایت کرد. با اتوسکوب داخل گوشش را نگاه کردم. یک سوسک سیاه آنجا جا خوش کرده بود. کمی گلیسرین  داخل آن ریخته و کمی بعد با آب داخل گوشش را شتشو دادم. با بیرون آوردن گوش دردش نیز ساکت شد.

یک روز هم برادری به نان آقای نبوی چاشمی به بهداری آمد. وی در جهادسازندگی جوشکاری می‌کرد. چهار روز قبل از آن به چشمش پرسیه رفته بود و متورم و عفونی شده بود. راه بسته بود و امکان اعزام زمینی وجود نداشت و یالگرد هم به این راحتی‌ها برای بردن فردی نمی‌آمد زیرا به آن حمله می‌شد. به‌وسیله سرنگ ده سی‌سی با سرم شتشو به قسمت انتهایی پرسیه که از کرۀ چشمش بیرون مانده بود، قدری با فشار پاشیدم. طولی نکشید که پرسیه بیرون افتاد. چند روز چشمش را با پماد تتراسیکلین چشمی پانسمان کردم تا عفونت و التهاب آن برطرف گردید و محل زخم نیز ترمیم شد.

یک روز هم برای سرکشی به آشپزخانه رفتم. به آشپز گفتم سردیک غذا را بلند کند. لوبیای داخل دیگ در حال جوشیدن بود. ظاهراً وقت نکرده بودند قبل از پخت آن را پاک کنند برای همین تعدادی اشغال لوبیا روی دیگ آمده بود. به آن‌ها دستور دادم تا دیگ را در چاله‌ای خالی کرده و برای نهار رزمندگان فکر دیگری کنند.

 در این مأموریت 32 روزه هر وقت فرصتی پیش می‌آمد نسبت به شست‌وشو و بازسازی پتو، ملافه، ابزار و تجهیزات اقدام می‌کردیم. احساسمان این بود که بایست به‌نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت کنیم.

 

آموزش امدادگر

چند ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی کلاس‌های کمک‌های اولیه در هلال‌احمر سمنان شروع به کارکرد. هرساله چند دوره کلاس برگزار می‌شد. در هر دوره اقلاً 26، 27 ساعت در این کلاس‌ها تدریس می‌کردم.

سال اول یا دوم جنگ بود که خانم شاطری مسئول بسیج خواهران در سالن بیمارستان فاطمیۀ سمنان برای حدود سی نفر کلاس کمک‌های اولیه گذاشت و از من دعوت کرد تا در آن کلاس تدریس کنم.

اوایل جنگ بود. در روستای ارونه کلاس امدادگری گذاشته بودند. به مدت پانزده شب و هر شب 45 دقیقه در مسجد کلاس امدادگری برگزار می‌شد که از این‌جانب برای تدریس دعوت کرده بودند. قرار بود از آن روستا تعدادی امدادگر به جبهه اعزام شوند برای همین استقبال بسیار خوب بود. کلاس بعد از نماز و قبل از خواندن دعای افتتاح آغاز می‌شد.

پرستاری در قطار

 

چند سال در ستاد مصدومین و مجروحین جنگ در استان بودم. چند بار اتفاق افتاد که برای تعویض پرستاران همراه مجروحان جنگی در قطار اقدام کنیم. این پرستاران که همراه مجروحان از اهواز به سمت مشهد می‌رفتند برای استراحت باید تعویض می‌شدند.

یکی دو بار هم پرستاران سمنانی به گرمسار رفتند تا مجروحان عازم به سمت گرگان را همراهی کنند.

 هر نوبت حدود ده نفر پرستار باید برای همراهی با مجروحان عازم می‌شدند. اصولاً برادران حشمت‌الله برهانی، خسرو مهدیان، غلامرضا صمدی، محمود دوست‌محمدی و ناصر سالارمنش از افرادی بودند که سریعاً اعلام آمادگی می‌کردند.

 

مجروح ناگویا

 

یک روز در ستاد مجروحین، مجروح موج گرفته‌ای را به نام آقای داود قدس آوردند که قدرت تکلم نداشت. با همه به زبان ایما واشاره حرف می‌زد. تا که به او گفتم سواد داری جواب داد بلی. قلم و کاغذ آوردم و ارتباط با او آسان شد. آن‌وقت در شاهرود یک روان‌پزشک بود. وی را نزد آن روان‌پزشک بردم. خوب شد.

 

پزشکان خارجی

 

در بیمارستان مجروحی داشتیم که مرمی گلولۀ تفنگ در نزدیکی نخاع وی جا خوش کرده بود. او را برای درمان به تهران فرستادیم. وقتی عکس‌ها و آزمایش‌ها مربوط را دکترآناسینک هندی دید، اظهار داشت من این مجروح را عمل خواهم کرد. در تهران که به مجروح گفته بودند، برای معالجه به آلمان اعزام خواهی شد، انجام جراحی در سمنان خوشایند نبود. به‌عنوان مسئول ستاد مجروحین و مصدومین جنگ برایش استدلال کردم اولاً که باید دکتر آناسینک نامۀ اعزامت را امضا کند و از سوی دیگر باید در هزینه‌ها به نفع جمهوری اسلامی در چنین شرایطی صرفه‌جویی کنیم.

به لطف خداوند دکتر آناسینک عملی موفقیت‌آمیز را روی آن مجروح انجام داد.

 

 

قرارگاه سلمان

در مقطعی، مسئول ستاد مجروحين جنگ استان سمنان و نماينده دانشگاه در ستاد آزادگان نیز بودم. همچنين در زمان جنگ عراق و كویت، مسئوليت واحد بهداري قرارگاه سلمان فارسي كه توسط استان سمنان ایجادشده بود را بر عهده داشتم.  در این کمپ حدود پانزده هزار پناهنده وجود داشتند. جالب این‌که در اين قرارگاه چون پزشك نداشتيم از آوارگان پرسيديم كه آیا در بین آن‌ها پزشك هست كه دو نفر خود را پزشک معرفی کردند اما گفتند رايگان كار نمی‌کنیم و همكاري نكردند. فقط يك نفر خانم ماما در بین آوارگان با ما همكاري کرد.

محل استقرار ما در ثلاث‌باباجانی بود. چند چادر زده و به‌اندازۀ کافی دارو و تجهیزات لازم را برده بودیم. یک روز که برای پیدا کردن فردی که بتواند به ما در درمان و دادن خدمات پزشکی کمک کند. یک روز همراه آقای فرهی کارمند هلال احمر سمنان در بین آوارگان قدم می‌زدیم که یک‌باره برادری پیش آمد و با زبان سمنانی به ما سلام و احوالپرسی کرد. او در زمان جنگ چند سال در اردوگاه اسرای سمنان در نزدیکی سمنان اسیر بود و زبان سمنانی را یاد گرفته بود. وی برای برقراری ارتباط با آوارگان خیلی به ما کمک کرد.

بیش از یک ماه در آنجا مستقر بودم ولی بقیۀ ده نفر اعضای تیم هر ده روز یک‌بار تعویض می‌شدند. در این دوره برادران سید رضا طباطبایی، مهدی مداح، محمد نبوی، مسعودی، قربان طاهریان و عباس طاهریان از افرادی بودند که با ستاد همکاری می‌کردند.

 

 



[1] - ریزش سقف فرودگاه مهرآباد رویدادی است که در ۱۴ آذرماه ۱۳۵۳ دریکی از سالن‌های انتظار فرودگاه مهرآباد رخ داد. در این حادثه، دست‌کم ۱۷ نفر کشته و ده‌ها نفر مجروح شدند. گفته می‌شود نشستن برف سنگین باعث ریزش سقف شده بود.

[2] - پس‌ازاین حادثه، نهاد اورژانس با همکاری کشور آمریکا رسماً در ایران تأسیس شد. قبل از آن، هیچ سیستم ازپیش‌طراحی‌شده‌ای برای کمک‌رسانی و انتقال مجروحین به بیمارستان در این‌گونه حوادث ناگهانی وجود نداشت.

 

[3] - روز پنجم مهر سال 1360 عملیات شکست حصر آبادان با همکاری نیروی زمینی ارتش و سپاه پاسداران و به‌ویژه لشکر 77 خراسان انجام شد.

[4] - در اثر این ضربه سال 1377 فک آقای عبدوس چرکین شده و مجبور می‌شوند دندانهایش را در سن 47 سالگی پروتز کند.