غلامرضا عبداللهی

زندگی نامه

 

غلامرضا عبداللهی، فرزند عباسعلی متولد 1336 دامغان می‌باشد. وی دارای مدرک کارشناسی پرستاری و عضو تیم  داوطلبانۀ اضطراری ستاد رسیدگی به مصدومین و مجروحین جنگ به‌عنوان تکنسین اتاق عمل است و دارای سابقۀ 9 ماه حضور در جبهه می‌باشد. در سال 1390 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشسته شده و اکنون در درمانگاه جوادالائمه(ع) سپاه پاسداران دامغان به خدمت مشغول می‌باشد.

گروه پنج نفره

 

اواخر پاییز سال 1361 برای یک مأموریت دو ماهه عازم جنوب کشور شدم. ما در قالب یک گروه پنج نفره اعزام شدیم. برادران محمدرضا ملک‌آستانه، عباس بشیری، محمد سهمی، میکائیل تیموریان و من عضو این تیم بودیم. ابتدا ما را به پادگان دوکوهه مقر تیپ17علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) بردند. سپس محل خدمت ما در زبیدات در زیر یک پل سیمانی معین شد.

یک روز که فرماندۀ تیپ علی‌بن‌ابی‌طالب، برادر مهدی زین‌الدین برای بازدید منطقه آمده بود، من و برادر عباس بشیری در نزدیکی کانتینر اورژانس بودیم. همینکه نماز جماعت شروع شد، سر و کلۀ دو فروند هواپیمای میراژ دشمن در منطقه ظاهر شد. این دو هواپیما به طرف مقر ما شیرجه رفته و فاصله‌اشان را خیلی به زمین کم کردند. متأسفانه پدافند هوایی نداشتیم. خدا خواست تمام موشک‌هایی که برای مقر ما شلیک کردند بر سینۀ تپۀ مجاور نشست و از برادر مهدی زین‌الدین، همراهان و رزمندگان در حال نماز رفع خطر شد. احتمالاً به‌جهت شناسایی دقیق منطقه بعد از ظهر همان روز محل استقرار ما تغییر یافت

همراه تیم اضطراری

 

مهر ماه 1362 دکتر حسین‌بنازاده متخصص جراحی عمومی و رییس بیمارستان برادران رضایی دامغان به من مأموریت داد تا لیستی از داوطلبان اعزام به جبهه در قالب یک تیم اضطراری که مواقع حساس آماده باشند در جبهه حاضر شوند، را تهیه کنم. استقبال بسیار خوب بود و اکثر دوستانی که کارشان مربوط به امور درمان می‌شد داوطلب حضور در جبهه شدند.

همیشه یک روز به شروع عملیات‌های مهم از طریق بهداری رزمی قرارگاه با دکتر بنازاده تماس می‌گرفتند که به طرف جبهه حرکت کنیم. بلافاصله به دوستان اطلاع‌رسانی شده تا با خانواده‌هایشان هماهنگ کنند.  برگه‌های مأموریت در اسرع صادر می‌شد و اصولاً با مینی‌بوس‌های آموزشگاه بهداری، شبکۀ بهداشت و درمان یا بیمارستان برادران رضایی تا تهران یا به منطقه می‌رفتیم.

در اکثر موارد به عنوان تکنسین اتاق عمل  دستیار دکتر حسین بنازاده بودم. قبل از شروع عمل باید وسایل جراحی و بیمار را آماده می‌کردم.

در برخی موارد آنچنان تعداد مجروحان نیازمند به جراحی بالا بود که فرصت نمی‌شد بعد از هر عمل تیم جراحی استراحتی داشته باشند مثلاً در یکی از عملیات‌ها تیم جراحی 36 ساعت پیوسته در اتاق عمل حضور داشت تا توانستیم به تمام مجروحان در نوبت رسیدگی کنیم.

عشق و علاقه به رزمندگان و اهداف مقدس آنان سبب می‌شد تیم پزشکی بدون انتظار دریافت کوچک‌ترین امتیازی با تمام توان در خدمت مجروحان جنگ باشند.

آنچنان تیم مشتاق خدمت بود که چندین نوبت در مناطق آلوده به مواد شیمیایی که از سوی دشمن استفاده شده بود مثلاً یکبار در غرب مینی‌بوس تیم اضطراری از منطقه‌ای عبور کرد که بوی تند سیر همه را متوجۀ آلوده بودن منطقه کرد. فوری چفیه‌های همراهمان را خیس کرده و جلوی بینی‌مان گرفتیم و حتی با دست جلوی سوراخ‌های شیشه‌ها را گرفتیم تا کاز شیمیایی کمتر وارد فضای مینی‌بوس شود. در این سفر علاوه بر دکتر حسین بنازاده، دکتر محمد بنازاده نیز همراه تیم اضطراری بود.

هر وقت که از جبهه برمی‌گشتیم باید فردای آن روز اول وقت در بیمارستان حاضر و آماده بودیم. خود دکتر حسین بنازاده ساعت شش صبح با مراجعه به بیمارستان، بیماران بخش جراحی را ویزیت می‌کرد تا ساعت هفت با ورود پرسنل به محل کار رسیدگی مجروحان بستری در بیمارستان یا مردم عادی شروع می‌شد.

اعضای این تیم عبارتند از: آقایان عباس بشیرس، احمد نصرینی، رحمت‌الله سعیدی، علی مهرابی، خلیل‍ امینیان، علی‌اکبر نجفی، اسماعیل ریاحی، محمد حاجی‌پروانه، ذبیح‌الله خرم‌منش، محمدرضا خطیب‌زاده، علی‌جان طالبیان، حسین قربانی، سیدعلی طبایی، رمضان یحیایی، محمدرضا ملک‌آستانه، علی‌نقی صالحی‌مقدم، سیداحمد هاشمی، علی‌تقی رمضانی، محمد مطهری‌نژاد، محمدعلی بشیری و عیسی قندهاری

شهادت دکتر رهنمون

 

سر شب به بیمارستان صحرایی رسیدیم. افراد تیم اضطراری را بین قسمت‌های مختلف تقسیم کردند. نیرو زیاد بود و قسمت نبود که آن دفعه جزء افراد اتاق عمل باشم. برای همین تخت شماره یک و دو اورژانس را به من دادند. مشغول منظم کردن و آماده کردن تجهیزات و لوازم بودم که دکتر رهنمون با لباس‌های خاکی‌اش از راه رسید. بعد از سلام به من گفت: « از بچه‌های دامغان هستید؟» تا که گفتم: «بله.» لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «عبداللهی.» گفتم: «بله.» پرسید: «دکتر بنازاده هم تشریف آوردند؟» تا که گفتم: «بله.» گفت: « پس چرا اتاق عمل نرفتی؟» پاسخ دادم: «نیرو زیاد بود.» خندید و گفت: «بچه‌ها را بگویید آماده باشند. برنامه‌های خوبی داریم. خیالم راحت شد! خبرهای خوبی خواهیم داشت.» و روی تخت شماره یک نشست.

کمی که گذشت دکتر رهنمون دنبال دکتر بنازاده رفت و من هم به آماده کردن تخت ادامه دادم. قدری که گذشت به ما گفتند همانجا استراحت کنیم. بعد از اذان صبح بود که هواپیمای دشمن به آنجا حمله کرد و اولین مجروحی را که آوردند و روی تخت شماره یک خواباندند دکتر رهنمون بود. وضعیتش مطلوب نبود. قسمت‌های زیادی از بدنش متلاشی شده بود. اقدامات اولیه را انجام دادیم و با آمبولانس وی را به عقب فرستادیم.

روز نوشت‌ها

 

9/4/1365

روز دوشنبه ساعت 4صبح با تعدادی از داوطلبان یاری رسان به برادران رزمنده صف شکن به‌سوی تهران حرکت کردیم.

ساعت 9صبح به ستاد مصدومین و مجروحین رسیدیم. پس از صادر شدن احکام ساعت 11صبح با مینی‌بوس به سوی باختران(کرمانشاه) حرکت کردیم. در طی مسیر از شهرهای قزوین و همدان گذشتیم و در ساعت10:30 شب به باختران رسیدیم. شب را در نقاهتگاه استراحت کردیم.

10/4/1365

روز سه‌شنبه ساعت9:30 به طرف بیمارستان صحرایی حرکت کردیم. در حالی که از شهرهای مختلف می‌گذشتیم، هیچ‌کس نمی‌دانست مقصد کجاست و این یاران و عاشقان امام و یاور رزمندگان به کدام منطقه می‌روند. پس از عبور از مسیرهای کوهستانی زیادی سرانجام به قرارگاه شهید بلندیان در نزدیکی ایلام رسیدیم.

با شور و عشقی که همه برای خدمت به مصدومین و مجروحین داشتند همگی مشتاق بودیم به خط و بیمارستان صحرایی برویم ولی برادران مسئول معتقد بودند وجود تیم در ایلام ضروری‌تر است. برای همین به‌ناچار و برخلاف میل باطنی دوستان، پذیرفتیم که در ایلام بمانیم.

وقتی وارد بیمارستان امام خمینی ایلام شدیم، وضع ناخوشایندی در بیمارستان حکمفرما بود. دو پزشک جراح در بیمارستان بودند که یکی هندی و دیگری پزشک جوان طرح یک ماهه بود که مدت مأموریتش تمام شده بود. بیمارستان از جهت تجهیزات مجهز بود ولی فاقد کادر فنی مثل تکنسین اتاق عمل و تکنسین بیهوشی بود.

بعدازظهر همان روز کارمان را شروع کردیم. اولین مجروح روی تخت اتاق عمل شهید شد. این شهید از لشکر محمدرسول‌الله بود. وقتی مشغول کار بودیم دو پزشک جراح دیگر هم به ما پیوستند. اکنون برادران پزشک بنازاده، میرخانی، کاظمی و ظفرقندی با تمام توان مشغول کار در این بیمارستان هستند.

11/4/1365

امروز چهارشنبه است و مجروحینی که امروز به‌بیمارستان آورده‌اند، خبر از یک پیروزی بزرگ را داده‌اند. آنچنان این پیروزی در کامشان شیرین است که دردهایشان را فراموش کرده‌اند. این یاوران امام حسین(ع) خبر آزادی مهران و ارتفاعات قلاویزان داده‌اند که از ابتدای جنگ در اشغال دشمن بوده است. اکنون رزمندگان ما مشرف به شهر بدرۀ عراق هستند. این رزمندگان گفته‌اند که شهر بدره و باغات آن را دیده‌اند و تنها تا آنجا شانزده کیلومتر فاصله دارند.

 

12/4/1365

ساعت 7:30 شب پس از صرف شام به اتفاق برادر ریاحی و پروانه به اتاق عمل رفتیم. مجروحین به نوبت در راهروی اتاق عمل خوابیده بودند. آنچه که من را بیش از همیشه تحت تأثیر قرار داد، یکی از برادران مجروحی بود که در نوبت دوم بعد از تخلیۀ اتاقها بود. این برادرمان که از ناحیۀ پهلو ترکش خورده بود، در راهروی اتاق عمل روی برانکادر نماز مغرب و عشا را با سوز و گداز خاصی می‌خواند.

برای رفع خستگی بالای سرش نشستم. نمازش را خواند و سپس چند دعای بعد از نماز را هم خواند. بدون اینکه ناله کند. وی را به کمک یکی از برادران به اتاق شمارۀ یک بردیم. دکتر کاظمی و من کار را شروع کردیم. بیمار لاپاراتمی شد.(محفظۀ شکمش باز شد.) پارگی شدید کلیه، قولون، رودۀ باریک و پارگی دیافراگم داشت. دو ساعت و نیم زیر عمل بود.

بعد از عمل و به‌هوش آمدن اولین حرفش «یا الله و یا فاطمۀزهرا» بود که همۀ ما را شدیداً متأثر کرد.

تا ساعت 5:30 دقیقۀ بامداد چهار مجروح در آن اتاق عمل شدند که برادران دکتر حسین بنازاده، میرخانی و کاظمی پزشکان اتاق عمل بودند و در اتاق شمارۀ دو نیز سه عمل بزرگ انجام شد.. خوشبختانه حال تمام مجروحان رضایت‌بخش است.

 

15/4/1366

12 شب به اتفاق شانزده نفر دیگر از برادران داوطلب از دامغان به مقصد غرب کشور با سه ماشین ادارۀ بهداری حرکت کردیم. ساعت 5صبح به تهران رسیدیم. بعد از خواندن نماز صبح مجدداً به‌طرف همدان حرکت کردیم. از همدان به سنندج و از آنجا به طرف سقز رفتیم. هوا مساعد و مطبوع بود.

16/4/1366

از صبح تا کنون در حال حرکت بودیم و فقط یک توقف کوتاه برای نماز و ناهار داشتیم. ساعت5:30 ، پس از آنکه هفده ساعت در ماشین بودیم به سقز رسیدیم. ابتدا قدری دنبال ستاد مصدومین و مجروحین گشتیم. تا اینکه ستاد را در بلوار انقلاب یافتیم. استقبال گرم و خوبی از ما انجام شد. قرار شد ساعت 7 شب پس از صرف شام حرکت کنیم ولی کمی بعد گفتند که برای حرکت باید تا صبح منتظر بمانیم.

به اتفاق دکتر حسین بنازاده و دیگر دوستان گشتی در شهر زدیم. شهر مزین به بناهای قدیمی بود که اکثر آنها روی بلندی قرار داشتند. مردم شهر مهربان و خونگرم بودند. آداب و اصالت خویش را حتی در تکلم و لباس حفظ کرده‌اند. قیمت‌ها نسبت به شهر ما خیلی بالاتر بود.

اکثر دیوارهای مغازه‌ها، ساختمانهای مسکونی و ادرات دولتی براثر ترکش گلولۀ توپ و موشک بر خود زخمی به‌یادگار دارند. چند نقطۀ شهر که مورد بمباران دشمن قرار گرفته بود و به‌کلی ویران شده بود، توسط دلیرمردان کرد در حال بازسازی بود.

ساعت 8 شب به ستاد برگشتیم. شام چلوکباب تهیه شده بود که دوستان به شوخی می‌گفتند این شام نشانۀ بدخیمی منطقه است!

بعد از صرف شام برای گرفتن لباس، ماسک، و کارت و پلاک به‌خط شدیم. پس از تحویل وسایل به محل استراحت برگشتیم. طولی نکشید که در اثر خستگی طول روز خواب ما را باخودش برد، بدون اینکه بدانیم فردا چه مسیری را در پیش خواهیم داشت.

17/4/1366

صبح زود برای انجام فریضۀ نماز یکی پس از دیگری از خواب بیدار شدیم. پس از صرف صبحانه با برادران راننده آقایان مقدسی، رهبری و قربانی خدا حافظی کردیم تا آنها به سوی دامغان حرکت کنند. ما هم پس از آماده شدن حکم مأموریت به‌سوی بیمارستان صحرایی صاحب‌الزمان با یک مینی‌بوس حرکت کردیم. پس از عبور از چندین روستای کرد نشین و تونل به شهر بانه رسیدیم. از آنجا هم راهی بیمارستان صحرایی شدیم که در نزدیکی شهر بود.

 ساعت 11 به بیمارستان رسیدیم و هر یک از برادران خودش را به واحد مربوط معرفی کرد بدین ترتیب که برداران هاشمی، تیموری، شیرازی، مهرابی، قندهاری، رهبری‌فرد، یحیایی، در بخش اورژانس مستقر شدند. برادر علی‌اکبر نجفی در آزمایشگاه و برادر میرنژاد در رادیولوژی شروع به‌کار کردند. برداران مطهری، عباس بشیری، نصرینی و خودم به اتفاق دکتر حسین بنازاده و پسرش مهدی آمادۀ رفتن به اتاق عمل شدیم.

بیمارستان در زیر زمین ساخته شده بود و دارای پنج اتاق عمل، بیست تخت در اورژانس و ده تخت در ریکاوری بود. دو پزشک جراح در بیمارستان بودند.

چند ساعتی که گذشت تعدادی مجروح به اتاق عمل آوردند. و فعالیت‌ها اوج گرفت. من و آقای عباس بشیری اتاق شمارۀ پنج را مرتب کردیم.

اولین مجروح که ترکش به دست و شکمش برخورد کرده بود، به اتاق شمارۀ دو بردیم و عمل لاپارتمی شد. بعد از پنج ساعت به اتفاق دکتر حجتی و دکتر طاهرنیا گرفت شریان به دست مجروح انجام شد و پارگی شکم هم توسط دکتر حسین بنازاده ترمیم شد.

21/4/1366

امروز یکشنبه 21 تیر ماه هوای کوهستانی با نسیم صبحگاهی فضای شهر بانه را فرا گرفته است. پس از صرف صبحانه بر طبق معمول کمی مطالعه کردم و دوستان هم از هر دری سخن گفتند. برادر زرندی با جوک‌های نابش دوستان را سرگرم می‌کرد.

سپس تا ساعت11:30 در اطاق پزشکان نشستیم و از بیانات برادر حجتی و سایر پزشکان استفاده کردیم.

ساعت11:40 یک مجروح که ترکش به سرش اصابت کرده بود را به اتاق عمل آوردند. خوشبختانه شب قبل پزشک متخصص مغز و اعصاب برایمان آمده بود. با حضور دکتر عباس‌نژاد(از بیمارستان فیروزگر تهران) عمل شروع شد. مقداری از مغر این برادر رزمنده بیرون ریخته و هیچ حالش خوب نبود. چهار ساعت و نیم روی این مجروح کار شد ولی به علت عمیق بودن ترکش موفق به خارج کردن آن نشدیم. به جهت صدمه به هیپوتالاموس چنانچه این مجروح شهید نشود، بینایی‌ و کنترل یک طرف بدنش را از دست خواهد داد.

ساعت 4:25 عصر به‌اتفاق برادران بشیری، سجادی و دکتر عباس‌نژاد ناهار خوردیم و سپس کمی استراحت کردیم.

اکنون‌که ساعت 11 شب است و مشغول نوشتن این سطور هستم، خبری نیست و به‌اصطلاح برخی دوستان بازارمان کساد است!

 

 

22/4/1366

امروز هم دو مجروح به اتاق عمل آوردند. یکی ترکش به سرش خورده بود که مورد عمل جراحی قرار گرفت توسط جراح مغز و اعصاب آقای دکتر عباس‌نژاد که حدوداً 3 ساعت و نیم طول کشید که زنده ماندنش باخداست.

مجروح دیگری که از ناحیۀ پایش آسیب‌دیده بود که پای راستش قطع شد. مجروح خیلی جوان بود که در سیمایش نور ایمان به‌وضوح دیده می‌شد.

 

23/4/1366

ساعت10:15 یک مجروح که ترکش به ناحیۀ شکمش اصابت کرده بود توسط آقای دکتر حسین بنازاده مورد عمل جراحی قرار گرفت. عمل حدود 2 ساعت و ربع طول کشید. پس از بهوش آمدن حال مجروح رضایت‌بخش بود.

ساعت 4:30بعدازظهر یکی از برادران که براثر اصابت گلوله پارگی شریان داشت توسط دکتر حجتی پیوند شریان شد. عمل در ساعت 7:10 با موفقیت به پایان رسید.

 

از خاطرات روزنوشت آقای غلامرضا عبداللهی در جبهه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جدول اعزام‌های برادر غلامرضا عبداللهی در قالب تیم اضطراری پزشکی

ردیف

شروع مأموریت

انتهای مأموریت

مکان

محل

1

19/8/1361

14/12/1361

منطقه عملیاتی محرم

جنوب

2

30/7/1362

14/8/1362

کردستان

غرب

3

28/11/1362

12/12/1362

بهداری رزمی قرارگاه

جنوب

4

16/12/1363

29/12/1363

بیمارستان شهید بهشتی

جنوب

5

22/11/1364

25/12/1364

بیمارستان فاطمه‌الزهرا

شمال آبادان

6

9/4/1365

18/4/1365

بهداری استان ایلام

غرب

7

26/10/1365

5/11/1365

بیمارستان علی‌بن‌ابی‌طالب

جنوب

8

27/12/1366

6/1/1367

بیمارستان حضرت رسول(ص)

غرب

9

16/4/1366

25/4/1366

بیمارستان صاحب‌الزمان

غرب

10

5/4/1367

14/4/1367

بیمارستان امام حسین(ع)

جنوب

دکتر محمدتقی فتحعلیان

زندگی‌نامه

محمدتقی فتحعلیان، متولد 1347 دامغان، پزشک عمومی، آزاده، مدیر درمان علوم پزشکی سمنان

 

هیجدهم آذرماه 1366 به خدمت سربازی اعزام شدم. پس‌ازآنکه دورۀ آموزش همگانی و تانک چیفتن را پشت سر گذاشتم، من را به لشکر92 زرهی اهواز فرستادند. در لشکر 92 به من گفتند چون دیپلم تجربی داری باید دورۀ امداد و نجات را دیده و در بهداری لشکر مشغول خدمت شود. من هم از خدا خواستم که وارد این عرصه شوم. 25 روز به ما آموزش کمک‌های اولیه، تزریقات، پانسمان و از این چیزها را آموزش دادند.

پس از دورۀ آموزشی و موفقیت در آزمون آن، من را به اورژانس بهداری لشکر در سه‌راهی حسینیه در نزدیکی بیمارستان امام حسین(ع) فرستادند. این اورژانس چهار پنج تخت داشت. در این اورژانس دکتر کشاورز و استوار آذربخش با تعدادی بهیار و پرستار مشغول خدمت بودند.

ما در بهداری لشکر خدمات اولیه را به مجروحان داده و سپس آن‌ها را به عقبه می‌فرستادیم. کار بهداشتی هم انجام داده و با بیماری‌ها مبارزه می‌کردیم همچنین ارائۀ خدمات سرپایی پزشکی رزمندگان منطقه با ما بود. هوا که گرم شد، هرروز یک یا چند گرمازده را هم به اورژانس می‌آوردند.

یک روز غروب دشمن بعثی آتش شدیدی در منطقه ریخت. طولی نکشید که دو دستگاه آمبولانس چند مجروح را برایمان آوردند و طلب کمک کردند. گلولۀ خمپاره به یک سنگر گروهان160 از تیپ یک لشکر اصابت کرده بود. همه‌چیز آنجا به‌هم‌ریخته شده بود. هنوز چند مجروح که حالشان خیلی بد بود، آنجا بودند.

ما استوار قربانی که ترکش قسمتی از جمجمه‌اش را متلاشی کرده بود و یک سرباز که یک‌پایش از زیر زانو به‌شدت متلاشی‌شده بود را به آمبولانس رسانده و به‌سرعت آن‌ها را به اورژانس بردیم.

متأسفانه قبل از آنکه بتوانیم برای استوار قربانی کاری انجام بدهیم روی تخت اورژانس به شهادت رسید ولی جلوی خونریزی پای آن سرباز را گرفته، پایش را فیکس کردیم و با گرفتن رگ، سرم رینگر وصل کرده و با آمبولانس او را به عقب فرستادیم.

روحیۀ عجیب

 

در گرگ‌ومیش هوا در غروب یک روز انفجار مهیبی خط را لرزاند طوری که اورژانس لشکر 92 در خط دوم به‌شدت لرزید. چند دقیقه بعد یک آمبولانس آژیرکشان با سرعت خودش را به اورژانس رساند. ما هم برای کمک به‌طرف آمبولانس هجوم آوردیم. دو سه نفر مجروح داخل آمبولانس خوابانده شده بودند. دوستان مشغول تخلیۀ آن‌ها شدند. یک نفر هم در قسمت انتهایی نشسته بود. تا که چشمم به پایش افتاد و وضعیت پای متلاشی‌شده‌اش را دیدم، خواستم به او کمک کنم تا زودتر وی را به داخل اورژانس ببرم. باآنکه وضع پایش خیلی خراب بود، گفت: «شما به آن‌ها کمک کنید! من می‌توانم بیایم.»

 

پرستاری در اسارت

 

اورژانس بهداری لشکر92 زرهی اهواز در سه‌راه حسینیه مستقر بود. در تاریخ 30تیر1367 خط شلوغ شد. به واحد ما اطلاع دادند که یک واحد تکاور لشکر عازم شلمچه است و احتیاج به دو نفر بهیار دارد. من و برادر غیاث‌الدین شاهرودی داوطلبانه برای اعزام به شلمچه اعلام آمادگی کردیم. فرماندۀ آن‌ها استوار رمضانی بود.

صبح تا غروب به مصدومان و مجروحان تک دشمن کمک کردیم و شب قصد کردیم همراه واحد تکاور برگردیم برای همین سوار بر روی نفربر شده و به‌طرف سه‌راه حسینیه برگشتیم.

به حوالی سه‌راه رسیدیم، یک‌باره دیدیم جاده بسته‌شده. تعجب کردیم که چرا نیروهایمان جاده را بستند. در همان وقت بود که جاده از هوا و زمین به ما حمله شد. همین‌که بالگرد دشمن به‌طرف ما شیرجه رفت، رانندۀ نفربر ترمز کرد و استوار رمضانی دستور داد خودمان را از همان بالا به گودی شانۀ جاده پرتاب کنیم.

همین‌که باحالت سینه‌خیز چند متری از نفربر دور شدم، با صدایی وحشتناک نفربر منفجر شد و انفجارهای پیاپی آن‌ها همه موج گرفته شدیم.

در یک آن ما را محاصره کردند و خواستند که تسلیم شویم. با تسلیم شدن استوار رمضانی و دیگر دوستان دست‌های من هم بالا رفت و اینگونه بود که داستان غم‌انگیز اسارتم آغاز شد.

باحالت موج گرفتگی ماها را سوار بر نفربر کردند، حتی افراد مجروحی که رمقی در بدن نداشتند. از بیراه نفربر حرکتش را شروع کرد. در یک‌لحظه گلوله‌باران ایران شدت گرفت و من دعا می‌کردم با یکی از آن گلوله‌ها به شهادت رسیده و اسارتم در دست بعثیان پایان پذیرد. نفربر راهش را عوض کرد و سرعت گرفت. بیابان ناهموار بود در یک دست‌انداز من و دو سه نفر دیگر به پایین نفربر پرتاب شدیم. بعد از هفت هشت کیلومتر ما و تعدادی دیگر را سوار بر ایفایی کردند و به‌سرعت از منطقه خارج شدند.

تشنه و گرسنه، خونین‌ومالین ما را تا اردوگاه نهروان در نزدیکی بغداد بردند. نمی‌گویم که با چه وضعی ما را از کانال مرگ گذاراندند تا به‌اصطلاح خودشان از ما زهره‌چشم گرفته باشند.

دیگر در اثر کابل و چماق و دسته بیل و کلنگ‌های نوش‌جانی در کانال مرگ همه مجروح شده بودیم ولی وضعیت مجروحان واقعاً بحرانی شده بود. چهارصد پانصد نفر در داخل سوله‌ای به ابعاد چهل متر در پانزده متر جا داده‌شده بودیم.

روز سوم مجروحان را جدا کردند و از ما توسط مترجم خواستند که آن‌ها که پزشکی و پیراپزشکی می‌دانند برای خدمت مجروحان از صف بیرون بیایند. با اشارۀ سرگروهبان رمضانی برای خدمت مجروحان از صف بیرون رفتم.

آن‌ها قدری بتادین، پماد تتراسیکلین و باند به من دادند تا به امر مجروحان برسم. وضعیت بحرانی و حال نزار مجروحان در اثر خونی که از آن‌ها رفته بود و تشنگی و گرسنگی غم‌انگیز بود ولی باید به آن‌ها دلداری داده و مرهمی بر زخمشان یا زخم‌هایشان می‌گذاشتم.

معلوم بود که خیلی از آن‌ها نیاز به جراحی و دوخت زخم‌هایشان و گچ‌گیری دارند ولی کوچک‌ترین امکاناتی نداشتیم فقط اجازه داده بودند روزی یک‌بار مجروحان سخت را پانسمان کنم آن‌هم زیر دید و نظارت بعثیان. گاهی با غفلت نگهبانان دشمن، یک شیشه بتادین یا یکی دو تیوپ تتراسکلین را در بانداژ برخی مجروحان جاسازی کرده تا بتوانم در آسایشگاه نیز به امر مجروحان سطحی‌تر برسم یا پانسمان زخم‌های شدید برخی را دو بار در روز تعویض کنم. یک‌بار موضوع لو رفت و چشمتان روز بد نبیند!

تا آخر اسارت در خدمت آزادگان بودم با تعویض پانسمان پاشویه و گاهی هم داروهای جزئی‌ای که برادر حکیم برایمان از بهداری اسارتگاه کش می‌رفت.

مرتضی رضایی

زندگینامه

مرتضی رضایی، فرزند محمدجواد، متولد 1346 دامغان و کارشناس پرستاری می‌باشد. وی دارای شش ماه سابقۀ حضور در جبهه هست. اکنون در بیمارستان ولایت دامغان به خدمت مشغول می‌باشد.

کربلای4

در واحد رزمی خدمت می‌کردم. عضوی از گردان قمر بنی‌هاشم دامغان بودم. همزمان با شروع عملیات کربلای4، گردان ما در چند خانه در خرمشهر مستقر بود تا پشتیبان گردان روح‌الله باشیم. یک‌شب بوی تند سیر در فضا پیچید. دوستان به‌شوخی همدیگر را متهم می‌کردند. تا که فهمیدیم شیمیایی است ماسک زدیم. به سرعت گردان ما را به قائمیه، مقر تیپ استان برگرداندند.

صبح زود دیدم یک ماشین آنجا ایستاده و بیست نفری سوار آن شده‌اند. موضوع را پرسیدم. گفتند این برادران شیمیایی شده‌اند و می‌خواهن آنها را به اهواز ببرند. همنکه به دستشویی رفتم دیدم قسمت های زیادی از کشالۀ رانم. قرمز شده و تاول زده. خارشش هم شروع شد. فرو برگشتم و سوار ماشین شیمیایی‌ها شدم.

در بیمارستان به حمام رفتیم و همۀ لباس‌ها را عوض کردیم و به ما آمپول تزریق کرده و دارو دادند. چشمانم را نیز چند بار شست‌وشو دادند.

 

 

کربلای5

 

یک‌شب داخل یک شیار پیش می‌رفتیم. هوا آن‌قدر تاریک بود که جایی را نمی‌دیدیم. فقط گاهی جسم نرمی زیر پایمان می‌آمد که نرم بود. قدری که جلو رفتیم ما را دودسته کردند و ما داخل یک سنگر شدیم. از شدت خستگی به‌خواب رفتیم.

بعد از نماز صبح بود که سنگر یک‌باره لرزید و انفجاری بزرگ همه‌جا را پر از گردوخاک کرد و سنگر هم ویران شد.

همه بیدار شده و برای بیرون رفتن از آن جهنم تلاش می‌کردند. صدای خس‌خس یک نفر من را نگران کرد. سروصورت و گلوی شهید حسن خادمیان[1] غرق در خون بود. می‌دانستم زمان طلایی[2] در امداد را نباید از دست داد. دیدم نمی‌تواند نفس بکشد. او را به پهلو خواباندم و دست انداختم دندان‌های خورد شده‌اش را از دهانش بیرون آوردم.

سریع از سنگر بیرون رفتم و کمک خواستم. برادر حمید کاتبی به کمکم آمد. هم‌زمان یک آمبولانس هم آمد. در چشم به هم زدنی آقای خادمیان را داخل بران کادر گذاشته و به داخل آمبولانس گذاشتیم.

وقتی به خرمشهر برگشتیم

 



[1] - شهید حسن خادميان فرزند صفرعلی متولد 1342، در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۲۳ در شلمچه به شهادت رسید.

[2] - احیای قلبی ریوی (CardioPulmonary Resuscitation) سی. پی. آر. شامل اقداماتی است که برای بازگرداندن اعمال حیاتی دو عضو مهم قلب و مغز در فردی که هوشیاری خود را ازدست‌داده، انجام می‌شود و تلاش می‌شود تا گردش خون و تنفس به‌طور مصنوعی تا زمان برگشت جریان خون خودبه‌خودی بیمار برقرار شود.

محمدعلی بهرامیان

زندگی نامه

 

محمدعلی بهرامیان فرزند محمدحسین، متولد1337 دامغان می‌باشد. وی دارای مدرک کاردانی بهداشت محیط است و در زمان جنگ تحمیلی سه بار به مدت پنج ماه در جبهه حضور یافت و در سال1390 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشسته شد.

کربلای5

 

هیجدهم دی ماه 1365 برای 45 روزهمراه دو اتوبوس نیرو از سوی جهاد سازندگی به جبهه اعزام شدم. در اهواز من و برادر محمدرضا ملک‌آستانه را به بیمارستان شهید بقایی فرستادند. ما در بخش جراحی کار می‌کردیم. اورژانس بیمارستان دارای چهل تخت بود. هر تخت دو پرستار و یک پزشک داشت. بیمارستان چهار پنج اتاق عمل داشت و حدود صد پزشک جراح در تخصص‌های مختلف آنجا کار می‌کردند.

وقتی عملیات شروع شد، آمبولانس‌ها، اتوبوس‌ها و مینی‌بوسهایی که صندلی‌هایشان را برداشته بودند، پشت سر هم مجروح می‌آوردند. مجروحان در صف‌های دویست متری در دو ردیف چیده شده بودند. افراد بدحال همانجا تحت درمان قرار می‌‌گرفتند و مجروحانی که حالشان بهتر بود به دیگر مراکز اعزام می‌شدند.

همان اوایل بود که یک مجروح عراقی به عربی توهینی کرده بود که یک بسیجی که عربی می‌دانست جلویش ایستاد. آن مجروح یک سیلی به آن بسیجی زد. برادر پاسداری سر رسید و بلافاصله سیلی محکم‌تری به آن مجروح جسور زد.

یک روز چند هواپیما چند نقطۀ شهر اهواز را بمباران کردند که بیمارستان شهید بقایی نیز بمباران شد. سقف ترک خورد ولی نریخت من بیرون رفتم تا خودم را به سنگر برسانم. تا که بیرون رفتم موج انفجار بلندم کرد و به زمینم کوبید.

 

جادۀ خندق

 

مرداد 1366 برای یک مأموریت یک ماهه از سوی بسیج به جبهه رفتم. در قائمیه برای پانزده روز من را به اورژانس جزیرۀ مجنون فرستادند. اورژانس در زیر زمین ساخته شده بود و فاصله‌اش تا خط مقدم یک کیلومتر بود. اورژانس فقط گنجایش دو تخت را داشت. من و آقای نیکوکار باهم به مجروحین رسیدگی می‌کردیم. هوا به شدت گرم بود و ما مرتباً در آن سنگرهای دم کرده عرق می‌ریختیم.

یک روز یک مجروح خیلی بدحال را آوردند. در نگاه اول مطمئن شدم که برادرم نصرت‌الله است. آنقدر شبیه به او بود که هز لحظه اطمینانم بیشتر می‌شد تا اینکه یادم آمد برادرم ارتشی است و این بندۀ خدا بسیجی می‌باشد.

یک‌بار دیگر هم به جزیرۀ مجنون اعزام شدم. یک‌شب دشمن ما را زیر بارانی از خمپاره و گلولۀ توپ گرفت. زمین اطرافمان مثل گهواره می‌لرزید. به همکارم گفتم بیا تا با آمبولانس خودمان را به میدان امام رضا(ع) برسانیم که یک کیلومتر عقب‌تر بود. او گفت دلیلی دارد که بتوانیم از زیر این آتش جان سالم به درببریم. یک‌ساعتی طول کشید تا کاتیوشاهای ما به کار افتادند و آتش دشمن خاموش شد.

 

خانم معصومه صدیقی

معصومه صدیقی، فرزند حسن، متولد 1335 دامغان دارای مدرک بهیاری و بازنشستۀ شبکه بهداشت و درمان در سال 1385 می‌باشد.

تیم اضطراری

 

هر وقت که تیم اضطراری جراحی دامغان به جبهه می‌رفت تا وقتی‌که برمی‌گشتند، ته قلبم نگران آن‌ها بود و فکر می‌کردم ای‌کاش می‌شد من هم همراه آن‌ها به جبهه بروم تا اینکه یک روز در منزلمان فرش می‌شستم، از بخش جراحی بیمارستان زنگ زدند سریع به بخش بروم تا سرپرست بخش به جبهه برود. بغضی عجیب راه گلویم را بست و حرفی نزدم. سریع خودم را به بیمارستان رساندم و به دکتر حسین بنازاده گفتم من هم دوست دارم با گروه خواهران به جبهه اعزام شوم. ایشان موافق کرد.

قبل از من خانم‌های بهیار رقیه سالاریان، زهرا میرصابری و سیمین خرمیان ثبت‌نام کرده بودند. خوشحال شدم که چند نفر خانم باهم هستیم. حال خوب داشتم و خودم را برای هر اتفاقی آماده کرده بودم چون قبلاً شنیده بودم تعدادی خانم پرستار شهید، مجروح و اسیرشده‌اند و من آمادۀ پذیرش هرکدام را درراه خدمت به رزمندگان و جبهه حق علیه باطل داشتم.

همین‌که به خانه برگشتم قبل از هر چیز شروع به نوشتن وصیت‌نامه کردم. سفارش‌هایم به خانواده چند جمله بیشتر نبود ولی برای امت حزب‌الله حرف‌های زیادی داشتم. دوست داشتم شهید شوم و به هر جهت پیغامی برای نسل‌های بعدی از من یادگار بماند که نشد!

پس‌ازآنکه ما را به استادیوم تختی اهواز بردند، مسئولیت یک ردیف از تخت‌ها را به من سپردند. طولی نکشید که مجروحان عملیات بدر را به استادیوم آوردند. اکثراً جوان و نوجوانانی بودند که هنوز مو بر صورتشان نروییده بود. چهره‌های معصوم، نگاه‌های محجوب و روحیه‌ای شاد داشتند. به هر یک که می‌نگریستم به یاد برادرم می‌افتادم که او هم اهل جبهه و جنگ بود.

دستورات پزشک را به نحو احسن انجام می‌دادم و در ارائۀ خدمات درمانی اولیه با تمام دقت کوشا بودم. اولین بیمار ما برادری پاسدار بود که ترکشی کوچک سینه‌اش را شکافته بود. دکتر دستور اعزام سریع وی را به تهران صادر کرد وقتی نگاه متعجبانۀ من را دید، طوری که بیمار متوجه نشود گفت ریه‌اش سوراخ شده و خطرناک است.

نوبت‌های ما دوازده‌ساعته بود ولی باآنکه همه‌اش در حال فعالیت بودیم، خستگی برایمان مفهومی نداشت. مخصوصاً اینکه تلویزیون روشن بود و مرتب مارش‌های نظامی مهیج و سرودهای آهنگران از آن پخش می‌شد.

شب‌ها که فرصتی دست می‌داد همه کتاب دعا به دست گرفته و دعاهایی مثل کمیل، توسل و زیارت عاشورا را خوانده و برای پیروزی رزمندگان دعا می‌کردیم. در آن فضا دعا حال و هوای دیگری برایمان ایجاد می‌کرد و هر جمله‌اش بر عمق جان ما می‌نشست. نمی‌دانم آن‌همه اشک از کجا می‌آمد! آن‌قدر که می‌توانستیم از اول تا آخر دعا اشک بریزیم.

از شهرهای مختلف خانم‌های پرستار و بهیار به آنجا آمده بودند که برخی از آن‌ها می‌گفتند آن‌ها را به‌اجبار آورده‌اند که برای ما عجیب بود و به آن‌ها می‌گفتیم سر جبهه آمدن در شهر ما دعواست و باید توی نوبت باشیم تا ما را به جبهه بیاورند.

خانم پرستاری با بچۀ پنج‌ساله‌اش به آنجا آمده بود که در شیفت کاری مادرش ما از آن بچۀ بانمک نگهداری و بازی می‌کردیم. همین‌طور خانمی با آقایش آمده بود که در ایام ماه عسل‌شان بود.

تا روز پایان دوره هیچ‌یک از برادران تیم اضطراری را ندیدیم. وقتی به سراغمان آمدند از اینکه همگی صحیح و سالم هستند خوشحال شدیم. در برگشت بین راه بودیم که سال‌تحویل شد و ما دسته‌جمعی دعاهای تحویل سال را باهم خواندیم ولی وقتی به دامغان رسیدیم، همین‌که وارد بیمارستان شدیم، شنیدیم برادر آقای غلامرضا عبداللهی از اعضای تیم شهید و برادر آقای سهمی که او هم عضو تیم بود، اسیرشده است. همه گرفته و غمناک شدیم.

 

خاطرات بیمارستان دامغان

 

در بیمارستان برادر مجروح حسن طیبی دستش آتل داشت و نمی‌توانست حرکت کند. از طرف دیگر برادری به نام شاهچراغی موجی نیز در بخش جراحی بستری بود. یکی دو بار برادر طیبی حرفی زده بود و آن برادر موجی با عصایش از وی پذیرایی کرده بود. برای همین باید بیشتر مراقب می‌بودیم.

 

مجروح عراقی

 

وقتی در بیمارستان فاطمیۀ سمنان کار می‌کردم، یک مجروح عراقی را به آنجا آوردند. یک روز ظهر دیدم برادر پاسداری که نگهبان آن اسیر عراقی است او را باد می‌زند. از این‌همه مروت و مردانگی متعجب شدم. از او سؤالی را پرسیدم. جواب داد: «اکنون این بندۀ خدا اسیر دست ما است و حضرت علی(ع) فرموده با اسیر مهربان باشیم.

 

 

 

 

خاطرات خانم رقیه سالاریان

رقیه سالاریان، فرزند یدالله، متولد 1341 دامغان می‌باشد. وی دارای مدرک بهیاری است و در سال 1388 از شبکۀ بهداشت و درمان حکم بازنشستگی دریافت کرد.

 

اواسط اسفند 1363 مطلع شدم که چند نفر از خواهران بهیار دامغان برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کرده و دکتر حسین بنازاده با درخواست آن‌ها موافقت کرده است. من هم درخواست دادم تا همراه تیم جراحی اضطراری به جبههِ بروم.

وقتی با درخواستم موافقت شد و برنامۀ اعزام قطعی گردید، خیلی خوشحال شدم. باورم نمی‌شد به این راحتی می‌توانم به جبهه بروم. چند ساعت به رفتن به من اطلاع دادند تا با خانواده خداحافظی کنم و آمادۀ حرکت باشم. فوری مختصر وسایل موردنیاز را در یک ساک دستی کوچک گذاشتم و شروع به نوشتن وصیت‌نامه کردم. تا آن زمان نمی‌دانستم که نوشتن وصیت‌نامه کار راحتی نیست زیرا با شروع به نوشتن دیگر باورم شد مرگی هست و دیر یا زود باید رخت سفر را بربست.

خداحافظی از خانواده با اشک و نگاه‌های حسرت آلود همراه بود. فکر می‌کردند که شاید برگشتی از این سفر نباشد. سعی می‌کردم کمتر اشکم را ببینند و به آن‌ها می‌گفتم این تیم تا به حالا چند بار به جبهه رفته و سالم برگشته‌اند و خاطرشان جمع باشد.

موقعی که می‌خواستیم سوار مینی‌بوس شویم برادران دکتر حسین بنازاده، غلامرضا عبداللهی،     سهمی، خلیل‌الله امینیان، عباس بشیری و مرحوم محمد مطهری و چند نفر دیگر هم بودند.

از نهران تا دزفول را با هواپیمای باربری رفتیم و ازآنجا هم ما را به اندیمشک بردند. سر شب‌هنگام خداحافظی با برادران تیم همراه بود. آن‌ها بایست به بیمارستان صحرایی می‌رفتند و آنجا کادرشان تکمیل بود و ما بایست به استادیوم تختی اهواز می‌رفتیم. طبیعی است که در چنین مواقعی ما چهار خانم عضو تیم باید با اشک آن‌ها را بدرقه می‌کردیم. آن‌ها گفته بود در مسیرشان به مخابرات رفته تا به دامغان تلفن بزنند.

ساعتی نگذشته بود که با صدای مهیبی اندیمشک لرزید و طولی نکشید که گفتند مخابرات مورد اصابت موشک دشمن قرارگرفته است. ما دلمان برای سلامتی برادران گروه مثل سیروسرکه می‌جوشید و هیچ کاری هم از دستمان برنمی‌آمد. تا اینکه از سلامتی آن‌ها مطلع شدیم.

با اتوبوس به اهواز رفتیم و در استادیوم تختی آنجا مستقر شدیم. تا جایی که امکان داشت داخل استادیوم و روی پله‌های آن تخت‌های باریکی برای مجروحان گذاشته بودند.

طولی نکشید که سیل مجروحان عملیات بدر به‌سوی استادیوم سرازیر شد. هیچ‌گاه آن‌همه مجروح آن‌هم همه جوان و نوجوان را با آن وضع در یکجا ندیده بودم. پشت سر هم مجروحان را آورده و در ردیف‌های معین بستری می‌کردند. باآنکه از مجروحان خون زیادی رفته بود ولی بازهم سرزنده و اهل بگووبخند بودند. به مجروحیتشان مثل یک شوخی می‌نگریستند. افرادی که باید یک پزشک و چند پرستار باید به آن‌ها می‌رسیدند معلوم بود.

تمام تلاشم این بود که به‌سرعت دستورات پزشک در مورد هر مجروح را انجام بدهم و حتی از هدر رفتن یک ثانیه از فرصت جلوگیری کنم.

باآنکه تمام حواسم به کارم بود گاهی به یاد مادر و خواهر مجروحان افتاده و نمی بر چشمم می‌نشست ولی ذهنم را به‌جای دیگری می‌بردم تا اشک مانع کارم نشود.

جالب است که در دو ردیف اسرای مجروح عراقی را نیز خوابانده بودند و به آن‌ها نیز مثل مجروحان خودمان می‌رسیدند. آن‌ها هم عکس امام خمینی(ره) در دستشان بود و مرتب با گفتن کلماتی تشکر می‌کردند که ما فقط از حرکاتشان می‌فهمیدیم که تشکر می‌کنند.

دو سه روز که گذشت شروع به آوردن مجروحان شیمیایی کردند. باید به‌سرعت لباس‌هایشان را عوض کرده و  به شستن صورت و چشم‌هایشان کمک می‌کردیم. لباس‌های آلوده را بلافاصله در کیسه‌های پلاستیکی خاص جای‌داده و درش را محکم می‌بستیم تا آن‌ها را ازآنجا ببرند.

ازیک‌طرف مجروحانی که حال‌وروز بهتری داشتند را برای اعزام به شهرهای دیگر ترخیص می‌شدند. آن‌هایی را که وضعشان بهتر بود با قطار و مجروحان بدحال را با هواپیما اعزام می‌کردند. در همان شرایط نیز دیدم یکی دو نفر از بچه‌های شاد بسیجی در پرونده‌شان حرف ق که نشانگر اعزام با قطار بود را با زرنگی تبدیل به ه کرده بودند تا آن‌ها را با هواپیما ببرند. به ذهنم گذشت این بچه‌ها همان‌هایی هستند که موقع آمدن به جبهه با دست‌کاری شناسنامه و یا امضا قلابی رضایت‌نامه از سوی پدرشان به جبهه آمده‌اند و با این شیرین‌کاری‌ها چه‌بسا درهای رضوان الهی به رویشان گشاده باشد.

مواقعی که کارم کم می‌شد تعدادی از مجروحان درخواست کاغذ و خودکار داشتند تا وصیت‌نامه برای خودشان بنویسند و گاهی هم درخواست می‌کردند تا ما برایشان وصیت‌نامه بنویسیم. ما هم در صورت امکان باروی باز درخواستشان را می‌پذیرفتیم.

 یکی دو بار که فرصتی دست داد و در چند خیابان اهواز با دوستان قدم زدیم، برایم عجیب بود که در زیر گلوله و بمب دشمن هنوز تعداد انگشت‌شماری از خانم‌ها با هفت‌قلم آرایش به خیابان آمده بودند و انگارنه‌انگار که وضعیت شهرشان جنگی است. از سوی دیگر جمعیت انبوه خانم‌های محجبه چشم‌نواز بود.

 

عیادت بیماران

 

مجروحین جنگ ازنظر عیادت کننده پرتعداد بودند طوری که ساعات ملاقات اتفاق‌های مجروحین جنگی و راهروهای منتهی به آن پر از ملاقات‌کننده می‌شد و باید به‌صورت نوبتی و صفی از مجروحان ملاقات می‌کردند و اصولاً هم برای مجروحان مواد خوراکی متنوع یا چیزهای دیگری که در بیمارستان به کارشان می‌آمد را هدیه می‌آوردند مثل صابون، حواله، مسواک و .... ما هم با اجازۀ مجروحان از مواد خوراکی و بهداشتی آن‌ها به دیگر افراد بستری هدیه می‌دادیم.

محمدرضا ملک آستانه

زندگی نامه

محمدرضا ملک‌آستانه، فرزند حاج عیسی،  متولد 1339 دارای مدرک کارشناسی مهندسی بهداشت محیط، هشت بار داوطلبانه عازم جبهه شد و دارای چهارده ماه سابقۀ جبهه است. وی بازنشستۀ شبکۀ بهداشت و درمان می‌باشد و اکنون فعال اجتماعی است.

 

عملیات محرم

 

در تاریخ 29 آبان 1361 همراه برادران مرحوم محمد سهمی، عباس بشیری، میکائیل تیموریان و غلامرضا عبداللهی عازم جبهه شدیم. با قطار تا تهران رفتیم و از آنجا امریه گرفتیم و تا دوکوهه نیز با قطار ادامۀ مسیر دادیم.

پس‌ازآنکه در دوکوهه خودمان را معرفی کردیم، ما را به منطقۀ عین‌خوش مقر تیپ 17 علی‍‌بن‌ابی‌طالب بردند. مسئول واحد بهداری برادر سیدمحمد علوی (شهید) به گرمی از ما استقبال کرد. سپس ما را به اورژانس صحرایی واقع در منطقۀ عملیاتی محرم واقع در موسیان و نهر عنبر برد. عملیات محرم به اتمام رسیده بود ولی مجروحان پاتک‌های دشمن را به آنجا می‌آوردند. یک هفته در این مکان به خدمت رزمندگان مشغول بودیم.

من و آقای میکاییل تیموریان یک هفتۀ دیگر نیز در اورژانس صحرایی به کارمان ادامه دادیم تا اینکه آن سه نفر دیگر گروه ما از مأموریت برگشتند.  سپس ما دو نفر برای خدمت به پست امداد به نزدیکی تلمبه‌خانه زبیدات عراق رفتیم. پست امداد را در زیر یک پل بتونی ایجاد کرده بودند.

روزی نبود که مجروح نداشته باشیم و گاهی هم تعداد آن‌ها زیاد می‌شد. تلاش می‌کردیم خدمات اولیه را انجام داده و مجروحان را به عقب بفرستیم. در آن نزدیکی‌ها هم بیمارستانی نبود برای همین بایست تا آنجا که ممکن است خودمان به امر مجروحان می‌رسیدیم.

یک روز ظهر بعد از نماز و صرف ناهار آتش دشمن شدت یافت و تعداد مجروحان زیادی را به آنجا آوردند با امکانات محدودمان برای چند نفر از آنها رگ گیری کرده و سرم قندی نمکی و رینگر[1] و رینگر لاکتات وصل کردیم.

یک نفر از آنها که ترکش به ریه‌اش اصابت کرده بود و دچار تنگی تنفس شدید شده و به اغما رفته بود، لوله هوا (air way) برایش کار گذاشتیم در نتیجه مجرای تنفس وی باز شد. بانداژ و پانسمان زخم‌هایش را انجام دادیم و با آمبولانس مجروح را به عقب فرستادیم.

 

عملیات والفجر مقدماتی

 

پس از اتمام مأموریتم در منطقه باقی ماندم و مأموریتم را تمدید کردم. تیپ از منطقۀ عملیاتی محرم به پادگان انرژی اتمی جا ‌کن شد تا تبدیل به لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) شود.

در پادگان به عنوان بهیار انجام وظیفه می‌کردم. برادران امدادگر قمی به نام‌های سیدرضا موسوی، سیدحسین موسوی، ماشاءالله ایرانی، مهدی صدری و مجید غلامی در انجام امور به من کمک می‌کردند.

پس از آن بهداری لشکر به تپه‌های رملی پشت جنگل عمقر[2] نقل مکان کرد. اورژانسی با بیست تخت در سوله‌ای بزرگ ایجاد شده بود. پس از مدتی برادران پزشک یعنی دکتر کشاورز و جنابان نیز به ما ملحق شدند. به تعداد تخت‌ها بهیار و به تعداد هر پنج تخت یک پزشک آمادۀ خدمت شدند.

برادران بهیار همشهری مثل محمود علی‌یاری، عزت‌الله امیراحمدی و سیدحبیب سیدمحمدی و برادران امدادگر علی باقریان، علی ذاکرنژاد و محمد چراغیان نیز در جمع کادر درمانی حضور فعال داشتند.

شب قبل از عملیات شام لشکر کباب بود. هنوز ساعت 12 نشده بود که مراجعه به اورژانس شروع شد. کمی که گذشت تقریباً همه برای گرفتن قرص ضد بیرون روی به اورژانس مراجعه کردند. به هر نفر تعدادی قرص دینفوکسیلات[3]، بوسکوبان(هیوسین)[4] و داده می‌شد. آن شب خود ما هم مجبور شدیم از این قرص‌ها بخوریم.

پس از عملیات و تعویض نیروها، آتش دشمن روی نیروهای ما خیلی زیاد شد. دوستان بهداری پیشنهاد کردند تا برای مصون ماندن جان رزمندگان دعای توسل بخوانیم. نمی‌دانم به جهت وجود کدام جان پاک بود در مدتی که ما دعا می‌خواندیم حتی یک گلوله به طرف نیروهای ما شلیک نشد.

چند روزی از سال 1362 گذشته بود که برگۀ پایانی گرفتم و به دامغان برگشتم.

 

استقرار در خط پدافندی

 

یک اکیپ شدیم و با برادران احمد نصرینی، مهدی تیموری و جواد علی‌آبادی به عنوان راننده عازم جبهه شدیم. این مأموریت 18 تیر 1362 آغاز شد و پایانش 26 آذر 1362 بود. ما چهار نفر با یک مینی‌بوس آمبولانس تا اهواز رفتیم.

وقتی به اهواز رسیدیم ما را به سپنتا، مقر لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) فرستادند. یک شب آنجا بودیم. فردایش ما را به پاسگاه زید اعزام کردند. به اتفاق دو بهیار دیگر و راننده، خودمان را به اورژانس لشکر معرفی کردیم.

برادران ضیایی از دوستان قم مسئول اورژانس، علی‌اصغر یعقوبی و ابراهیم یعقوبی هم از برادران بهداری سمنان آنجا مشغول خدمت بودند. برادر سید محمدعلوی (شهید) مسئول بهداری بود.

وضعیت اورژانس از قبل خیلی بهتر شده بود و تجهیزات بیشتری داشت. هوا به شدت گرم و شرجی بود. شربت آبلیمو هم دیگر خیلی کارآیی نداشت. از شدت گرما در سنگر بلوز که نمی‌توانستیم بپوشیم و ساعتی یک‌بار مجبور بودیم زیر پیراهنی‌مان را از بدن خارج کرده و عرق آن را بچلانیم.

بچه‌های دامغان در نزدیکی ما مستقر بودند و گاهی برادران علی‌رضا مسعودیان، سیدحسن مرتضوی و مرتضی کاشفی به دیدن ما می‌آمدند.

یک‌شب جمعه مسئول بهداری به ما گفت برای خدا قوت به خط مقدم برویم و آنجا دعای کمیل را بخوانیم. قدری شربت آبلیمو داخل کلمن درست کرده و به خط مقدم رفتیم. پس از اتمام دعا به ما گفتند هر شب بچه‌های خط کندن کانالی را به طرف سنگر کمین نیروهای خودمان در نزدیکی دشمن ادامه می‌دهند. آن شب ما کندن کانال را تقبل کردیم. یکی دو ساعت که کار کردیم دشمن متوجه شد و ما را زیر آتش شدید خمپاره گرفت. با زحمت و به صورت سینه خیز خودمان را تا پشت خاکریز رساندیم.

 

عملیات والفجر3

 

مأموریت ما پس از انجام وظیفه در خط پدافندی ادامه یافت تا اینکه ما را به منطقۀ چنگوله و ملکشاهی برای خدمت در منطقۀ عملیاتی والفجر3 بردند. پست امدادی ما در ملکشاهی در مجاورت سنگرهایی بود که قبلاً عراقی‌ها برای خودشان در دل زمین حفر کرده بودند. این پست امدادی را برادر پاسدار عضدی و سیدمحمد علوی (شهید) روبراه کرده بودند.

عصر یک روز آتش دشمن زیاد شد و چند نفر را ترکش گرفت. ترکش چانۀ یکی از آنها را متلاشی کرده و به قسمتی از گلویش نیز صدمه رسانیده بود. مجروح به سختی نفس می‌کشید. یک برادر بهیار رگش را گرفت و سرم وصل کرد و من مجرای تنفسی او را با سرم شست‌و‌شو کردم و با تیغ بیست‌طوری و با خارج کردن مغزی خود کار آن را توی الکل گذاشته و سپس آن را با ایجاد شکافی در داخل نای گذاشته و اطرافش را بخیه کردم. پس از باز شدن مجرای تنفس با گذاشتن گازی مرطوب و بستن محل زخم، همراه یک بهیار مجروح را به عقب فرستادم. با نجات یافتن آن مجروح مورد تشویق پزشک مربوط قرار گرفتم.

استقرار در مقر کاتیوشا

 

پس از خاتمۀ عملیات والفجر3 و تثبیت مواضع لشکر به سمت پادگان ابوذر و سرپل ذهاب حرکت کرد. محل استقرار ما در مجاور یک رودخانۀ پر آب بود. برادران عباس طاهریان، مهدی مداح و مرحوم رجبی از سمنان نیز به عنوان بهیار در آنجا حضور داشتند.

پس از چند روز حضور در این مقر یک شب با سر و صدای بچه‌ها از خواب بیدار شدم. سینه خیز خودم را به سنگری که کنار چادر حفر کرده بودم رساندم. دشمن با راهنمایی ضدانقلاب خودش را به محل ما نزدیک کرده و با کاتیوشا محل ما را زیر آتش گرفته بود.

تعداد مجروحین و شهدا زیاد بود. به سرعت راه تنفس مجروحینی که دچار مشکل شده بودند را باز کرده و به آن‌ها سرم وصل کرده و به وسیلۀ آمبولانس آن‌ها را اعزام می‌کردیم. مهدی زین‌الدین(شهید)، فرماندۀ لشکر آن شب خیلی تلاش کرد.

 

والفجر4

 

همراه لشکر از مقر کاتیوشا به سمت مریوان و جبهه شمالی مناطق شرق سلیمانیه و پنجوین و لری و شیخ گز نشین حرکت کردیم.

مسئول بهداری و مسئول واحد مهندسی رزمی بهداری عضدی سوله ای را بسازند که من را همراه ما باش برای ساخت اورژانس لشکر. در مجاورت کوه شیخ گزنشین در ارتفاعی مناسب از کف رودخانه محلی را انتخاب کردیم. در حین عملیات والفجر4[5] اتفاقا اورژانس ما مورد حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفت ولی با توجه به قرار داشتن در دامنۀ ارتفاع به آن آسیب وارد نشد و تنها راکت‌های دشمن در خط‌‌القعر به ماشین‌های ما آسیب زدند.

آمبولانس علیرضا مسعودیان را چند ساعت پس از شروع عملیات در حالی که مجروح شده بود به اورژانس آورد. وی به ما اطلاع داد که برادران باشی، محمد رضا منصوریان و احمد صالحی‌نژاد در شب گذشته به شهادت رسیده‌اند. خبر شهادت این برادران آتش به‌جانم کشید. مخصوصاً اینکه هفته قبل وقتی می‌خواست به مرخصی برود به من گفته بود کاری نداری من هم به وی سفارش کرده بودم سلامم را به مادرم برساند. دو سه روز قبل از شهادت وقتی از مرخصی برگشت برایم بسته‌ای آجیل از طرف مادرم آورده بود. شب عملیات نیز قبل از حرکت با من خدا حافظی‌ای کرد که همان موقع دلم را با خودش برده بود.

عصر فردای آن روز تعدادی مجروح به اورژانس آوردند که اسیری عراقی مجروح  بین آنها بود. ترکش شکمش را پاره کرده بود. به سختی نفس می‌کشید و خون زیادی از او رفته بود. کارتش را نگاه کردم عضو استخبارات حزب بعث بود. با بی حالی شدید مرتب می‌گفت: «ادخیل یا خمینی! مای مای» یعنی دخیل یا خمینی و به من آب بدهید. با توجه به مجروحیت نمی شد آب داد. فوری گروه خونی و کرسماچ خون را برایش انجام داده شد و به او خوت تزریق شد و به دست دیگرش سرم رینگ لاک‌تات وصل کردیم و پارگی شکمش را با پد شکمی محکم بسته و به عقب منتقل شد. با اشک و نگاه‌اش از همه تشکر می‌کرد.

 

خیبر

 

در تاریخ 28بهمن1362 برای دو هفته عازم مناطق جنگی شدیم. با چند ماشین سواری تا تهران رفتیم و در خیابان فخررازی از ستاد امداد و درمان جنگ برگه مأموریت دریافت کردیم. ساعت 8:30 صبح به بیمارستان صحرایی فاطمه زهرا در منطقۀ جفیر رسیدیم.

دکتر رهنمون به استقبال ما آمد. دکتر حسین بنازاده به او گفت: «بچه‌های دامغان را آوردم.» دکتر رهنمون در جواب گفت: «خدارو شکر خیالم راحت شد!»

به سرعت در بیمارستان سازماندهی شدیم. برادران محمد حاجی‌پروانه و عباس بشیری به اتاق عمل رفتند و به بقیۀ بهیاران تیم نیز نفری یک تخت دادند.

پس از نماز مغرب و عشا و صرف شام مشغول آماده کردن تختی که مربوط به من در اورژانس بود کردم.  بدین ترتیب که اقلاً صد تا چسب را بریده و آماده به پایۀ سرم وصل کردم و سرم‌ها را آماده کرده و باندها و آتل‌های مختلف را بر اساس اندازه ردیف کردم. سرم‌های مورد نیاز، قیچی، گازاستریل و دیگر لوازم را نیز آماده کرده و مقداری استراحت کردیم.

وقتی مجروحین را آمبولانس‌ها آوردن، مثل یک سیستم منظم هر فرد و گروه وظیفۀ خودشان را انجام می‌دادند. تا صبح کسی چشم به هم نگذاشت.

با بلند شدن ندای اذان صبح قرار شد تعدادی برای اقامۀ نماز صبح به سنگر مجاور بیمارستان بروند و بعد از آنکه آن‌ها آمدند، گروه دیگر برای نماز بروند.

طولی نکشید که با صدای بلند انفجار بیمارستان لرزید. متعاقب آن پیکر خون آلود چند نمازگزار را از سنگر نمازخانه آوردند. اولین پیکر مربوط به دکتر رهنمون رییس بیمارستان بود که در هنگام قنوت نمازش تا آسمان‌ها اوج گرفته بود. دکتر ایرج فاضل و حسین بنازاده بر سر پیکر خونین همکارشان حاضر شدند و زود متوجه شدند که کاری از دست آن‌ها ساخته نیست.

 

والفجر8

 

در تاریخ 22بهمن 1364 همراه تیم اضطراری پزشکی دامغان به طرف تهران حرکت کردیم. از تهران تا اهواز را نیز با هواپیمای باربری نظامی رفتیم. سپس ما را به بیمارستان صحرایی فاطمه‌الزهرا بردند. در این سفر دکتر محمدبنازاده نیز همراه دکتر حسین بنازاده به منطقه آمده بود.

دشمن گاه و بیگاه بیمارستان را هدف می‌گرفت ولی بیمارستان محکم و مقاوم بود و حتی در برابر بمب‌های پانصد کیلویی بعثی‌ها مقاومت می‌کرد.

یک روز که سرمان خلوت بود برای دیدن اطراف بیمارستان همراه برادر مرحوم عیسی قندهاری رفتیم. هنوز صد متری نرفته بودیم که سر و کلۀ چند هواپیمای دشمن پیدا شد. خودم را به زمین انداختم و تا یک یک محل مناسب سینه خیز رفتم. وقتی بمب‌ها به زمین رسیده و منفجر شدند در یک لحظۀ آقای قندهاری را روی هوا دیدم. موج انفجار او را بلند کرده بود.

روزهای آخر مأموریت ما بود که آخبار ساعت 2 بعد از ظهر رادیو خبر شهادت سیدحسن شاهچراغی، سید ابوالقاسم دادودالموسوی و حجت‌الاسلام رسولی محلاتی را اعلام کرد.

به جهت ارادت و دوستی چندین سالۀ دکتر حسین بنازاده و شهید شاهچراغی عازم برگشت شدیم. در اتوبوس ما چند مجروح اصفهانی بودند. یکی از آن‌ها که دستش شکسته و آتل داشت و سرش نیز باند پیچی بود با مرثیه‌سرایی‌های خودش حال و هوایی برای ما ایجاد کرد.

اعضای تیم اضطراری در این مرحله به‌شرح زیر بود:

1-      دکتر حسین بنازاده

2-      دکتر محمد بنازاده

3-      برادر محمد مطهری

4-      برادر غلامرضا عبداللهی

5-      برادر محمدرضا ملک‌آستانه

6-      برادر عباس بشیری

7-      برادر محمد سهمی

8-      برادر سیداحمد هاشمی

9-      برادرعیس قندهاری

10-  برادر حسین شیرازی

11-  برادر احمد نصرینی

12-  برادر علی‌اکبر نجفی

13-  برادر محمدرضا خطیب‌زاده

14-  برادر محمد حاجی‌پروانه

15-  برادر حسین قربانی

16-  برادر رمضانعلی ذیل‌آبادی

17-  برادر ذبیح‌الله رهبری‌فرد.

کربلای 4و 5

 

از تاریخ 17دی1365 الی13اسفند1365 در خدمت قرارگاه حمزه سیدالشهدا جهاد سازندگی بودم. با دو اتوبوس از دامغان همراه برادر محمدعلی بهرامیان که ایشان نیز بهیار بود مستقیم به اهواز رفتیم.

همان شب اولی که به مقر جهاد سازندگی در اهواز رسیدیم برادر حاج حبیب‌الله مجد که فرمانده بود به ما دو نفر گفت فکر می‌کنم فعلاً وجود شما در بیمارستان شهید بقایی ضروری تر است برای همین صبح ما را به آنجا برد و معرفی کرد. بیمارستان شهید بقایی خیلی شلوغ بود و ما با تمام توان تلاش می‌کردیم تا به مجروحان اعزامی به بیمارستان خدمت کنیم.

بعد از یکی دو هفته که کارمان کم شد، حاج حبیب‌الله مجد به سراغمان آمد و گفت ما آمبولانس داریم ولی راننده نداریم. حالا اگر شما دونفر می‌توانید نقش امدادگر، بهیار و رانندۀ آمبولانس را به عهده بگیرید، ما خوشحال خواهیم شد. از پیشنهاد وی استقبال کردیم و عازم منطقه شدیم.

تعدادی از نیروهای جهاد سازندگی دامغان مشغول احداث جاده‌ای در قسمتی از جزیرۀ مجنون به نام شط‌علی بودند. ما مأمور به آن نیروها شدیم. دشمن به منطقۀ شط‌علی حساس بود و مرتب آنجا را می‌زد برای همین جهادگران بیشتر در شب کار می‌کردند.

این منطقه چند بار هدف بمب‌های شیمیایی دشمن قرار گرفت. برای مقابله همه از بادگیر و ماسک استفاده کرده و نسبت به تزریق آمپول آتروپین اقدام کردیم و بعد از عادی شدن شرایط بادگیرها را نیز می‌سوزاندیم.

اعزام به غرب

یک‌بار هم همراه تیم اضطراری با هواپیما تا کرمانشاه رفتیم و ازآنجا به اسلام‌آباد و دزفول حرکت کردیم.

 

شمال‌غرب

 یک‌بار همراه تیم اضطراری به سمت مریوان و سپس به منطقۀ پنجوین و لری رفتیم.  محل استقرارمان در ارتفاعات کانی‌مانگا بود. دکتر بنازاده، و برادران عبداللهی، سهمی و پروانه نیز حضور داشتند.

 

خدمت در بیمارستان

 

وقتی از منطقه برمی‌گشتیم از دل‌خوشی‌هایمان خدمت به مجروحان جنگی در بیمارستان بود. در هشت سال دفاع مقدس، کمتر اتفاق می‌افتاد که در بیمارستان مجروح جنگی نداشته باشیم. اصولاً مجروحان روحیه‌ای شاد داشتند و اهل بگووبخند و شوخی بودند

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - سرم رینگر (Ringer's solution) محلول‌های کریستالوئیدی حاوی الکترولیت‌ها در جایگزینی الکترولیت‌های ازدست‌رفته، در مواردی که از دست دادن یون کلر بیشتر از یون سدیم باشد، مانند گاستروآنتریت، در تغذیه پارانترال کوتاه‌مدت به همراه سایر محلول‌های تزریقی، درمان دهیدراتاسیون ناشی از اسیدوز دیابتی، در جایگزینی مایعات ازدست‌رفته در خین عمل جراحی در صورت نبودن رینگر لاکتات محلول مناسب‌تری نسبت به سایر محلول‌های تزریق است، در شوک هیپوولومیک بر سایر محلول‌های قندی نمکی ارجحیت دارد، به همراه سایر محلول‌ها در سرم تراپی به‌منظور جلوگیری از هیپوکالمی به همراه مدرهای تزریقی مانند فوروزماید و سایر محلول‌های دیورتیک مانند مانیتول استفاده می‌شود.

[2]- جنگل عمقر در شمال شهر بستان و شمال شرقی چزابه و غرب ذلیجان قرار دارد و تنها فضای جنگلی این منطقه است و از انبوه بوته‌ها و درختان گزنه تشکیل‌شده است.

[3] - دیفنوکسیلات (به انگلیسی: Diphenoxylate) رده درمانی: ضد اسهال .موارد مصرف دیفنوکسیلات به‌صورت کمکی در درمان علامتی اسهال‌های مزمن و حاد (به خصوص اسهالهای ویروسی) و همچنین کولیت اولسرز خفیف و مزمن مصرف می‌شود.

[4] - هیوسین یک داروی آنتی کولینرژیک است. بر روده اثر ضد اسپاسم دارد. یعنی گرفتگی عضلات روده را برطرف می کند. اثر آرامبخش بر مسیرهای عصبی که تهوع و استفراغ را کنترل می کنند

[5] -

مقدمه

سفیدپوشان آسمانی استان ما

سال 1359 جنگی ناخواسته بر ما تحمیل شد و فضایی ایجاد گشت تا هر ایرانی متعهد بتواند در آن صحنۀ بی‌بدیل، خودش، توانمندی‌ها و ایمانش را به نمایش بگذارد. هر جای این مملکت بزرگ، شد صحنۀ خلق ارزش‌ها و حماسه‌هایی که شاید اکنون حتی باورش برای برخی مشکل باشد.

 

در آن گیر و دار که موشک، بمب، راکت، خمپاره و گلوله بود، سپیدپوشان آسمانی استان ما نیز مردانه وارد معرکه شدند. پزشکان، پرستاران و امدادگرانی از استان ما از نخستین روزهای جنگ در صحنه حاضر شده و تا پایان آن خوش درخشیدند.

 

سپیدپوشان استان سمنان هر بار مجهزتر، با کمیت و کیفیت بیشتری به جبهه ‌رفتند تا در نزدیک‌ترین محل ممکن به صحنه‌های نبرد در خدمت مجروحان آن نبرد نابرابر باشند.

 

جا داشت تا کنون کتاب‌های متعددی از نقش‌آفرینی این عزیزان نوشته می‌شد تا آیندگان و مخصوصاً جویندگان علم طب منابعی در اختیارشان باشد تا بدانند اسلاف پاک ایشان چه شیر مردان و شیر زنانی بودند.

 

تا زمان دیر نشده است باید کمک کنیم تا خاطرات این عزیزان سفید پوش، زینت بخش کتابی گردد که دانشگاه علوم پزشکی سمنان همت به تهیه و نشر آن گذاشته است.

 

محمدمهدی عبدالله‌زاده 19/9/95

خاطرات برادر محمد سلمانی

زندگی نامه

 

محمد سلمانی، فرزند محمدتقی، دارای 25 ماه و نوزده روز سابقۀ جبهه، امدادگر و تعاون، و سابقۀ دو بار مصدومیت شیمیایی و یک‌بار موج گرفتگی و پانزده درصد جانبازی می‌باشد.

عملیات کربلای8

اواخر فروردین 1366 به‌عنوان امدادگر به جبهه رفتم. ما را به ادارۀ پست آنجا بردند. چند هزار نیرو در خرمشهر جمع شده بودند تا در ادامۀ عملیات کربلای5 عملیات دیگری را در آن منطقه انجام دهند.

یک روز بعدازظهر در بلوار اصلی شهر برای استراحت دراز کشیده بودم. یک‌باره چشمم به چند پرنده افتاد که در آسمان اوج گرفته بودند. تا که به بغل‌دستی‌ام آن‌ها را نشان دادم گفت این‌ها که هواپیمای دشمن‌اند!  طولی نکشید که شیرجه رفتند و در سه‌راهی ورودی شهر بمب‌های شیمیایی‌شان را ریختند. تا آنجا حدود پانصد متری راه بود برای همین بدو خودمان را برای کمک به آنجا رساندیم درحالی‌که ماسک زده بودیم. بمب‌ها شیمیایی خردل بود.

ساعت 12 همان شب نیز به‌طور گسترده خرمشهر را با گلوله‌های توپ شیمیایی زیر آتش گرفتند. ماسک زدیم و از اتاق بیرون آمدیم. تودۀ ابر شیمیایی مثل یک مه آمد و ما را فراگرفت. حجم شیمیایی آن‌چنان زیاد بود که عملاً کاری از گروه ش.م.ر. ساخته نبود. فوری آتش درست کردیم و دورش جمع شدیم. به دو نفر که ماسک آن‌ها مشکل داشت کمک کردم تا به چفیه آن را روی صورتشان مستقر کنم.

تنها یک آمبولانس داشتیم. سری به سری افرادی که حالت تهوع پیدا می‌کردند را به عقب فرستادیم. آخرین سری هم خودمان رفتیم. مقر اصلی ما بیش از سه کیلومتر با آنجا فاصله داشت. وقتی به آنجا رسیدیم ساعت حدود 4 نیمه‌شب شده بود. طولی نکشید که بادی ملایم گازهای شیمیایی را به آنجا آورد.

در مقر هم تعدادی حالشان به‌هم‌خورده بود. آن‌ها را نیز در چند سری به بیمارستان امام حسین(ع) اعزام کردیم. سرانجام خودمان هم به بیمارستان امام حسین(ع) رفتیم. تویوتاها پشت سر هم مصدوم شیمیایی می‌آوردند. آن‌قدر مجروح زیاد بود که رسیدگی به آن‌ها مشکل شده بود.

یک قرص زیر زبان ما گذاشتند و یک آمپول هم تزریق کردند و گفتند از در دیگر بیمارستان خارج‌شده و به واحد خودمان برویم. گازهای شیمیایی، دود آتش و گردوخاک قیافه‌های جدیدی از ما ساخته بود که حتی همدیگر را نمی‌شناختیم. پس‌ازآن به بهداری تیپ 12 قائم(عج) رفتیم. چهارنفری که باهم رفته بودیم حالت تهوع به ما دست داد. برای همین ما را به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک اعزام کردند.

 

خاطرات برادر محمود صرفی

زندگی نامه

محمود صرفی، فرزند تقی، متولد 1341 دامغان، بهیار، دارای 25 ماه سابقۀ جبهه، جانباز 35% و بازنشستۀ بهداری می‌باشد.

عملیات رمضان

 

تابستان 1361سال دوم آموزشگاه بهداری بودم که داوطلب اعزام به جبهه شدم. ما را در اهواز به لشکر77 خراسان مأمور کردند تا در بهداری به‌عنوان بهیار خدمت کنم. ما را به اورژانس لشکر فرستادند.هوای پاسگاه زید و حسنیه واقعا گرم بود. برادران احمد نصرینی، خلیل نوچیان، حق دوست و حسین شاه‌حسینی از سمنان هم در بهداری لشکر بودند.

 

بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک

 

سال 1362 بدون اینکه دورۀ آموزشی نظام وظیفه را طی کنم به‌عنوان بهیار از طرف بسیج سپاه پاسداران به جبهه اعزام شدم. ما را به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک مأمور کردند.

همان شب اول در نیمه‌های شب مسئول اورژانس بیمارستان من را از خواب صدا زد تا با آمبولانس یک مجروح که برایش چسب تیوب[1] وصل کرده بودند را با آمبولانس به اهواز برسانیم. در مسیر بایست هر یک ربع یک‌بار کلیپس را باز می‌کردم تا خون از ریه برگردد. به لطف خداوند آن شب آن مریض بدحال را توانستیم به اهواز برسانیم.

مدتی از حضورم در اورژانس بیمارستان شهید کلانتری می‌گذشت که شهر بمباران شد. در بین افرادی که مردم آن‌ها را به اورژانس آورده بودند، جوانی بود که ترکش یک برش از صورتش را از بین برده بود. چشم‌ها، زبان و دندان و ابرویش از بین رفته بود. دکتر عباسی وقتی دید این مجروح راه می‌رود و به در و دیوار می‌خورد به نوعی شوکه شد. بلافاصل آن جوان رشید را گرفته و در برانکادر قرار داده و وی را به تخت بستم تا نتواند حرکت کند. بلافاصله رگش را گرفته و سرم و خون به وی وصل کردم هر چند که موقع انتقال به دزفول به شهادت رسید.

با توجه به اعتمادی که پزشکان بیمارستان به من داشتند، برخی جراحی‌های کوچک و سطحی همچنین گچ‌گیری‌ها را انجام می‌دادم.

 

آموزش امدادگری

 

در طی هشت ماهی که در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک بودم، در مواقعی که وضعیت عادی بود، گروه‌های ده پانزده نفری از برادران پاسدار به صورت سازماندهی شده برای یادگیری مواردی از درمان که در جبهه ضرورت داشت به بیمارستان می‌آمدند. برای هر گروه در پانزده جلسه موارد لازم را عملاً آموزش می‌دادم.

 

عملیات بدر

اوایل سال 1363 بود که هشتاد نفر بهییار را در یک گروهان به نام ش.م.ر. سازماندهی کردند . ما را به قرارگاه خاتم‌الانبیا در نزدیکی اهواز فرستادند.

ابتدا محل استقرار ما در نزدیکی بیمارستان خاتم‌الانبیا بود. وقتی عملیات بدر شروع شد، برای مدت یک هفته من و تعدادی از دوستان را به بیمارستان خاتملنبیا‌اا‌الانبیا مأمور کردند.  دو روز را در اورژانس بیمارستان و پنج روز را در اتاق عمل بیمارستان خدمت کردم.

چند روز بعد ما را به پد بالگرد نزدیک بیمارستان بردند تا در نقل و انتقال مجروحان کمک کنیم. به من گفتند همراه یک مجروح با بالگرد تا اهواز بروم. همینکه به مجروح نزدیک شدم دیدم قسمتی از سینه‌اش سوراخ شده و قسمتی از ریۀ مجروح از آنجا بیرون زده است. از مسئولین خواستم آن برادر مجروح را برگردانده و برایش چسب‌تیوب بگذارند زیرا در غیر اینصورت تا اهواز به شهادت خواهد رسید.

یکبار هم که عازم اهواز بودم، بعد از پادگان حمید در ایستگاه صلواتی در کنار تابلوی موقعیت نجف اشرف مورد بمباران هوایی قرار گرفتیم. من را موج انفجار گرفت و پای نفر بغل دستی‌ام از زیر زانو قطع شد. با اینکه حالم خوب نبود، وقتی زیر زانویش را می‌بستند ولی خون قُلپ قُلُپ بیرون می‌زد به آن‌ها با دست اشاره کردم که بالای زانویش را ببندند.

 

عملیات قادر

 

برای انجام مرحلۀ اول عملیات  قادر[2] ما را به اشنویه بردند.  محل استقرارمان مورد شناسایی و حمله قرار گرفت. وضعیت طوری شد که چند رأس از قاطرهای ما نیز مجروح شدند و ما زخم آن‌ها را شست‌وشو داده و پانسمان کردیم.

 

جزایر مجنون

 

تابستان 1364 وقتی از غرب برگشتیم یک مأموریت بیست روزه به ما برای جزایر مجنون دادند. هوای شرجی و دم کردۀ مجنون نفس کشیدن را مشکل می‌کرد. روزها از دست مگس‌های خوانخوارش در امان نبودیم و شب‌ها از شر پشه‌ای زیاد آنجا خواب به‌چشممان نمی‌آمد. هر روز بایست بارها لیوان لیوان شربت آبلیمو سر می‌کشیدیم تا بتوانیم آن شرایط  را تحمل کنیم.

 

والفجر8

 

مدتی قبل از عملیات والفجر8 به بیمارستان شهید بقایی برگشتیم. یک روز که دشمن سپنتا را بمباران کرده بود، مجروحان زیادی را به بیمارستان آوردند.

یک روز دو پاسدار را آوردند که چند روز در آب‌های هورالعظیم گم شده بودند. آن‌ها گاهی شب‌ها روی نی استراحت می‌کردند و غذایشان هم شده بود ساقۀ نی ولی آنقدر ضعیف شده بودند که رمق حرکت دادن دستشان را هم دیگر نداشتند.

چند روز قبل از شروع عملیات والفجر8 گروهان ما در نزدیکی بهمنشیر مستقر شد. سپس ما را به بیمارستان فاطمه‌الزهرا فرستادند. دکتر عباس کشاورز مسئولیت اورژانس بیمارستان را به من واگذار کرد تا آن را آمادۀ پذیرش مجروحان کنم.

احتمال می‌دادیم که دشمن بعثی از سلاح‌های شیمیایی استفاده خواهد کرد برای همین نصف سرم‌های قندی را خالی کرده و یکی دو نوع آمپول تهوع آور مثل سولفات روی به آن تزریق می‌کردیم. این سرم‌ها را به تعداد زیاد به پایه‌ها وصل می‌کردیم تا وقتی سیل مجروحان به بیمارستان سرازیر می‌شود، دچار مشکل نشویم.

پس از یک هفته که دشمن خیلی فشار آورد و از ما تلفات می‌گرفت همراه سی چهل نفر از بهیاران گروهانمان به فاو اعزام شدیم. محل استقرارمان مدرسه‌ای به نام فاو بود و همان‌جا را اورژانس قرار دادیم. در و دیوار مدرسه با سمان سفید پوشش داده شده بود.

سه روز پس از استقرارمان سه عراقی که در نخلستانها پنهان شده و به اسارت درآمده بودند را برای درمان آوردند. از گرسنگی نای حرف زدن نداشتند. وقتی کمی رمق گرفتند یکی از آن‌ها مثل بلبل شروع به حرف زدن به زبان فارسی کرد. پدرش ایرانی بود و او بزرگ شدۀ بصره. افسر راهنمایی و رانندگی عراق بود.

ساعت 5 عصر دوم اسفندماه 1364 منطقه‌ای ما را بمباران شیمیایی کردند. حتی بین دو آمبولانس ما یک بمب سقوط کرد. بلافاصله ماسک زده و آمپول آتروپین به خودمان تزریق کردیم. گاز شیمیایی از جنس خردل بود و می‌دانستیم اثراتش چند ساعت بعد ظاهر خواهد شد. افراد گروهانمان را معاینه کرده و به عقب فرستادیم. آتش درست کرده و دورش جمع شدیم. شدت

شدت خستگی سبب شد خوابمان ببرد. ساعت 12 شب به صدای انفجار چند گلولۀ توپی که در نزدیکی مدرسه سقوط کرده بود، از خواب بیدار شدیم. آن‌چنان صدایمان گرفته بود که حتی یک کلمه حرف نمی‌توانستیم بزنیم. با اشاره ما پنج شش نفره باقی‌مانده از گروهان با یک ماشین خودمان را به اسکله رساندیم.

لب اسکله دیگر چشم‌هایم نیز باز نمی‌شد. از آنجا ما را به بیمارستان فاطمه‌الزهرا بردند. تا که به آنجا رسیدیم برادر پاسدار صادقی مسئول اورژانس که از دوستانمان بود گفت: «صرفی را هم آوردند!» تلاش کردم تا به او بگویم از سرم‌های تهوع‌آور که برای افراد شیمیایی آماده کرده بودیم به من تزریق نکند ولی بی‌انصاف همان اول سراغ من آمد و از آن سرم‌ها به من وصل کرد.

بعد از عوض کردن لباس‌ها و حمام ما را با تویوتا به بیمارستان گلف اهواز فرستادند. دو روز بعد هم با هواپیمای باربری ما را به تهران اعزام کردند. مصیبتی شده بود که حرف‌ها را می‌شنیدم ولی توان دیدن و حرف زدن را نداشتم. موقع حرکت چند نفر به ترتیب در یک ستون دست‌هایمان را روی شانۀ نفر جلویی قرار داده و حرکت می‌کردیم.

بلافاصله ما را به بیمارستان بوعلی در نزدیکی میدان امام حسین(ع) تهران بستری کردند.  شانزده روز در آنجا بستری بودم تا اینکه حالم بهتر شد.

 

 

 



[1] - چست تيوب يا لوله قفسه سينه يك لوله پلاستيكي انعطاف‌پذیر است كه از طريق يك ست داراي كلمپ وصل به يك باتل می‌شود و هيچ ارتباطي بين درون اين لوله و هواي بيرون وجود ندارد . درون اين باتل بايد آب مقطر استريل و يا نرمال سالين ريخته شود به‌طوری‌که قسمت ديستال لوله 2 سی‌سی زير سطح آب قرار گيرد در باتل يك ارتباط ديگر با بيرون دارد كه هنگام تنفس بيمار حباب‌های هوای ایجادشده از اين طريق را به بيرون می‌برد.

[2] - عملیات قادر در دو مرحله جداگانه انجام گرفت. در مرحله اول عملیات ساعت 30: 22 مورخ 23 /4 /1364 با هدایت و کنترل قرارگاه مشترک ارتش و سپاه پاسداران «قرارگاه حمزه سید الشهداء (ع)» و فرماندهی شهید علی صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش با کلمه رمز «یا صاحب‌الزمان (عج)» در منطقه عمومی سیدکان در 35 کیلومتری عمق خاک عراق آغاز شد و پس از دستیابی به اهداف محدود روز هشتم مرداد به پایان رسید.

مرحله دوم عملیات قادر پس از آمادگی لازم و اعزام نیروهای تقویتی و تکمیل عملیات شناسایی و با استفاده از تجربیات به‌دست‌آمده از مرحله اول، ساعت 30 دقیقه بامداد روز 18 /6 /1364 با کلمه رمز «یا صاحب‌الزمان (عج)» در سطحی وسیع‌تر به مورداجرا گذاشته شد.

خاطرات برادر حسین حاجی پروانه

حسین حاجی‌پروانه، فرزند غلامحسن، متولد 1335، تکنسین مبارزه با بیماری‌های واگیر، هشت‌بار برای مدت 21 ماه جبهه رفته است.  در ام‌الرصاص مجروح شده است و اکنون بازنشستۀ بهداشت و درمان می‌باشد.

 

والفجر8

 

با آنکه در بهداری کار می‌کردم ولی شرایط‌ طوری بود که رزمی به جبهه رفته و فرماندۀ دسته بودم. پس از آنکه نیروهای خط شکن غواص از اروند گذشتند، ما با قایق از اروند گذشته و داخل جزیرۀ ام‌الرصاص شدیم. مسیر آزاد برای ما فقط یک کانال بلوکی بود که هنوز جنازه‌های بعثی‌ها در آن افتاده بود. سنگرهای عراقی‌ها در دو طرف این کانال قرار داشت.

باید کانال را پاکسازی کرده و پیش می‌رفتیم. حاج مرتضی شنایی[1] معاون دسته بود. وی ضامن نارنجک را کشیده و آمادۀ پرتاب به من می‌داد تا من آن‌ها را داخل سنگرهای دشمن بیندازم.

در یک لحظه یک بعثی زخمی رگباری به‌طرف ما بست و حاج مرتضی پایش سُر خورد. همزمان یک نارنجک هم در پیش پای حاج مرتضی منفجر شد.

امدادگر دسته به سراغ ما آمد. حالم خوب بود. دیدم یک دست حاج مرتضی فقط به پوستی زخمی بند است. پوست را با قیچی امدادگر جدا کرده و به دست یک نفر دیگر دادم. با چفیه خودش بالای محل قطع شده را بستم تا جلوی خونریزی گرفته شود.

او را روی برانکادر گذاشتیم. تا که برانکادر را بلند کردند، چراغ قوه‌ام را روشن کردم. یک پای حاج مرتضی هم از برانکادر  آویزان شده بود. خوب نگاه کردم. آن هم فقط به پوست آویزان بود. آن را نیز با قیچی قطع کرده و زیر زانویش را محکم بستم. برانکادر او را به سرعت از داخل کانال بردند.

نیمۀ شب بود که دیدم یک نفر که گلولۀ آرپی‌جی داخل بازویش شده ولی منفجر نشده را به عقب می‌برند. به آن‌ها گفتم ایستادند تا بتوانم با چفیه گلولۀ منفجر نشده که هر زمان ممکن بود، منفجر شود را روی سین‌اش فیکس(ثابت) کنم.

ساعت حدود 3 بود که برادر سیدفتح‌الله میرعماد در انتهای کانال پایش سر خورد و به بیرون کانال افتاد زیرا داخل کانال از دو طرف به سمت وسط شیب داشت و با توجه به بارندگی لغزنده شده بود. پایش را با گلوله زدند و وی داخل آبی که از جزیره به سمت اروند جریان داشت، افتاد. شانه‌اش را گرفته و به داخل کانال کشیدم. شلوار محل زخم را پاره کرده و با وسایل همران امدادگر محل زخم را بستم و با چفیه نیز بالای زنویش را بسته و گره زدم. کمک کردند تا آقای میرعماد را روی برانکادر گذاشتیم آقای عبدالحسین عبیری به کمک یک نفر دیگر او را به عقب بردند.

ساعت 4 صبح سوزشی را در پایم حس کردم ولی شرایط طوری نبود که به آن توجه کنم. کمی هوا روشن شد، نگاه کردم پای راستم از زانو به پایین غرقه به‌خون بود. به نظرم رسید خون مجروحینی است که به آن‌ها کمک کرده‌ام. کمی گذشت دیدم که پایم درد گرفت و دیگر نمی‌توانم درست بایستم.

قدری لنگ‌لنگان عقب آمدم. متوجه نشدم که کی بیهوش شده بودم تا اینکه وقتی چشم باز کردم و دیدم یک پرستار با قیچی به‌جان پوتینم افتاده. به او گفتم این برای بیت‌المال است، آن را نبر!



[1] - شهید سیدمحمد آقاشنایی، فرزندسید آقا، مشهور به مرتضی در سال 1318 در روستای چهارده(دیباچ کنونی)از توابع دامغان چشم به جهان گشود. هفت فرزند داشت. بارها به جبهه رفت. دوبار مجروح گردید. نوبت اول سه ماه در بیمارستان بستری بود. چند سال هم در کردستان خدمت کرد. سرانجام  در تاریخ 21/11/1364 در منطقه عملیاتی والفجر 8 به شدت مجروح شد. وی سال‌ها با تحمل رنج فراوان به همین صورت زندگی کرد. این جانباز 70% سرانجام در تاریخ 4/9/1385 در اثر همین ضایعات به‌شهادت رسید.

 

علیرضا نوبری

عملکرد کادر درمان از دید مجروحان جنگ

 

برادر علی‌رضا نوبری، جانباز قطع عضو از مجروح شدن و مراحل درمانش چنین می‌گوید:

... ناگهان در یک متری‌ام انفجار شدیدی به وقوع پیوست و نور زرد پر رنگی چشمانم را پر كرد.

درد وحشتناكی در سراسر بدنم دوید. فهمیدم مجروح شده‌ام. از شدت درد به خود می‌پیچیدم و به خودم گفتم: «كی میگه اول مجروح شدن آدم درد حالیش نمیشه!» وقتی چشم باز كردم به خوبی اطراف را نمی‌دیدم. پس از یک لحظه متوجه شدم گلوله به دیواره كانال خورده و سنگ و كلوخ‌های آن رویم ریخته. با یكی دو تا غلت بی‌اختیار از زیر آوار بیرون آمدم. شدت درد به حدی بود كه بی‌اختیار روی زمین غلت می‌خوردم. سرتاپایم را خون و گِل پوشاند.

در همان حال به صورت تصویری مات، حاج­عبدالله را دیدم كه با یك دست، دست دیگرش كه آویزان شده را چسبیده و در حال دویدن به­ سوی عقب، شهادتین را می‌گوید. در همان حال به ذهنم رسید منتظر فرشته ملائكه است تا شهید شود!

پس از چند لحظه همراهان به كمكم شتافتند به محمد عالمی گفتم: «ممد بجان مادِرِت بند خشاب سینه‌ای را باز كن دارم خفه می­شم!» با سر نیزه بند خشاب كه در پشتم گره خورده بود را پاره كرد.

نفس عمیقی كشیدم. علی وحیدی كه امدادگر بود به سراغم آمد. به كمك چند نفر مرا به داخل سنگر بتونی مجاور كشیدند. با گاروت بالای بازویم را گره زد تا از فوران خون جلوگیری كند و با آتل دستم را بست.

شرایط سخت بود. جنگ تن به تن و سنگر به سنگر با شدت هرچه تمام­تر ادامه داشت و تقریباً انتقال مجروح از خط مقدم امكان پذیر نبود. زیرا حمل برانكارد در زیر دید و تیر دشمن امكان نداشت و دوش گرفتنِ مجروح هم خطرناك‌تر از هر چیز دیگری بود، برای دشمن سیبلی درست می‌شد.

در كمال ناباوری­ام برادر طلبه محمد خراسانی­نژاد مرا به دوش كشید و سر پا ایستاد و شروع برفتن كرد. زمین پوشیده از گل، رفتن را مشكل كرده بود. او به سختی قدم بر می‌داشت. با آنكه رمقی نداشتم دستم را به گردنش حلقه كردم و سرم را روی دوشش گذاشتم. آماده بودم هر لحظه با گلولۀ مستقیم تیربار یا تفنگ دشمن، من و آقا محمد با هم به­زمین بیفتیم، به لطف خداوند مرا از تیررس مستقیم دشمن خارج كرد و به دوستان دیگری سپرد و برای ادامه کار عازم صحنه درگیری شد.

مرا روی برانكارد خوابانده و با هزار و یك مشقت از داخل كانال به عقب می‌بردند، تشنگی كشنده‌ای سراغم آمده بود. به یاد لب تشنه اباعبدالله(ع) افتاده بودم. از سوی دیگر در اثر خیس بودن لباس‌ها و سردی هوا آنچنان می‌لرزیدم كه درد دستم را فراموش كرده بودم. یك لحظه آتش خمپاره دشمن قطع نمی‌شد. آنها گرای كانال را داشتند برای همین گلوله‌هایشان دور و بر كانال به­زمین می‌نشست. وسط‌های مسیر بودیم صدای سوت شدیدی به گوشم رسید. دو نفری كه حامل برانكارد بودند، بی‌اختیار كف كانال خیز رفتند و من هم با برانكارد روی زمین ولو شدم. گلوله در نزدیكی ما در پشت كانال به زمین نشست. فقط فرصت پیدا كردم چشمانم را ببندم. مقدار زیادی گل و لای كه به هوا پرتاب شده بود، رویم ریخت. در همان وضع چشمم به مجروح قوی هیکل غرقه به خونی افتاد که به سختی روی زانوها و دست-هایش بلند شد و تقاضای کمک می‌کرد ولی هیچ کس نبود تا به او کمک کند برای همین دچار عذاب وجدان شدم. مجدداً مرا حركت دادند. مسیر دو و نیم كیلومتری كانال را هنگام پیشروی در مدت كمی پشت سر گذاشته بودیم ولی در آن شرایط برای آن راه پایانی نمی‌دیدم.

لحظات كند می‌گذشت. سرما و تشنگی رمقم را بریده بود. در حالی كه آخرین نیروهایم رو به اتمام بود، به اسكله رسیدیم. چند رزمنده برانكارد مرا سر دست گرفته و به درون قایق بردند.

قایق به سرعت حركت كرد. وسط اروند به قایق دیگری برخورد كردیم. شدت برخورد، قایق را متلاطم كرد. به­حدی قایق، همراه آب موّاج پیچ و تاب می‌خورد كه نزدیك بود غرق شویم.

ملوان آن را با زحمت كنترل كرد. برادر حمل مجروحی كه با من بود در حالی كه از ترس می‌لرزید، گفت: «به برادر مهدوی­نژاد گفتم می‌ترسم، باز هم مرا فرستاد حمل مجروح! حالا مثل این كه باید خوراك كوسه‌ها بشیم!»

قایق با سرعت عرض اروند را طی كرد و در اسكله پهلو گرفت. محمدعلی مشهد آنجا بود، به همراه چند نفر دیگر برانكاردم را به اورژانس خط رساندند. از دیدن محمدعلی خوشحال شده و روحیه گرفتم. دست شکسته، سر و روی و بدن خونی­مالی­ام او را به شدت متاثر كرد. فقط مرا تماشا می‌كرد و اشك می‌ریخت. رمقی نداشتم تا به او بگویم حادثه مهمی اتفاق نیفتاده.

در اورژانس مرا روی تختی خواباندند و لباس‌های كثیف و لجنی را با قیچی پاره كرده و پارچه سفیدی روی بدنم كشیدند. گرمای لذت بخش اورژانس از همه چیز آن برایم با اهمیت‌تر بود.

برادر پرستاری تا که دید از شدت سرما و ضعف می‌لرزم، چند بار پتویی را در روی بخاری نفتی گرم كرد و رویم كشید. قدری آرام شدم. دستم را شستشو دادند و پانسمان كردند و همین طور زخم‌های سینه و كتفم را.

به محض ورود به اورژانس برادری بالای سرم آمد و عكس گرفت به­نظرم آمد این عكس را خودم هم نخواهم شناخت تا چه رسد به دیگران! او بالای سر همه مجروحین می‌رفت و عكس می‌گرفت.

 رزمنده‌ای دیگر كه لیستی در دست داشت، به بالینم آمد و مشخصات فردی و پرسنلی‌ام را پرسید و ثبت كرد.

با قطع خون­ریزی و توقف لرز، دردم شروع شد. مرا روی برانكارد خوابانده و به داخل آمبولانس بردند. آمبولانس در جاده‌ای خاكی و ناهموار با شدت و سرعت تمام در زیر گلوله‌هایی كه صدای انفجارش را از اطراف می‌شنیدم پیش می‌رفت.

تقریباً به اغما رفته بودم ولی وقتی آمبولانس توی چاله‌های جاده می‌افتاد، درد دست و سینه‌ام را بیشتر حس می‌كردم. در حالتی خاص متوجه شدم چند بار مرا جابجا كردند و در هر محل كاری بر روی من انجام می‌دادند. سرمی كه بدستم وصل شده بود كمی حالم را بهتر كرد.

غروب آفتاب متوجه شدم در فضای باز وسیعی هستم كه اطرافم تعداد زیادی مجروح است كه روی برانكارد دراز كشیده‌اند. امدادگران و پزشكانی هم این طرف و آن طرف رفته و كارهایی انجام می‌دادند. هرچه انرژی داشتم در گلویم جمع كرده و فریاد كشیدم: «دارم می‌میرم به­دادم برسید!» به­سراغم آمدند و مرا به­داخل آمبولانس بردند. باز هم از حال رفتم.

یکباره متوجه شدم برانكاردم را به سقف هواپیما وصل كرده‌اند و گرمای مطبوعی صورتم را نوازش می­دهد. مجدداً از هوش رفتم تا آنكه نسیم سردی به صورتم خورد و به هوش آمده و چشم گشودم. صدای تكبیر مردم را می‌شنیدم كه به مناسبت شب 22 بهمن 64 از فراز بام‌ها بگوش می‌رسید.

چند پرستار اطراف برانكاردم بودند مرا داخل اتاقی بردند. از یك پرستار پرسیدم: «اینجا كجاست؟» جواب داد: «شیراز بیمارستان شهید فقیهی.» تعجب كردم. یكی از آنها كتری آب ولرم آورده سرم را لبه تخت گذاشت و شروع به شستن كرد. گِل و خون‌های خشكیده را تمیز می‌كرد. تشنگی كلافه‌ام كرده بود. دهانم همراه لوله كتری به اطراف می‌چرخید تا قدری آب را به بلعم. باز هم بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم.

در همین مدت یک عمل جراحی روی دستم انجام داده بودند. فردای آن روز به هوش آمدم. نمی‌توانستم غذا بخورم و توانی برای حركت نداشتم. شب دوم هم از شدت درد تا صبح چشم به هم نگذاشتم.

دو روز بدین ترتیب گذشت. روز سوم به یكی از ملاقات كنندگان شیرازی شماره تلفن دامغان را دادم تا به خانواده‌ام اطلاع بدهد. پس از دو ساعت از دامغان تماس گرفتند تا حالم را بپرسند. از بیمارستان به آنها گفتند ما نمی‌توانیم تلفن را به اتاق بیمار وصل كنیم، گریه‌ها و التماس‌های مادرم سبب شد تا تختم را به محل تلفن ببرند.

شانس آورده بودم كه تازه آرام بخش تزریق كرده و توانستم صحبت كنم. او گفت كه می­خواهیم به شیراز بیاییم. به او گفتم: «چیزیم نشده به زودی دامغان خواهم آمد!»

یكباره پرسید:«دستت چی شده؟» برق گرفتم. او از كجا موضوع دستم را می‌دانست؟ گفتم چیزی نیست تركش كوچكی خورده!»

همان روز جراحی دیگری را روی دستم انجام دادند. پنج شش ساعت بعد از هوش آمدنم دو پرستار شروع به تعویض پانسمان و بخیه زدن جراحت سینه‌ام كردند. خون ریزی بیشتر شد و كار آنها بی‌نتیجه ماند.

یكی از ملاقات كنندگانم مردی چهل ساله بود. از او پرسیدم: «از عملیات چه خبر؟» با ذوق و شوق وصف ناپذیر و هیجان خاصی گفت: «بچه‌ها فاو[1] را گرفتند و تا نزدیكی‌های كویت هم جلو رفتند، كویت ترسیده. چند تا موشك سر گردان هم به كویت خورده!» خبر خوشی بود. خوشحال شدم. ولی به ذهنم گذشت: «ما ‌ام‌الرصاص بودیم حالا فاو را گرفتند؟»

دلم برای محمدرضا شور می‌زد كه به آن توجه نمی‌كردم.

توی اتاق چند نفر دیگر هم بستری بودند. بغل دستی‌ام خبرنگاری بود كه به نظر 25 ساله می‌آمد. انقلابی بود و از بقیه ماها هم حالش بهتر، برای همین به بقیه كمك می‌كرد. دست چپش گچ داشت. تهرانی غلیظ صحبت می‌كرد. همراه ادب و احترامی خاص. یكی به او گفت: «چی شده؟» پاسخ داد: «تركش اُستخُونِ دستمو شكونده!» كه در همان اوضاع و احوال خنده‌ام گرفت.

تخت روبروی من مردی سی ساله بود، بذله­گو و خوش اخلاق. تركش خمپاره یك قسمت باسنش را برده بود و حفره‌ای بزرگ درست كرده بود. تعویض پانسمان‌های دردناكی داشت. وقتی پرستارها برای تعویض می‌آمدند می‌گفت: «قصاب‌ها آمدند!» هنگامی هم كه ملاقات كننده‌ای از او می‌پرسید: «چی شده؟». جواب می‌داد: «هیچی گربه خورده!»

پرستارها و دكترها فكر می‌كردند من از قطع دست می‌ترسم یك بسیجی قطع دست كه علی­اكبر نام داشت را به اتاقمان آوردند تا با من صحبت كند. علی­اكبر روی ویلچر نشسته بود و خیلی راحت و بی‌خیال پك‌های عمیقی به سیگارش می‌زد. گفت: «چیزی نیست من الان هیچی نمی‌فهمم!» متوجه شد كه به حرفش گوش نمی‌دهم می‌خواست از اتاق خارج شود، مادرش از راه رسید. چهره مادرش لاغر و تكیده بود. لباس‌ها و سر و وضعش از آن حكایت می‌كرد كه روستایی و زحمتكش است.

دور ویلچر پسرش می‌چرخید و به او می‌گفت: «برادرت شهید شد مثل امام حسین و تو یك دست شدی مثل ابوالفضل!»

پسر نه انگار كه مادرش آمده و برایش ناراحت است و با او صحبت می‌كند، همچنان به سیگارش پك می‌زد و به ما نگاه می‌كرد. به نظرم رسید موج انفجار كار دستش داده.

خودم از همه بهتر می‌دانستم از قطع یك دست كه هیچ اگر دو پایم هم همزمان با دستم قطع می‌شد؛ برایم اهمیت نداشت. كسی كه توی این راه قدم می‌گذاشت همان اول همه اینها را به خودش می‌دید. فقط با خودم كلنجار می‌رفتم كه با یك دست توی جبهه می‌توانم چه كار كنم؟ به ذهنم رسید: «اگر هیچ كار دیگری ازم برنیاد. بیسیم­چی واحدهای رزم می­شم.»

شب، همان پرستاری كه سر و صورتم را شسته بود به سراغم آمد. ریش پروفسوری داشت و آدم شیكی به نظر می‌آمد. اسمم را پرسید. من هم اسمش را پرسیدم. گفت: «شمس» به او گفتم: «یك دوست خوب داشتم كه در عملیات بدر فرماندۀ گروهانمان بود و اسم او هم شمس بود. خندید و گفت: «كاری نداری؟» به او گفتم: «اگر یه كمپوت سیب باشه خوبه!» بعد از یك ساعت و نیم برگشت گفت: «همه جا بسته بود یه كمپوت آلو گرفتم.» برایم باز كرد قدری از آب آنرا خوردم و از او تشكر كردم.

از روز چهارم تب شدیدی سراغم آمد. بدنم از شدت تب می‌سوخت. گفتند زخم دستم عفونت كرده و در حال پیشروی است. عصر جمعی از پزشكان به­سراغم آمدند و برای معالجه مشورت كردند. ابتدا گچ آنرا بریدند. از شدت درد نعره می‌زدم. وقتی به زخم نگاه كردم. دست و بازویم را آش و لاش دیدم كه به چیزی بند نبود. دكتر شهروی، بطری مواد ضد عفونی كننده را روی زخم خالی كرد. شدت سوزش زخم بیشتر شد. پروفسور امرایی با دقت زخم را بررسی كرد و سرش را بلند كرد و گفت: «باید دستت قطع بشه!» بدون معطلی گفتم: «مانعی نداره!»

مجدداً مرا به اتاق عمل بردند. نای راه رفتن نداشتم. برای همین چند نفری تشكم را روی برانكارد گذاشته و حمل كردند. پس از هوش آمدن با كمال تعجب دیدم دستم در كنارم هست و قطع نشده. از پرستار علت را پرسیدم گفت: «یكبار دیگر شانست را آزمایش كردند تا شاید قطع نشه.»

مشغول صحبت بودم كه یك خانم پرستار 25 ساله با چشمانی متورم و قرمز وارد شد. گفت: «منو دیشب بیچاره كردی!» با تعجب پرسیدم:« من؟» گفت: «موقع به هوش آمدن یك منبر كامل رفتی!» پرسیدم: «مگر چه گفتم؟» جواب داد: «همه­اش یادم نیست ولی همه پرستارها و دكترهای بخش جمع شده بودند و به حرف­هایت گوش می‌دادند و اشك می‌ریختند. می‌گفتی، قلبم را بشكافید پر از عشق خدا و خمینیه! می‌گفتی، ‌ام‌الرصاص كربلا شده! خون تا زانوی بچه‌ها رو گرفته! باید بریم كمك‌شون هر كه جنگ نره مسلمان نیه! بچه‌ها دارن قتل عام می‌شن! بعدش هم نوحه امام حسین و حضرت ابوالفضل خوندی. خسته كه شدی از هوش رفتی هنوز ما اشك‌هایمان خشك نشده بود كه دو مرتبه شروع كردی. ماشاالله صدایت هم که خوبه مثل این كه مداح و نوحه خوانی. دعا كمیل، قرآن، شعر و مصیبت، هر چه بلد بودی می‌خوندی. دیر وقت رفتم. خوابم نمی‌برد یاد تو و حرف‌هایت می‌افتادم و گریه می‌كردم. صبح شوهرم گفت بی‌خود آمدی خونه پیش مریضت می‌موندی!» خیلی عذر خواهی كردم.

روز پنجم در حالی كه چشمم به درب اتاق بود، عمویم عباس وارد شد. از دیدنش خوشحال شدم او كه مزۀ جانبازی را چشیده بود خیلی متاثر شد. با تحریك چند نفر از ملاقات كنندگان و مجروحان رضایت نامه قطع دست را پس گرفته و خواهان اعزام به تهران شدم.

مثل این كه موضوع را به نماینده بنیاد شهید گفتند كه آمد جلو درب اتاق ایستاد و گفت: «شنیده‌ام رضایت نامه را پس گرفتی! تو متوجه نیستی كه بدنت چقدر بوی عفونت میده!» این حرف را كه زد یكباره احساس كردم بوی مرده می‌دهم برای همین رضایتم را مجدداً اعلام کردم و به او حق دادم كه به من نزدیك نشود

درد هر لحظه زیادتر می‌شد، به­حدی كه از طاقتم بیشتر شد. مرا به اتاق رادیولوژی بردند. چند تا عكس گرفتند. بعد از ظهر مرا به اتاق عمل بردند. درخواستم این بود كه سریعتر مرا بیهوش كنند تا از درد كشیدن راحت شوم.

وقتی وسایل بیهوشی را به صورتم نزدیك كردند با ولعی خاص نفس كشیدم تا زودتر بیهوش شوم.

هنگامی كه در اتاق مراقبت‌های ویژه به هوش آمدم. دستم در كنارم نبود. نزدیك غروب مرا به اتاق خودم منتقل كردند. از عمو خواستم تا خاك تیمم برایم بیاورد. تكبیره­الاحرام را كه گفتم از حال رفتم هربار چند كلمه از نماز را می‌گفتم و دو باره بی­هوش می‌شدم. فكر می‌كنم نتوانستم نماز را به آخر برسانم.

روز بعد دو تا پرستار برای پانسمان زخم آمدند. به من گفتند کار ما درد دارد باید تحمل كنی. باندها را با سرعت و شدت از دستم جدا كردند. یكباره چشمانم سیاهی رفت مثل این كه دستم را در مواد مذاب فرو كردند، درد وحشتناكی را در دستم حس كردم و به شدت فریاد كشیدم.

دو روز بعد از آن هم مرا به اتاق عمل بردند و روی دست و سینه‌ام عمل جراحی دیگری انجام دادند.

روزهای آخر، شوهر خواهرم، محمد حاجی­آبادی از دامغان تلفن زد، ساعت 9 صبح بود. خیلی التماس كردم: «كی‌ها شهید شدن؟» ابتدا نمی‌گفت، كمی كه اصرار كردم گفت: «حاج ابوالفضل و محمدحسین شهید شدن!» حرفش تمام نشده بود كه گوشی از دستم افتاد و صدای گریه‌ام بلند شد. خاطرات حاج ابوالفضل هراتی معاون گردان و محمدحسین هراتی فرماندۀ گروهان در ذهنم مرور می‌شد و اشك می‌ریختم. صدای عمو عباس را می‌شنیدم كه داد و بیداد می‌كرد: «كی بود؟ كی بود؟» گوشی را برداشت ارتباط قطع شده بود.

پس از گذشت دو- سه روز حالم رو به بهبودی رفت می‌توانستم بنشینم. به راحتی هم حرف می‌زدم. غروبی بود كه روی تخت نشسته و با عمو عباس مشغول صحبت بودم به من گفت: «راستش من طاقت تعویض پانسمان تو را ندارم! زنگ زده‌ام عمو اصغر بیاد!» گفتم: «چرا مزاحم او شدی؟» جواب داد: «وقتی می‌خوان پانسمان دستت را عوض كنن من از بیمارستان هم میرم بیرون. آنچنان نعره می‌كشی كه هر دل سنگی می‌شكنه!» حرفی برای گفتن نداشتم.

همان موقع عمو اصغر از راه رسید. هنوز احوالپرسی ما تمام نشده بود كه ملافه را کنار زد. تا که چشمش به دست قطع شده افتاد هق هق گریه­اش بلند شد. برای اینکه او را ساکت کنم با صدای بلند شروع به خندیدن کردم. دكتر هم وارد اتاق شد. عموعباس به او گفت: «علی­رضا داره از دست میره هنوز هم نباید چیزی بخوره؟» دكتر گفت: «مانعی نداره.» عموها با هم رفتند توی شهر و پس از نیم ساعت با چند تا سیخ جگر برگشتند. هر چه گفتم نمی‌خورم قبول نكردند با ناز كردن من لقمه لقمه دهانم دادند می‌گفتند: «باید بخوری تا سرحال بشی!» چند لقمه‌ای خوردم كه حال تهوع به من دست داد و بندگان خدا از پذیرائیشان پشیمان شدند.

 



[1]- تصرف منطقۀ فاو در عملیات والفجر8 در بهمن1364 به همت سپاه پاسداران، نخستین و چشم‌گیرترین پیروزی نظامی ایران پس از فتح خرمشهر بود و موازنة جنگ را به نفع ایران تغییر داد. (گزینه‌های راهبردی جنگ، ص220).

شهید حسین چراغیان

شهید حسین چراغیان)2(

 

 

فداکاری شهیدان و گذشت خانوادها و حضور

 رزمندگان ما بود که ابرهای تیرۀ آن روزگار

 دشوار را از افق زندگی این ملت زدود.

                           مقام معظّم رهبری       

 

شهید حسین چراغیان

راننده تانکر آب

                 بارالهي بي كسم كن خود نظر            تا بيابم از رفيق خود خبر

من حسين عاشقي گم كرده ام           عاشقان لايقي گم كرده­ام

     خانۀ حاج عباس شلوغ و پُر جمعيت بود. هزينه‌هاي شش پسر و پنج دختر باري بر دوش حاجي بود. حسين كه پسر بزرگ خانواده بود، چاره‌اي نداشت جز اين كه با درس و مدرسه خداحافظي كند و به کار بچسبد. مغازۀ حاج عباس قنادي و فروشگاه خواروبار بود. از كلۀ سحر تا مغرب حسين پا به ‌پاي پدر و بیش از او فعاليت مي‌كرد. اگر سخت كار نمي‌كردند، با مشكل روبرو مي‌شدند.

               اخلاق و رفتار حسين آقا در مغازه و خانه مثال زدني بود. مشتري‌هاي مغازه بيشتر دوست داشتند طرف حسابشان حسين آقا باشد و در خانه هم قائم مقام رسمي پدر بود. حتي مادر هم درد دل‌هايش را به او مي‌گفت. برادرها و خواهرها هم برايش حساب ويژه باز كرده بودند.

            پس از انجام خدمت سربازي و سر و سامان گرفتن امور مغازه با بزرگتر شدن برادرها ترجيح داد كه در بهداري شهرستان مشغول خدمت شود.

                 با پيروزي انقلاب خودش را وقف آن كرد. بسيج اداره، انجمن اسلامي، شوراي محله، شوراي تقسيم كالا و ... جاهايي بود كه در آن‌ها فعاليت مي‌كرد. رانندۀ اداره بود آن هم رانندۀ پايه يك، ولي برايش فرق نمي‌كرد. تا آن‌جا كه توان داشت خدمت مي‌كرد. دل­باختۀ امام و انقلاب بود. همان‌طور كه امام و انقلاب را دوست داشت به خانم و سه فرزندش عشق مي‌ورزيد. زندگي شيريني داشت. همسرش او را درك مي‌كرد و به آن‌ها احترام مي‌گذاشت. حقوق اداره قابل توجه نبود، ولي با صرفه‌جويي سعي مي‌كرد دست‌هايي را بگيرد.

               در كنار خدمت اداره و ديگر فعاليت‌ها، جبهه را دوست داشت، هميشه آمادۀ اعزام به منطقه بود، قبول هر مأموريتي براي غرب و جنوب را فرصتي برای خدمت مي‌دانست. مأموريت‌هايي كه كمترين آن‌ها يك هفته بود و حداكثر هم سه ماه. مدتي بود كه به دامغان برگشته بود و به امور خانه رسيدگي كرده بود. از حرف‌ها و مقدمه‌چيني‌هايش معلوم بود كه باز هم قصد سفر دارد. خانمش كه در رؤيا مسائلي را ديده بود به او گفت: «حسين جان بيست و يك بار مأموريت رفته‌اي بهتر .... »، هنوز حرف همسرش تمام نشده بود كه خنده‌اي كرد و گفت: «مي‌دانم و مي‌فهمم، ولي خدمت و وظيفه كه نوبتي نيست هر كه خودش مي‌داند انداز، تمام دنيا تو و بچه‌ها رو دوست دارم، ولي ...»، خانمش گفت: «من مانع راه تو نمي‌شم، ولي سه تا بچۀ قد و نيم‌قد و كلي مشكلات. اقلاً مدتي ديگه رو استراحت كن، جبهه كه به اين زودي‌ها تمام نمي‌شه.». هر دوي آن‌ها ساكت شدند.

 پاسي از شب گذشته بود، حسين به چهرۀ معصوم بچه‌ها نگاه مي‌كرد و يكي‌يكي آن‌ها را از نظر مي‌گذرانيد. با تمام وجود احساس مي‌كرد خانم و بچه‌ها را دوست دارد، ولي جهاد سازندگي اعلام كرده بود كه شديداً نيازمند نيروي رانندۀ پايه يك است. كمي كه ساكت بود حسين آقا گفت: «هنوز دو روز به اعزام كار داره خدا بزرگه!». خانمش گفت: «مشكلي نيست، فكرشو نكن، آري خدا بزرگه.». حسين آقا گفت: «چند روزيه كه اخوي محمد هم از منطقه برگشته او كه اينجا باشه خيالم از شماها راحته.».

   وقتي به مريوان رسيد، تانكر آب را تحويل گرفت. مي‌گفت آب‌رساني از نان رساني مهم‌تر است. هميشه هم روضۀ حضرت عباس(ع) بيشتر او را متأثر مي‌كرد، حسّ مبهمي به او مي‌گفت كه به حضرت ابوالفضل(ع) بيشتر علاقمند باشد. براي همين بود كه سعي مي‌كرد تا آنجا كه امكان دارد رانندۀ تانكر آب باشد.

            مدتي از مأموريتش مي‌گذشت كه به بنۀ (1) در درۀ شيلر منتقل شد. هر روز براي واحدهاي مختلف آب مي‌برد. تعداد واحدها زياد بود و او مجبور مي‌شد كه هر روز بارها از رودخانه آب‌گيري كرده و در تانكر واحدها خالي كند. گاهي هم جاده‌ها را آب پاشي مي‌كرد تا خيلي گرد و خاك بلند نشود.

از نوع مأموريتش خيلي خوشحال بود. هميشه اهل بگو و بخند و شوخي بود، ولي آن روزها سرِحال‌تر و شادتر بود. حالات و رفتارش با هميشه فرق مي‌كرد. يعني مدتي قبل از شروع مأموريت و اعزام به اين مرحله رسيده بود و اين همان چيزي بود كه خانمش آن را فهميده بود و نگرانش کرده بود.

                        چشم‌هاي درشتي كه زير ابروهاي پُرپشتش جا گرفته بود و محاسن انبوه و سياه او كه به شكل كادر شده‌اي قسمتي از صورتش را پوشيده بود چهره‌اي معنوي را در برابر انسان به تصوير مي‌كشيد كه آن دفعه ديدني‌تر بود. نماز و دعايش هم ديدني شده بود، راحت‌تر از قبل اشك‌هايش، صورت سفيدش را شستشو مي‌داد.

            بچه‌هاي جبهه و جنگ به اندازۀ بچه‌هاي اداره و فاميل دوستش داشتند. اهل سر و صدا و بحث‌هاي بي‌خود نبود. خيلي از درگيري‌ها را با لبخند حل مي‌كرد. اگر كسي هم بي‌ادبي را در حد جسارت انجام مي‌داد و از انقلاب و امام بد مي‌گفت در نهايت رويش را بر مي‌گرداند و توجهي نمي‌كرد.

            شب11/2/65 به مريوان آمده بود، مي‌دانست كه در ساعات اوليه شب امكان تماس تلفني وجود ندارد. ساعت 12 به خانه‌اش تلفن زد. دقايقي را با همسرش گفتگو كرد و از او خواست كه اگر مي‌تواند بچه‌ها را صدا بزند تا با آن‌ها هم صحبت كند.      شب جمعه را به صبح رساند. مثل خيلي از بچه‌هاي جبهه بين او و خدايش چيزهايي گذشت كه او مي‌داند و خدايش.

            در گرگ و ميش هوا به همسنگرانش گفت: «شما استراحت كُنين تا من براي بچه‌هاي واحد تانك ارتش يك سرويس آب ببرم و برگردم. صبحانه را روبراه كنم.». ساعتي گذشت و از او خبري نشد. تانكر او در باتلاق گير كرده بود و يك تانك براي بكسل او رفته بود. در حالي كه حسين مشغول بستن سيم بكسل بود، تانك در سرازيري حركت كرده و او را به شدت مصدوم كرد كه منجر به شهادتش گرديد. 

 

*****

 

زندگی نامه

 

 

حسین چراغیان فرزندعباس سال هزار و سیصد و بیست و هشت در دامغان دیده به جهان گشود. پس از تحصیل دورۀ ابتدایی شاگرد مغازۀ پدرش شد. پس از چند سال نیز به استخدام ادرارۀ بهداری در آمد. با پیروزی انقلاب خودش را وقف آن کرد. هر خدمتی که از دست او بر می­آمد، آمادۀ انجام آن بود. یکی از کارهایش این بود که همیشه آماده بود تا نیروهای اعزامی شهرستان را به جبهه برساند. به این ترتیب هشت ماه و دو روز در جبهه حضور یافت و سر انجام در یازدهم اردیبهشت سال هزار و سید و شصت و پنج در مهران به شهادت رسید. مدفن این شهید بزرگوار در فردوس ضای دامغان تا ابد زیارتگه مردان خدا خواهد بود

پزشک بهداری دامغان در انقلاب

رهبر کبیر انقلاب که از هر فرصتی برای انجام تکلیف خود استفاده می­کرد، با فرا رسیدن ماه محرم در تاریخ 1 آذر 1357 پیام مهمی را خطاب به اقشار مختلف ایران صادر فرمود و درباره وظایف اقشار جامعه در آستانه ماه محرّم‏ تذکراتی داد و آن را ماه پیروزی خون بر شمشیر نامید.[1]

روز یازدهم محرم سال[2]1357، طبق سنت هر سالۀ شهرستان دامغان از اکثر روستاها هیأتهای عزاداری برای برگزاری مراسم به شهر آمدند و در انتها نیز نخلِ تکیۀ محلۀ امام(محلۀ شاه قبلی) نیز حرکت داده شد.

تعداد بیست سی نفر در نزدیکی تکیه جمع شدیم و تصمیم گرفتیم گروهی باشیم که شعارهایمان انقلابی باشد. بامشت­های گره کرده شعار بدهیم.

 جلوتر از نخل حرکت می­کردیم. گاهی حتی موقع شعار دادن مثل رژۀ نظامی پا نیز می­کوبیدیم.

در طول مسیر افراد انقلابی قابل توجهی به ما پیوستند. آن‌ها که می­ترسیدند نیز ما را با نگاه و حرکت سرشان تأیید می­کردند. دو ساعتی طول کشید تا گروه ما به نزدیکی مقبرۀ بُکیر­بن اعین رسید. در فاصله­ای دورتر یکباره نخل را زمین گذاشتند و تعداد زیادی پلیس با تفنگ­های سرنیزه­دار، در برابرمان صف کشیدند سپس به زانو شدند و بدون هیچگونه اخطار و یا شلیک تیر هوائی، تظاهرکنندگاه را هدف قرار دادند. با بلند شدن اولین صدای شلیک، به زمین افتادم.

شلیک­ها ادامه یافت و تعدادی از مردم به زمین افتادند. اکثریت هم خودشان را از صحنه نجات دادند. به پاهایم نگاه کردم. هردوی آن‌ها از بالای زانو مورد اصابت قرار گرفته بود و استخوانهایش خورد شده بود. خون هم که قُلپ قُلپ از محل سوراخ­های جای گلوله فوران می­زد. با دستم پاهایم را جمع کردم تا زیر دست و پا نماند. دیدم دو نفر همانجا به شهادت رسیدند. آن وقت آن‌ها را نمی­شناختم. بعداً با این دو شهید بزرگوار یعنی شهید احمد اختری و مهدی مزعنی آشنا شدم.

در این حالت فریادهای خانمی که بچه بغل داشت نظرم را جلب کرد. به طرف نیروهای انتظامی دوید و فریاد ­زد: «نامردها! بچه­های مردم را کشتید!» و کمی بعد به طرف مردمی که فرار می­کردند، می­دوید و فریاد زد: «نامردها کجا فرار می­کنید؟ همشریهایتان را کشتند!» آن زن چندبار این رفت و آمد و حرف­هایش را تکرار کرد که برای من بسیار روحیه­بخش بود.

بعد از رفتن مردم، رئیس شهربانی، سرگرد نسیم[3] آمد و به افراد زخمی بد و بیراه می­گفت و حرفهای به ما می­زد که خودش لایق آن بود. بعد از او نیز مأمورین مسلح شاه آمده و در حالی که اطرافمان قدم می­زدند به ما بد و بیراه می­گفتند.

ما آنجا افتاده بودیم و خون از ما می­رفت و هیچ فریادرسی جز خدا نداشتیم. دو سه ساعت گذشت جیپ شهربانی آمد. دست و پای من را گرفتند و به بالای ماشین­شان پرتاب ­کردند. با آنکه دیگر رمق حرف زدن نداشتم با دستم پاهایم را کنار کشیدم. دیگر مجروحین و شهدا را نیز به همین ترتیب به داخال ماشین پرتاب کردند.

یازده نفر از مجروحین را به تنها بیمارستان شهر آوردند. فشار خون من به شش رسیده بود و مثل بقیۀ مجروحین نیاز به خون داشتم ولی آن‌ها اجازه نمی­دادند کسی برای خون دادن به بیمارستان وارد شود. چند نفری که توانسته بودند به بهانه­های مختلف خودشان را به بیمارستان برسانند. از جمله حجت­الاسلام سید مسیح شاهچراغی، حاج­رضا کاتبی و محمود کریمی بودند. همچنین چند نفر از کارکنان بیمارستان خون دادند تا به مجروحین اهدا شود.

بیمارستان فقط یک پزشک عمومی داشت که یهودی بود. من را تا بعد از ظهر فردای آن روز بی­جهت در دامغان نگه داشتند. با خباثتی که به خرج دادند من و حسین امینیان را هنگامی اعزام کردند تا ورودمان به تهران هم­زمان با شروع ساعت حکومت نظامی باشد.

ما را به بیمارستان رضا شاه آن زمان بردند. دکتر حسین بنازاده سفارش کرده بود برایمان تخت و اتاق عمل آماده کنند. ولی وقتی دکتر بنازاده به متخصص پیوند شریان زنگ زد و از او درخواست کرد برای پیوند پای من بیاید، آن بندۀ خدا قبول نکرد و گفت دیشب مأمورین حکومت نظامی یک آمبولانس را هدف قرار داده و یک پزشک را شهید کرده­اند.

صبح روز بعد پزشک متخصص آمد. پای من را معاینه کرد گفت: «بی­جهت شما را 48 ساعت سرگردان کرده­اند اگر پزشک شهرستان کاری از دستش برنمی­آمد نباید شما را معطل می­کرد و رگها را می­سوزاند!»

21 روز دردهای وحشتناک تعویض پانسمان را تحمل کردم تا اینکه گفتند پای چپ خون ریزی کرده و باید از بالای زانو قطع شود ولی پیوند پای راست جواب داده بود.

تا یک ماه بعد از پیروزی انقلاب در بیمارستان بستری بودم. هر روز پای قطع شده پانسمان می­شد؛ زیرا حفرۀ گلوله در قسمت استخوان بالای محل قطع شده چرکی شده بود. هر روز باید شست و شو می­شد. آنهم چه شست­و شوهای وحشتناکی! از یک طرف زخم گازهای استریل را از طرف دیگر وارد و از طرف دیگر خارج می­کردند تا چرک استخوان را تمیز کنند.

با ویلچر به دامغان برگشتم و بعد از چند ماه عصا به دست راه افتادم و پس از آن تاکنون به کمک یک پای مصنوعی روی پای خودم ایستاده­ام



[1] - در قسمتی از این پیام چنین آمده است: «جوانان عزیز حوزه‏هاى علمیه و دانشگاه‌ها و مدارس و دانشسراها و نویسندگان محترم مطبوعات و کارگران و کشاورزان محروم و بازاریان و اصناف مبارز و آگاه و کارمندان محترم و سایر اقشار، از ایلات و عشایر غیور گرفته تا چادرنشینان و زاغه مسکنان محروم، همه و همه، هم‌صدا و پشت بر پشت‌هم به‌سوی هدف مقدس اسلام، یعنى برچیده شدن سلسله ستمگر پهلوى و هدم نظام منحط شاهنشاهى و برقرارى جمهورى اسلامى مبتنى بر احکام مترقى اسلام، به‌پیش! که پیروزى از آنِ ملتِ بپا خاسته است.»(صحیفه امام، ج‏5، ص 79)

 

[2] - 11محرم 1399 قمری برابر با 21آذر1357 شمسی

[3] - بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به‌حکم دادگاه انقلاب به جوخۀ اعدام سپرده شد.

محمد حاجی پروانه

محمد حاجی‌پروانه، فرزند علی‌محمد، متولد1330 دامغان، تکنسیین تجربی اتاق عمل و بازنشستۀ بهداری دامغان می‌باشد.

وی می‌گوید:

همراه تیم اضطراری پزشکی دامغان در زمان جنگ تحمیلی سالی دو سه بار به مناطق جنگی اعزام می‌شدم. طول سال‌های جنگ کمتر اتفاق می‌افتاد که همراه تیم اضطراری دامغان نباشم زیرا دکتر بنازاده محبت خاص به من داشت و اصولاً در اتاق عمل در خدمت او بودم.

 

تخصص من CSR در بیمارستان  بود. CSR بخش بسیار پر اهمیتی می باشد. عملکرد  نادرست این بخش فعالیت اتاق عمل را ناکام خواهد نمود CSR یا مرکز استریل مکانی است که کلیه وسایل مورد نیاز بخش‌ها و  اتاق عمل بیمارستان در آنجا ضدعفونی  و استریل می‌شود.

یکی از مشکلات کار ما در جبهه زمانی بود که مجروحان شیمیایی را برایمان می‌آوردند. از بدن و سر و صورت این عزیزان هنوز گازهای شیمیایی متصاعد می‌شد و ما بایست با سرعت تمام به این مجروحان کمک می‌کردیم.

شهید محمدحسن حلاجی

شهید محمدحسن حلاجی فرزند علی اصغر در تاریخ ۱۳۳۲/۰۸/۰۱  در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود . پدرش از کسبه ی محترم دامغان بود و از این راه امرار معاش می کرد. محمد حسن پس از گذراندن دوران کودکی وارد دبستان شد و تا پایان دوره ی ابتدایی به تحصیل ادامه داد.

 

او ترک تحصیل کرد و وارد بازار کار شد. تا زمان رسیدن به خدمت مقدس سربازی زندگی اش به همین منوال گذشت. پس از پایان خدمت در بهداری دامغان مشغول به کار شد. او ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد.در طول زندگی مشترک صاحب سه فرزند پسر به نامهای محمدمهدی، علیرضا و حسین شد.

درسالهای سخت جنگ تحمیلی او جزء کسانی بود که با عضویت در بسیج سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی دامغان به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام گردید،تا به یاری هموطنان شریف خویش در مناطق جنگ زده بشتابد و در این شرایط حساس و بحرانی به همراه رزمندگان سپاه اسلام دشمن را از خاک مقدس ایران بیرون کنند.

و سرانجام درتاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ در منطقه هفت تپه دزفول بر اثر بمباران هوایی دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت نایل آمد و از جام گوارای آن سیراب گردید.

پیکر پاک او در فردوس رضا ،گلزار شهدای دامغان به خاک سپرده شد و در جایگاه ابدی خویش آرام گرفت.

شهید حسین حلاجی

شهید حسین حلاجی فرزند علی اصغر در تاریخ ۱۳۳۹/۰۵/۲۳ در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. حسین پس از گذراندن دوره ی پرشور کودکی وارد دبستان شد. او بعد از اتمام دوره ی ابتدایی وارد مقطع راهنمایی شده و موفق شد مدرک سیکل خود را اخذ نماید.

 

او ترک تحصیل کرد و تصمیم گرفت وارد بازار کار شود. او موفق شد در اد اره ی بهداری دامغان مشغول به کار شود و ابتدا به عنوان مستخدم در آنجا کار می کرد ولی با پشتکار وتلاش موفق شد دوره ی بهیاری را بگذراند و پس از اتمام این دوره به عنوان بهیار در اداره ی بهداری مشغول شد.

او ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد و صاحب یک فرزند پسر به نام محمد مهدی شد.در سالهای بحرانی وحساس جنگ تحمیلی او جزءکسانی بود که داوطلبانه و جان برکف از سوی بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و سرانجام این بسیجی دلاور در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ در منطقه هفت تپه دزفول به همراه برادر بزرگتر خویش از جام شیرین شهادت نوشیدند و به درجه والای شهادت نایل آمدند. پیکر پاک این بسیجی دلاور به دامغان منتقل شد و در گلزار شهدای دامغان به خاک سپرده شد.

شهید محمد حسین قربانی از علوم پزشکی

شهید محمد حسین قربانی محمد آبادی در سال 1330 در روستای محمد آباد دامغان متولد شد و نه ماهه بود که پدر بزرگوارش را از دست داد. شهید پس از خدمت سربازی در شرکت ذوب آهن شاهرود مشغول بکار شد.


توزیع رساله حضرت امام (ره) بین کارگران شرکت باعث اخراج وی از ذوب آهن شد. وي سپس  استخدام آموزشگاه بهیاری شد.


پس از پیروزی انقلاب اسلامی شهيد نقش مهمی را در راه مبارزه با مواد مخدر در دامغان ایفا کرد.


سرانجام  در سال 1360 در منطقه کردستان (بانه) به درجه رفيع شهادت رسید.

طب رزم

طب رزم

به گزارش خبرنگار سرویس سلامت خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) - منطقه خوزستان، دکتر ایرج فاضل در پنجمین کنگره طب رزم که در بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) در دارخوین آبادان برگزار شد، اظهار کرد: پنجشنبه / ۷ اسفند ۱۳۹۳ / ۱۳:۲۱

دسته‌بندی: سلامت

کد خبر: 93120704188

 

 

 

دکتر ایرج فاضل در پنجمین کنگره طب رزم که در بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) در دارخوین آبادان برگزار شد، اظهار کرد

جان انسان فاخرترین کالای هستی است. شهدای ما سخاوتمندانه جان خود را برای عزت و سربلندی مردم هدیه نمودند تا ایرانی همیشه سربلند و برافراشته باشد. تیم پزشکی به عنوان مایه قوت قلب سربازانی بود که در خط مقدم می‌جنگیدند و در واقع تیم پزشکی، بخش مهمی از آرایش دفاعی در دوران جنگ بود.

 

رییس جامعه جراحان ایران گفت: در جنگ‌های دیگر مانند جنگ ویتنام، مملکتی مانند آمریکا پوشش پزشکی نداشت، هر چند که مبالغ هنگفتی در دست داشتند اما همیشه با مشکل پزشکی روبرو بودند. در ابتدای جنگ، جراحات بسیار وخیم و هولناک بود و ما با بحران‌های بسیار زیادی در ماه‌های اول روبرو بودیم. در آن زمان به دلیل نبود امکانات اولیه، بسیاری جان خود را از دست می‌دادند مگر اینکه آنها را به بیمارستان‌های مستقر در شهرستان‌ها اعزام می‌کردند. همین شرایط موجب شد تحول شگفت انگیزی در طب رزم ایجاد شود؛ در واقع طب رزم یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای ما بود.

 

فاضل ادامه داد: در ابتدای جنگ، آرایش پزشکی به این صورت بود که یک خط اورژانس 25 کیلومتر بعد از خط مقدم و سپس یک بیمارستان در فاصله 100 کیلومتری خط مقدم قرار داشت؛ اما این جوابگو نبود.

 

رییس جامعه جراحان ایران افزود: اتفاقی که افتاد این بود که این سیستم وارونه شد و بیمارستان‌ها را پشت خط آتش آوردند. همچنین بیمارستان‌هایی در زیر زمین و مصون از بمباران ایجاد کردند. در آنجا، جراحات بزرگ‌تر عمل می‌شد و مجروحان با جراحات کوچک‌تر به شهرهای اطراف فرستاده می‌شدند. همین وارونه‌سازی، اثری شگرف در نجات جان مجروحان جنگ داشت.

 

فاضل خاطرنشان کرد: در طول دوران جنگ همیشه گروه‌های بسیار بزرگ و عاشقی از پزشکان، بیمارستان‌ها را پوشش می‌دادند و مسئولان هیچ دغدغه‌ای از نظر پوشش پزشکی نداشتند.

 

وی با اشاره به محل برگزاری کنگره طب رزم، ادامه داد: در زمان جنگ، بیمارستان صحرایی امام حسین(ع)، فرم یک بیمارستان کامل و مجهز بود که هر عمل بزرگی در آن قابل انجام بود.

 

وی تصریح کرد: اگر بخواهیم جایی را مقدس بنامیم چه جایی مقدستر از این مکان؟ خاطرات ما در اینجا باید مکتوب گردد و کتاب شود تا در تاریخ این مملکت بماند، چرا که هیج مانندی نداشته

 

خاطرات برادر عباس بشیری

زندگی‌نامه

 

عباس بشیری، کوچک، متولد 1337 دامغان هست. وی دارای مدرک کاردانی هوشبری است و دارای 230 روز سابقۀ جبهه هست. اکنون باز شسته گردیده ولی در بیمارستان دانشگاه آزاد دامغان به خدمت مشغول است.

 

اعزام گروهی

 

در تاریخ 29 آبان 1361 همراه برادران مرحوم محمد سهمی، محمدرضا ملک‌آستانه، میکائیل تیموریان و غلامرضا عبداللهی عازم جبهه شدیم.

پس‌ازآنکه در دوکوهه خودمان را معرفی کردیم، ما را به منطقۀ زبیدات عراق بردند. آنجا یک پل بزرگ چهار دهانه بود که یک‌طرف دو دهانۀ آن را مسدود کرده بودند تا به‌عنوان اورژانس صحرایی از آن استفاده شود. عرض هر دهانه حدود پنج‌متر و طول پل حدود دوازده متر بود.

باکمال تعجب روز دوم حضورمان شاهد بودم برادری که از قبل آنجا مستقر بود، وقتی مجروحی را آوردند که گلوله پایش را از زیر زانو متلاشی کرده بود، یک سرنیزۀ تیز را برداشت تا آن پا را قطع کند! فوری رفتم و پای آویزان را معاینه کردم. عروق اصلی قسمت پایین پای متلاشی‌شده سالم بود. با عذرخواهی از آن برادر محل زخم را شست‌وشو و بسته‌بندی (پک) کردم و سپس مجروح را با وصل کردن سرم به پشت خط اعزام کردم. (چند وقت بعد متوجه شدم آن پا برای آن برادر پا شده است.)

همان هفتۀ اول بود با برادر محمد سهمی برای بازدید اطرافمان رفتیم. هنوز خیلی از اورژانس دور نشده بودیم که ما را زیر آتش خمپاره قراردادند. اولین گلوله در چندمتری ما به زمین نشست. مثل‌اینکه دیده‌بان آن‌ها به ما دیدِ کامل داشت.

عملیات محرم انجام‌شده بود و هنوز پاتک‌های دشمن ادامه داشت برای همین کمتر روزی بود که چند مجروح برایمان نیاورند.

مسئول این اورژانس برادر پاسدار سمنانی صلواتی بود. هر وقت که به شهر یا جایی می‌رفت اختیاراتش را به برادر محمدرضا ملک‌آستانه تفویض می‌کرد.

وقتی منطقۀ عملیاتی محرم ساکت شد، در مواقع ضروری به صورت تیم‌هایی به مهران و فکه اعزام می‌شدیم. یک روز در فکه هدف بمباران خوشه‌ای دشمن قرار گرفتیم که به خیر گذشت.

پس از اتمام مأموریت به دامغان برگشتیم ولی برادر محمدرضا ملک آستانه همچنان در منطقه باقی ماند.

 

رسیدگی به جانبازان

 

وقتی به دامغان برگشتیم روز بعد در محل کار حاضر شدیم. چند نفر از جانبازان عزیز مثل برادر اسماعیل ابوطالبی و ابوالفضل کفتری در بیمارستان رضایی بستری بودند. باید به آن‌ها رسیدگی می‌کردیم و از طرف دیگر جوابگوی سیل مشتاقان ملاقات با این جانبازان باشیم.

خدمت به مجروحان جنگ در منطقه و شهرستان حال و هوای دوست‌داشتنی‌ای را برایمان ایجاد می‌کرد.

 

همراه تیم اضطراری پزشکی

 

در تاریخ 28 اردیبهشت 1362 همراه تیم اضطراری پزشکی دامغان عازم جبهه شدم. ساعت 11 شب بود که از بیمارستان تلفن کردند و گفتند ساعت 4 صبح در بیمارستان آمادۀ حرکت به منطقه باشم. یکی دو روز قبل آمادگی‌ام را به دکتر بنازاده اعلام کرده بودم.

اعضای تیم به شرح زیر بودند:

1-      دکتر حسین بنازاده – جراح و سرپرست تیم

2-      آقای غلامرضا عبداللهی – بهیار

3-      مرحوم خلیل امینیان - آزمایشگاه

4-      برادر علی‌اکبر نجفی – رادیولوژیست

5-      برادر محمد حاجی‌پروانه – تکنسین اتاق عمل

6-      برادر محمود مطهری – تکنسین اتاق عمل

7-      برادر رضا شفیع‌زاده – بهیار

8-      مرحوم محمدرضا خطیب‌زاده – کمک بهیار

9-      مرحوم محمد سهمی – بهیار

10-  برادر میکائیل تیموریان – آزمایشگاه

11-  برادر ... امیری – رادیولوژیست

12-  مرحوم حسین قربانی – آشپز و راننده

13-  ذبیح‌الله خرم‌منش راننده

14-  محمدعلی بشیری – بهیار

15-  عباس بشیری – بهیار

 

با چهار ماشین میتسوبیشی تا اهواز رفتیم و نیمه‌شب بود که یک اتوبوس ما را به بیمارستان صحرایی بقیت‌الله رساند.

بیمارستانی مجهز در زیرزمین ساخته‌شده بود. کادر پزشکی مجهزی در آنجا حضور داشتند. افراد شاخصی همچون دکتر ایرج فاضل و دکتر سیم‌فروش در آنجا مشغول کار بودند. تیم ما نیز با توجه به تخصص افراد در محل‌های مناسب جایگزین شدند.

در ظاهر افراد به سه شیفت تقسیم‌شده بودند تا در یک شیفت کار کنند و در دو شیفت استراحت ولی عملاً شرایط ایجاب می‌کرد تا آنجا که از پا نیفتاده‌ایم کارکنیم. پشت سر هم مجروح به بیمارستان وارد می‌شد و بایست به آن‌ها رسیدگی می‌شد.

 

عملیات خیبر در بیمارستان صحرایی خاتم...

 

در تاریخ 28 بهمن 1362 همراه تیم اضطراری پزشکی دامغان عازم جبهه شدم. این بار ما را به بیمارستان صحرایی خاتم‌الانبیا (ص) در منطقه طلائیه بردند تا به منطقۀ عملیاتی خیبر نزدیک باشیم. 75 پزشک در این بیمارستان بزرگ مشغول خدمت بودند.

کارمان سخت و نفس‌گیر بود. تعداد مجروحان شیمیایی خیلی زیاد بود. تا آن زمان مصدوم شیمیایی ندیده بودیم. بایست به مصدومین کمک می‌کردیم تا به‌سرعت لباس‌هایشان را عوض کنند و خودشان را شست‌و‌شو بدهند یا ما آن‌ها را شست‌و‌شو بدهیم.

در صبحگاه ششم اسفند درحالی‌که مشغول کار بودیم با صدای بلند انفجار بیمارستان به‌شدت لرزید. کارمان را ادامه دادیم ولی یکی دو ساعت که گذشت مطلع شدیم سولۀ دکتر محمدعلی رهنمون[1] را دشمن بعثی بمباران کرده است و وی همراه تعدادی به شهادت رسیده‌اند.

عملیات والفجر 8

 

اواخر بهمن 1364 همراه تیم اضطراری پزشکی دامغان در جنوب بودیم. 9 روز از مدت مأموریت ما گذشته بود که خبر اصابت هواپیمای مسافربری و شهادت آقا سیدحسن شاهچراغی نمایندۀ محترم مردم دامغان در مجلس شورای اسلامی منتشر شد. شهید شاهچراغی از دوستان نزدیک دکتر بنازاده بود برای همین از بیمارستان صحرایی خداحافظی کردیم و با یک اتوبوس به‌طرف تهران حرکت کردیم.

چند مجروح اصفهانی را نیز همراه خودمان آوردیم تا در سه‌راه سلفچگان تحویل برادران سپاه اصفهان بدهیم.

هنوز مسافتی را نیامده بودیم که در نزدیکی اتوبوس ما یک گلولۀ توپ به زمین خورد و منفجر شد. موج انفجار سبب شد شیشه‌های قسمت بالای اتوبوس خورد شده و بریزد. باآنکه هوا سرد بود، با چند پتو به محل شیشه‌های شکسته زده و تا تهران آمدیم.

در تهران به موسسۀ کیهان رفتیم که شهید شاهچراغی مدیر آنجا بود و پس از تشییع‌جنازه در برابر مجلس شورای اسلامی برای شرکت در مجالس شهید به دامغان برگشتیم.

مأموریت غرب

در تاریخ 9 تیرماه 1365 برای یک مأموریت ده‌روزه همراه تیم اضطراری پزشکی به غرب کشور اعزام شدیم.

 

عملیات کربلای 5

تیم اضطراری پزشکی دامغان در تاریخ 26 دی 1365 عازم جنوب شد. از اهواز ما را به بیمارستان صحرایی امام حسین (ع)[2] بردند. بیمارستانی بزرگ و مجهز بود. مثل بیمارستان‌هایی که در تهران وجود داشت، با تمام تجهیزات و امکانات. این بیمارستان در 35 کیلومتری خرمشهر در منطقه دارخوین هنوز پابرجاست.

در این حمله دشمن زبون از چند نوع گازهای شیمیایی استفاده کرده بود. بایست با سرعت تمام به مصدومین رسیدگی می‌شد. تعداد زیادی نیاز به دریافت اکسیژن پیداکرده بودند.

شب را نخوابیده بودم و همچنان در ساعت 9:30 مشغول کار بودم. یک‌باره بیمارستان با صدای انفجار بلندی لرزید. فکر کردم که روی هوا رفته‌ایم ولی کمی که گذشت دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده است. راکتی بزرگ به سقف بیمارستان اصابت کرده بود ولی چند متر خاک و سقف بتونی راه را بر آن راکت بزرگ بسته بود.



[1] - شهید دکتر محمدعلی رهنمون در روز 7 مردادماه سال ۱۳۳۴ در شهر یزد دیده به جهان گشود. در سال ۱۳۵۲ در کنکور سراسری در رشته پزشکی دانشگاه اهواز پذیرفته شد. در جریان سیل خوزستان در سال ۱۳۵۸ کمیته بهداشت و درمان جهاد سازندگی خوزستان به همت و تلاش او تشکیل شد و مسئولیت آن را پذیرفت.

در اوایل سال ۱۳۶۰ به عضویت بهداری سپاه پاسداران درآمد. در اوایل سال ۱۳۶۱ به منطقه جنوب بازگشت و در اداره و تجهیز بیمارستان صحرایی شهید کلانتری در منطقه اندیمشک و بیمارستان شهید بقایی اهواز همت گماشت. شهید دکتر رهنمون در عملیات جنوب و غرب کشور مسئولیت بیمارستان‌های صحرایی را در آن مناطق عهده‌دار بود و سرانجام در سپیده‌دم روز ششم اسفندماه سال ۱۳۶۲ در عملیات خیبر در بیمارستان صحرایی خاتم‌الانبیا (ص) در منطقه طلائیه در حال ادای فریضه نماز صبح به سجده خونین نشست و با ذکر یا زهرا(س) به شهادت رسید.

 

[2] - این بیمارستان صحرایی همه مجروحین عملیات «کربلای 4 و کربلای 5» را خود به‌تنهایی پوشش داده است. ساختمان اصلی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) در سال 64 و در کمتر از هشت ماه ساخته شد و در سال‌های 65، 66 و 67 پشتیبان بسیاری از عملیات بوده است.

 

در سال‌های جنگ تحمیلی، 27 هزار و 366 مجروح جنگی به این بیمارستان صحرایی منتقل و 17 هزار و 780 عمل جراحی نیز در آن انجام شد. در آن سال‌ها 27 هزار و 96 مجروح جنگی به اورژانس این بیمارستان صحرایی وارد شدند و 8614 مورد خون‌گیری نیز در این مکان انجام‌شده است. همچنین 4283 مورد آزمایش و 3703 مورد رادیولوژی نیز در سال‌های جنگ در بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) انجام‌شده است.

 

 دکتر محمداسماعیل اکبری، عضو هیئت‌علمی دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی، خبرگزاری ایسنا ۲۵ اسفند ۱۳۹۱

محمدرضا نیکوکار

زندگی‌نامه

 

محمدرضا نیکوکار، فرزند غلامعلی، متولد 1346 دامغان، دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی با داشتن 47 ماه حضور در جبهه، جانباز 20% و بازنشستۀ سپاه پاسدارن می‌باشد.

 

در خدمت مردم

 

سال 1361 وارد مدرسۀ بهیاری دامغان شدم. این مدرسه در خیابان شهید مطهری قرار داشت. سه‌ماه به‌صورت نظری و سه‌ماه هم به‌صورت عملی در بیمارستان رضایی دامغان امدادگری را یاد گرفتم.

 

سال 1362 به‌عنوان پزشک‌یار به‌روستای ملاشیخ سردشت داوطلبانه اعزام شدم. روستا حدود هفتصد نفر جمعیت داشت و تازه پاک‌سازی شده بود.

سه‌ماه در مقر مشرف به روستا مستقر بودیم. تا آنجایی که از دستم برمی‌آمد و اجازه داشتم در خدمت روستائیان عزیز کرد بودم. مثلا کاک ابراهیم مجروح شده بود و من برای تعویض پانسمان زخمش تا یکماه هر روزه به منزل وی می‌رفتم.

مردم روستای ملاشیخ مهربان و بخشنده بودند. کمتر اتفاق می‌افتاد که کاری برای آنها انجام دهیم و با اصرار قسممتی از تولیدات دامی‌شان را برایمان به مقر نیاورند.

در این مدت پای یک پیشمرگ کرد مسلمان روی مین رفت که با انجام خدمات فوری وی را به سردشت اعزام کردیم.

 

کربلای4

 

در عملیات کربلای4 امدادگر گردان قمربنی‌هاشم دامغان بودم. وقتی عملیات شروع شد، گردان باید در جادۀ شش شلمچه پیشروی می‌کرد. من همراه اولین گروهان همراه جانشین گردان حاج‌داود کریمی و بیسم‌چی گردان حرکت می‌کردم. عملیات لو رفته بود و ما در شروع کار با آتش سنگین دشمن روبرو شدیم.

اولین مجروح ما شهیدمحمدرضا مومنی بود. پای محمدرضا تیر خورده بود. پایش را بستم و از وی خواستم هرصور هست خودش را به‌عقب بکشد زیرا امکان حمل مجروح با برانکادر نبود.

کمی بعد شهید مسلم غریب‌بلوک روی مین رفت. چند زخم بزرگ برداشت که جلوگیری از خونریزی وی امکان نداشت. کنارش نشستم و او را در آن شرایط بحرانی نوازش کردم.

به گروهان ما پس ازتقدیم چند شهید و پانزده مجروح دستور عقب‌نشینی داده شد. بیشتر مجروحین نیز روی مین رفته بودند و انتقال آنها به‌عقب کار مشکلی بود.

 

والفجر8

 

در عملیات وافجر8، امدادگر گروهان بودم. فرماندۀ ما شهید محمدحسین هراتی بود که در همان عملیات به‌شهادت رسید. بعد از شکستن خط توسط گروه غواص‌ها، گروهان ما با قایق از اروند گذشت و وارد جزیرۀ ام‌الرصاص شد. فقط یک‌کانال بود که باید از داخل آن پیشروی می‌کردیم.

تعدادی شهید و مجروح داشتیم. در آن محیط تنگ باید به آنها می‌رسیدم. نیمۀ شب از شدت خستگی در سنگری که از بعثی‌ها بجا مانده بود، خوابم برد. بعد از دو سه‌ساعت که هوا روشن شده و بیدار شدم، دیدم سرم را روی جنازۀ یکی از کشته شدگان دشمن گذاشته بودم.

با روشن شدن هوا امدادگرها فعال‌تر شدند و تا جایی که امکان داشت به مجروحین رسیدگی می‌کردند تا بشود آنها را به عقب برد.

یک اسیر مجروح هم گرفتیم که نشد به او کمک چندانی کرد و بندۀ خدا فوت کرد.

ظهر در آن شرایط هم برایمان غذای گرم آوردند. تمام بدنم گِلی و خونی بود. به آب برای شستن دست، دسترسی نداشتیم. مجبور شدم با همان دست‌ها غذا بخورم زیرا قاشق هم نبود.

از آنجا که منطقۀ اصلی عملیات در فاو بود، پس از موفقیت عملیات در آن منطقه بلافاصله به ما دستور عقب‌نشینی دادند.

 

نصر8

 

در عملیات نصر8 نیز امدادگر بودم. بالا رفتن از ارتفاع صعب‌العبور گرده‌رش که دشمن برفراز آن مستقر بود کار راحتی نبود. پس از پیروزی عملیات و استقرار بر ارتفاع گرده‌رش دو سنگر را آماده کردم تا به‌عنوان امداد در قلۀ کوه استفاده شود.

در سنگرهای بجا مانده از دشمن، جسدهای بعثی‌ها وجود داشت که باید آنها را از سنگر دور کرده و گندزدایی می‌کردیم.

در چهارمین روز استقرار ما پای یک قاطر روی مین رفت. این قاطرها وسیل، حمل و نقل مجروح و تدارکات بودند. حیوان یم پایش قطه شده بود و زجر می‌کشید. صحنۀ دردناکی بود. سرانجام یکی از بچه‌ها از فاصله‌ای دور حیوان را راحت کرد!

دوبار تدارکاتی که با بالگرد برایمان آوردند، وقتی از بالگرد رها شد، در میدان مین دشمن سقوط کرد و ما نتوانستیم از آن استفاده کنینم.

روزهای اول در سنگرهای بجا مانده از دشمن می‌گشتیم تا وسایل پزشکی و امدادی بجا مانده از آنها مثل باند، قیچی، داروهای مختلف، جعبه‌های کمک‌های اولیه و برانکادر را جمع کرده و به سنگر امداد منتقل کنیم.

حدود بیست روز در آنجا مستقر بودیم تا اینکه یک گردان از شاهرود برای تعویض ما آمدند.

 

بیت‌المقدس2

 

در این عملیات امدادگر گردان بودم. وقتی در منطقۀ گردویی مستقر بودیم، چندبار گردان ما را هدف بمباران هوایی قرار دادند ولی با توجه به کوهستانی بودن منطقه آسیب ما ناچیز بود. یک روز که در سنگر بودم و هواپیما منطقه را بمباران کرد، یک بمب در برابر سنگر سقوط کرد ولی عمل نکرد. همان بمب عمل نکرده چنان سرعت و انرژیی داشت که فضا را پر از گرد و خاک کرد.

آموزش نیروها

 

آموزش امدادگری به نیروهای تازه وارد یکی از اصول کارمان بود. هنگامی که جانشین مسئول درمان تیپ قائم(عج) برادر حسنان بودم، برای نیروهای تازه وارد به تیپ، سه جلسه آموزش امدادگری و یک جلسه مانور می‌گذاشتیم.

برای نیروهای کادر نیز دوره‌های آموزش و بازآموزی ش.م.ر. در مقر تیپ قائم(عج) استمرار داشت.

هنگامی که در اواخر جنگ طرح بیست درصدی کارمندان اجرا می‌شد، مسئول آموزش امدادگری به آنها بودم که کلاسهای آن در اردوگاه چشمه‌علی دامغان برگزار می‌شد.

 

بالاتر از وظیفه

 

در شرایط بحرانی مجبور می‌شدیم بیش از تخصص و وظیفه اقدام کنیم. برای مثال یک‌بار در خط خندق به‌وسلۀ اصابت ترکش پوست شکم یک رزمنده پاره شد و روده‌هایش بیرون ریخت. برای حمل این مجروح جانباز مجبقور شدیم به وسلۀ دستمال سه‌گوش مرطوب مقداری از روده‌های بیرون آمده را به داخل شکم مجروح هدایت کرده و آن را ببندیم تا دچار پارگی نشود.

 

در معرض تیر و ترکش

 

هنگامی که قبل از عملیات کربلای4 همراه گردان قمر در جادۀ خندق مستقر بودیم، در کنار وظیفۀ امدادگری بایست نگهبانی هم می‌دادیم. نگهبانی‌ها چهارساعته بود. فقط در بین آن پاس‌بخش برایمان بیسکویت و چای می‌آورد. چون نیرو کم‌بود، از چهار ساعت استراحت، نیز دو ساعتش را باید به کندن کانال آمد و شد کمک می‌کردیم.

یک روز ظهر هنگام کندن کانال مورد اصابت ترکش خمپارۀ60 قرار گرفتم. ترکش‌ها به‌کشالۀ ران و سینه‌ام اصابت کرده بودند. از آنجا من را به بیمارستان شهید بقایی اهواز بردند و دو روز آنجا بودم تا حالم بهتر شد و به‌خط برگشتم.

 

 

 

دانشگاه علوم پزشکی سمنان

تاریخچه

دانشگاه علوم پزشکی سمنان بر اساس تصویب شورای گسترش دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور در ۲۲ بهمن سال ۱۳۶۷ با پذیرش ۶۰ نفر دانشجو در رشته پزشکی و زیر نظر دانشگاه علوم پزشکی تهران فعالیت خود را آغاز نمود. در مدت زمان کمتر از یک سال با پیگیری و تلاش مسئولین وبا موافقت شورای گسترش دانشگاه‌های علوم پزشکی، دانشکده پزشکی سمنان به دانشگاه علوم پزشکی سمنان تبدیل گردید و فعالیت خود را از سال ۱۳۶۸ با واحدهای دانشکده پزشکی سمنان، دانشکده پرستاری و پیراپزشکی سمنان، دانشکده پرستاری و مامایی شاهرود (که در سال ۱۳۷۱ به دانشکده و در سال ۱۳۸۹ به دانشگاه علوم پزشکی تبدیل گردید) و دبیرستان بهیاری هوشمند دامغان آغاز کرد، سپس چهار بیمارستان امیرالمؤمنین سمنان، امداد سمنان، فاطمیه سمنان و بیمارستان امام خمینی (ره) گرمسار از سازمان منطقه‌ای بهداشت و درمان استان جدا و به دانشگاه ملحق گشت، همچنین زمینی به مساحت ۳۰۰ هکتار جهت احداث طرح جامع دانشگاه در اختیار قرار گرفت که هم اکنون ساختمان دانشکده پزشکی با مساحتی بالغ بر ۲۱ هزار متر مربع زیربنا و سالن ورزشی با زیربنای ۲۰۰۰ متر مربع و خوابگاه ۳۶۰ نفره با زیربنای ۵۳۰۰ مترمربع به بهره‌برداری رسیده است.[۱] این دانشگاه در رشته‌های تخصص پزشکی و دکتری پزشکی عمومی، دندانپزشکی و در مقاطع کارشناسی ارشد ناپیوسته، کارشناسی، کارشناسی ناپیوسته، کاردانی و دوره‌های آموزشی بالینی و تخصصی در مرکز آموزشی، درمانی وابسته به دانشگاه دانشجو می‌پذیرد.[۲]

مصاحبه با دکتر حسین بنازاده

زندگینامه

دکتر حسین بنازاده، فرزند ابوالفضل، متولد 1327 دامغان می‌باشد. وی دورۀ پزشکی عمومی را در دانشگاه تبریز پشت سرگذاشت. سپس مدرک جراحی عمومی را در سال 1361 دفاع کرد. فاصلۀ سالهای 1361 الی 1368 رئیس و جراح بیمارستان رضایی دامغان بود.

سال 1371 از رسالۀ فوق تخصص جراحی عروق و پیوند اعضا در دانشگاه شهید بهشتی دفاع کرد. پس از سپری کردن دورۀ شش ماهۀ پیوند کبد در انگلستان تا سال 1376 رئیس بیمارستان طالقانی تهران بود و به عضویت هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی درآمد. وی تا سال 1391 در بخش جراحی عروق بیمارستان امام حسین (ع) انجام وظیفه کرد و اکنون سهام‌دار بیمارستان مهر است و به طبابت مشغول می‌باشد.

تشکیل تیم اضطراری جراحی دفاع مقدس و سر و سامان دادن چند بیمارستان صحراحی جنگی و انجام جراحی‌های متعدد در زیر آتش دشمن از فرازهای زندگی این مرد بزرگ است.

روزهای انقلاب

 

سال 1357 رزیدنت جراحی بودم. در بیمارستان (رضا شاه) شهدای هفتم تیر فعلی خدمت می‌کردم. مسیر بیمارستان طوری بود که مجروحان درگیری‌ها را به آنجا می‌‌آوردند. از چند روز به 22 بهمن تا دو سه روز بعد از آن، آنقدر سرمان شلوغ بود که حدود یک‌هفته نتوانستم از بیمارستان خارج شوم.

 

روزهای اول جنگ

 

سال 1359 در حالی که رزیدنت جراحی بودم، جنگ تحمیلی شروع شد. اسفند ماه برای کمک عازم آبادان شدیم. آبادان محاصره بود و ما را شبانه با هاورگراف به آبادان رساندند.

همان شب ما را به بیمارستان آرین در کوی ذوالفقاری بردند. در شمال بیمارستان چند توپ مستقر کرده بودند. با شلیک هر توپ بیمارستان می‌لرزید.

در این مأموریت ده روزه تجربۀ جنگی بسیاری را آموختم و یاد گرفتم که جراحی در جنگ قوانین و اصول خودش را دارد. باید کاری کرد تا مجروحی را نجات داد.

تا سال 1361 پنج شش بار دیگر همراه اساتیدم همچون دکتر فاضل و کلانتر معتمد که از پیشکسوتان جراحی در ایران هستند، به جبهه اعزام شدم و خدمت کردم.

 

تشکیل تیم اضطراری جراحی

 

سال 1361 در برد جراحی پذیرفته‌شده و به دامغان آمدم. جنگ وضعیت حساسی داشت و هرچند وقت یک‌بار عملیات‌های بزرگ و کوچک انجام می‌شد. به نظر رسید با سروسامان دادن یک تیم اضطراری جراحی می‌توان در هنگام عملیات خدمت بیشتری کرد. بر اساس این تفکر از بین کارکنان بیمارستان رضایی دامغان پانزده بیست نفر داوطلب در نظر گرفته شدند. این تیم شامل جراح، متخصص آزمایشگاه، پرستار، رادیولوژیست، آشپز و حتی راننده بود.

تقریباً 24 ساعت قبل از شروع هر عملیات توسط (سردار) نصرالله فتحیان، (سردار) نواب صفوی و یکی دو نفر دیگر به این‌جانب اطلاع داده می‌شد تا خودمان را به محل موردنظر برسانیم.

ازآنجاکه بعد از مدتی تعدادی متوجه شدند پس از عزیمت این گروه از بیمارستان تا دو سه روز دیگر عملیاتی انجام خواهد شد، برایمان مشکلاتی ایجاد گردید. مثلاً یک‌بار که قرار بود در جنوب عملیات شود تیم ما را به کرمانشاه بردند و ازآنجا به اسلام‌آباد غرب رفیم و سپس نیمه‌شب از یک‌راه جنگی ما را به دزفول رساندند تا صبح کارمان را در یک بیمارستان صحرایی شروع کنیم.

دکتر جراح محمد بنازاده[1]، پسرعموی عزیزم از شاهرود، مرحوم خلیل امینیان آزمایشگاه، نصرینی، بشیری، ملک آستانه و علی مهرابی پرستار، رادیولوژیست بندلی‌زاده، آشپز و راننده مرحوم حسین قربانی از اعضای دائمی تیم اضطراری بودند.

وابسته به شرایط تیم ما در یک یا دو شیفت کار می‌کردند.

 

بیمارستان صحرایی

 

با توجه به کوتاه بودن زمان طلایی در درمان جراحات جنگی لازم بود تا در نزدیک‌ترین نقطۀ ممکن به صحنۀ نبرد، اتاق عمل داشته باشیم. بر این اساس در ابتدای جنگ باآنکه تجربه و امکانات لازم را برای ایجاد بیمارستان‌های صحرایی نداشتیم ولی با همکاری سپاه پاسداران موفق به راه‌اندازی شش هفت بیمارستان صحرایی شدم. مثلاً همان اوایل در سومار چهار کانتینر به ما دادند. به کمک دکتر محمد بنازاده و اعضای تیم اضطراری آن‌ها را در مدت 24 ساعت به‌صورت یک بیمارستان چیدمان کردیم و برای پذیرش مجروحان اعلام آمادگی شد.

برای سپاه پاسداران نیز با کمک برادر نصرالله فتحیان پنج شش بیمارستان صحرایی با کانکس درست کردیم ولی به‌سرعت شرایط بهبود یافت و وزارت مسکن و شهرسازی وارد عرصه شد و بیمارستان‌های صحرایی مجهزی را در زیرزمین ایجاد کرد که حتی از گزند بمب‌های پانصد کیلویی دشمن در امان بود.

الآن هرساله در هفتۀ اول یا دوم اسفندماه سپاه پاسداران در بیمارستان صحرایی شهید بهشتی مراسمی را برگزار می‌کند و از پزشکانی که در این بیمارستان خدمت کرده بودند دعوت می‌کند که تاکنون موفق شده‌ام سه بار در آن شرکت کنم. در این مراسم اجلاس علمی برقرار می‌شود و دیدوبازدید هم که جای خودش را دارد.

نقش مهم و اساسی بیمارستان‌های صحرایی در تریاژ یا تقسیم مجروحان جنگ بود. مجروحانی که می‌توانستند بیش از دو سه ساعت دوام بیاورند را به بیمارستان‌های پشت خط در اهواز، ایلام و کرمانشاه هدایت می‌کردیم ولی مجروحانی که وضعیت آن‌ها بحرانی بود، همان‌جا تحت درمان قرار می‌گرفتند.

تعدادی از همکارانم برایشان کارکردن در بیمارستان‌های صحرایی مشکل بود برای همین اتفاق می‌افتاد که دو شیفت را یعنی شانزده ساعت را یک‌نفس کار می‌کردیم. روزی که شانزده ساعت در تریاژ کارکردم و بیش از 230 مجروح را به اتاق عمل فرستادم پاشنۀ پایم درد گرفت. در آن روز دکتر ایرج فاضل هم سنگ تمام گذشت و با تمام وجود خدمت می‌کرد.

 

رکورد در عمل جراحی

 

یک‌بار که ایلام بودم، یکی از برادران مسئول سپاه به من گفت قصد تصرف ارتفاع کله‌قندی را داریم و اگر تیم شما ریسک می‌کند و عبور از نزدیکی دشمن را قبول می‌کند بگویید تا برنامه‌ریزی کنیم. پذیرفتم و از طرف تیم قول مساعد دادم.

سر شب به قول دوستان با پنج دستگاه آمبولانس به قول دوستان بدخیم (گِل مالی شده) حرکت کردیم. نزدیک ساعت 3 نیمه‌شب به چندین کانتیر رسیدیم که برای بیمارستان صحرایی در نظر گرفته بودند. این بیمارستان دو اتاق عمل داشت.

وقتی عملیات شروع شد، از ساعت 5 صبح تا 5 عصر دوازده عمل لاپاراتمی انجام دادم. عمل لاپاراتمی (Laparotomy) به معنای ایجاد یک برش بزرگ در دیوارهٔ شکم و ورود به حفرهٔ شکم به‌منظور اکتشاف، تشخیص و درمان احتمالی است. این عمل دو سه ساعت وقت می‌گیرد ولی در آن شرایط انجام برخی از مراحل را به دوستان پرستار مجرب تیم مثل آقایان بشیری و نصرینی واگذار می‌کردم.

در همین روز نیز پنج لوله چسب تیوب در بدن مجروحان کار گذاشتم که در نوع خودش در تاریخ کارم یک رکورد است هر چتد که یک روز در بیمارستان رضایی دامغان 74 عمل ختنه انجام داده بودم.

 

خود ندیدن

 

بعد از فتح ارتفاع کله‌قندی برادری به نام محمدی که راننده و امدادگر بود، برایم تعریف کرد هر بار که مجروحی را به بیمارستان می‌آورد حتماً! بارها اطراف آمبولانسش مورد اصابت گلوله قرار می‌گرفت. این برادر خیلی از تیم ما تشکر می‌کرد که به‌سرعت کارش را انجام داده است.

به وی گفتم آفرین که به مرحله‌ای رسیده‌ای که خودت را نمی‌بینی! ما در محل امنی کارمان را انجام دادیم و این شما بودید که هرلحظه خطر تهدیدتان می‌کرد.

 

کسب تجربه در جنگ

 

هر بار که تیم ما به منطقه اعزام می‌شد و همچنین در شهرستان به مجروحی خدمتی ارائه می­کرد بر تجاربش افزوده می­شد. اغراق نگفته‌ام که در مناطق جنگی حدود هزار عمل جراحی روی مجروحان جنگ انجام داده‌ام و بیش از این در پشت جبهه نیز روی مجروحان جنگی عمل جراحی انجام داده‌ام.

از تجارب اولیۀ ما این بود که کانال ترکش در بدن مصدوم را نباید مسدود کرد زیرا ترکش با لرزشی که ایجاد می‌کند به بافت‌های مجاورش نیز صدمه زده و آن‌ها را پس از مدتی فاسد می‌کند. بنا براین اگر کانال ترکش سریع بسته شود عفونت خون یا سپسیس (sepsis) ایجاد می‌کند. سپسیس وضعیتی است که در آن بدن با یک عفونت جدی می‌جنگد. اگر بدن دچار عفونت خون شود، در وضعیت کاهش فشارخون که به آن شوک می‌گویند ایجاد خواهد شد.

 

آموزش در جبهه

 

همه برای خدمت به جبهه آمده بودند. هر کس هر چه توان داشت، انجام می‌داد. این دیدگاه سبب شده بود همه مشتاق یادگیری باشند. انگیزۀ قوی برای یادگرفتن کار آموزش را سهل کرده بود و ما که دنبال چنین موقعیت‌هایی بودیم، از هرلحظۀ اوقات فراغت برای آموزش افراد تیم و دیگر علاقه‌مندان استفاده می‌کردیم.

 

خدمت در پشت جبهه

 

همین‌که تیم ما از جبهه برمی­گشت، باید با جدیت بیشتری به مجروحانی که در بیمارستان‌ها بستری بودند و یا در منازلشان دوران نقاهت را می‌گذراندند باشیم.

علاوه بر این‌ها مسئول کمیتۀ تعیین درصد ازکارافتادگی مجروحان جنگ در دامغان بودم. هرچند که عملاً خودم به‌تنهایی تمام امور مربوط را انجام داده و برای هر مراجعه‌کننده پرونده پزشکی درست می‌کردم.

نه‌تنها از دامغان بلکه از سمنان و شاهرود، مسئولان بنیاد شهید و امور ایثارگران مجروحان قابل‌توجهی را برای تشکیل پرونده به من ارجاع دادند.

آن زمان هزینه تشکیل هر پرونده برای بنیاد شهید از سی تا پنجاه‌هزار تومان بود ولی به لطف خداوند بابت بیش از پانصد پرونده‌ای که در این موضوع تدوین کردم، ریالی دریافت ننمودم.

از سوی دیگر بلااستثنای تمام تعیین درصدهایی را که انجام داده بودم، بدون تغییر در مراجع بالاتر تأیید شد.

 

درد فانتوم

 

هر جراحی به‌راحتی نمی‌پذیرد که اندامی را قطع کند مگر در مواردی که جان بیمارش درخطر جدی قرار داشته باشد بنا براین در چنین مواردی به بیمار فرصت می‌دهم تا خودش در مورد این امر مهم تصمیم بگیرد ولی در جبهه وضع فرق می‌کرد و ما چنین زمانی را در اختیار نداشتیم.

وقتی یک مجروح جنگ بهوش می‌آمد و می‌دید دست، پا یا عضو دیگرش قطع‌شده است با شوک روبرو می‌شد. از سوی دیگر درد فانتم به سراغ درصدی از آن‌ها می‌آمد.

این افراد گاهی اوقات در عضوی که وجود ندارد دچار درد می‌شوند. مثلاً ممکن است اندام فوقانی فردی از آرنج قطع شود و وی احساس درد شدیدی در مچ یا کف دست خود بکند. به این دردها که معمولاً مزمن هستند درد شبح یا فانتوم Phantom pain می‌گویند.

قطع پا یا پاهای مجروحان بی‌هوش در جبهه واقعاً تصمیم سختی بود هرچند که پای مصنوعی زیر زانو دارای 80% عملکرد پای طبیعی و پای مصنوعی بالای زانو دارای کارکرد حدود 50% پای طبیعی هست ولی در مورد قطع دست وضعیت بحرانی‌تر بود زیرا حتی با قطع شست 70% کار آیی دست از بین خواهد رفت برای همین برای قطع عضو با وسواس زیاد تصمیم می‌گرفتیم.

 

 

 

 

 

 



[1] - آقاي دكتر محمد بنازاده در سال 1329 در شهرستان دامغان متولد شد. ايشان تحصيلات ابتدايي را در دبستان فردوسي آغاز و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان فردوسي به پايان رساند. تحصيلات عالي خود را در سال 1348 در رشته پزشكي دانشكدۀ پزشكي دانشگاه تبريز آغاز كرد و به سال 1355 فارغ‌التحصيل شد. وي در سال 1362 موفق به اخذ درجۀ تخصصي در رشتۀ جراحي عمومي از دانشكد، پزشكي دانشگاه تهران گرديد. سپس تحصيلات فوق‌تخصص خود را در رشتۀ جراحي قفسه صدري دانشگاه علوم پزشكي تهران در سال 1372 به پايان رساند. ايشان اكنون به عنوان عضو هيئت علمي و استاديار گروه جراحي در بخش جراحي قفسه صدري بيمارستان وليعصر (عج) مشغول به كار مي‌باشند.

خاطرات برادر بهیار مجتبی کاوه

زندگی‌نامه مجتبی کاوه

مجتبی کاوه، فرزند محمد، متولد1339 دامغان و دارای فوق دیپلم بهداشت محیط و بیش از 23 ماه حضور در جبهه در سمت بهیار و کمک پزشک می‌باشد.

تقویت روحیه

تابستان سال 1361 بهیار تیپ مکانیزه در منطقۀ سومار بودم با دکتر اردشیر اکبری و دکتر شفیعی که مسیحی بود کار می‌کردم.

در تاریخ 9/7/61 تیپ ما در عملیات مسلم‌بن عقیل شرکت کرد. گروهان اورژانس که من هم جزء آن بودم، با کمی فاصله از خط مستقر شده بود. مسئولیت دو تخت را به من داده بودند.

همینکه هوا روشن شد، آوردن مجروحین شروع شد. اولین فردی را که تحویل گرفتم، پسر بچه‌ای پانزده ساله اهل خلخال بود. تیر ماهیچۀ پایش را متلاشی کرده بود و خونریزی داشت.

وقتی مشغول پانسمان زخمش بودم گریه می‌کرد. قدری به او دلداری دادم که استخوان پایت سالم است و زود خوب می‌شود. آن پسر بچه گفت: «من تک پسر مادرم هستم و به‌غیر از من کسی رو نداره!»

خدمت بدون شرط

پس از پاتک عراق در عملیات مسلم‌بن‌عقیل و کم شدن مجروحین ایرانی یک کماندوی عراقی را به اورژانس ما که در نزدیکی خط  قرار داشت آوردند که تیر ژ3 یک رانش را متلاشی کرده بود.

مشغول شتشو و پانسمان زخمش شدم. مرتب به صدام بد و بیراه می‌گفت و با حرکاتش قربان و صدقۀ ما می‌رفت. ظاهراً انتظار نداشت که جمهوری اسلامی برخورد کریمانه با آنها داشته باشد.

گفتم آن عراقی را به پشت خط اعزام کنند. رانندۀ آمبولانس گفت من می‌ترسم که این کماندو برایم مشکل درست کند یا آنکه زخمش خونریزی پیدا کند. فرماندۀ اورژانس از من خواست تا این کماندوی اسیر را تا پشت خط همراهی کنم. من هم یک تفنگ با یکی دو تا خشاب برداشتم و با آمبولانس عازم پشت خط شدم.

به چند مرکز پزشکی در پشت خط سر زدیم ولی فرد همراه ما را نپذیرفتند تا اینکه به شهر اسلام‌آباد غرب رفتیم. در اسلام‌آباد غرب اسیر مجروح را به سپاه پاسداران تحویل داده و رسید دریافت کردیم. موقع خدا حافظی کماندوی عراقی هیجانی شده بود و مرتب تعظیم می‌کرد.

هنگام برگشت به مخابرات اسلام آباد غرب رسیدیم. گفتم چه خوب است بعد از یکی دو ماه به منزلمان تلفن بزنم. همینکه پیاده شدم ازدحام جمعیت برایم عجیب بود. گفتند در میدان توپخانۀ تهران منافقین بمب گذاشته‌اند و تلفن‌ها قطع شده است.

 

خدمت اورژانسی

 

اواخر سال 61 بود و ما در اورژانس بودیم. خط سومار حالت پدافندی داشت. یک روز جلوی در اورژانس نشسته بودم و چای می‌خوردم. تا که صدای آمبولانس را شنیدم، متوجه شدم مجروح آورده است. تا که آمبولانس ایستاد، کمک کردم تا مجروح را به داخل اورژانس آوردند.

مجروح پاسداری بود که مین پایش را تقریباً قطع کردهبود. یای وی به تاندوم وصل بود. خونریزی‌اش شدید بود. برایش آتل بستم و سرم نیز وصل کردم. سرم را با حالت شوت(تزریق سریع) قرار دادم تا از بیهوشی او جلوگیری شود. به آمبولانس گفتم تا سریعاً مجروح را به واحد بعدی منتقل کند.

 

خدمت در همه جا

 

تابستان سال 1362 در تنگۀ بَرد‌علی دشت ذهاب مستقر بودیم. من بهیار بودم و واحد ما کمی از خط عقب‌تر بود. یک‍روز عصر برادرم، علی‌اصغر کاوه به‌سراغم آمد. او در واحد تیپ 30گرگان خدمت می‌کرد که تازگی در مجاور ما مستقر شده بودند. او را به‌سنگر بردم و با آنچه در اختیار داشتیم پذیراییش کردم. هنگام خداحافظی به او گفتم هفتۀ آینده به دیدنش خواهم رفت.

هفتۀ بعد به دیدنش رفتم و چون دیر وقت بود، شب را آنجا خوابیدم. در نیمۀ شب گلوله‌باران دشمن شروع شد. در مجاور ما سنگری مورد اصابت قرار گرفته و برادری به‌شدت مجروح شده بود. با امکاناتی که آنها داشتند دست‌به‌کار شدم تا شاید بتوانم جلوی خونریزی را بگیرم ولی توفیقی حاصل نشد.

سرباز ‌شیرین‌عقل

 

تابستان 1361 بهیار لشکر81 بودم. تیپ ما در روبروی نفت‌شهر مستقر بود. تنها راه تدارکات ما پل هفت دهنه بود که دشمن بعثی به آن دید داشت و مرتب آنجا را می‌زد.

هفته‌ای یکبار برایمان تدارکات می‌آوردند. بیش از هر چیز کمبود آب ما را اذیت می‌کرد. از حمام و نظافت خبری نبود ولی در همان شرایط که همه شپش گذاشته بودند، می دیدم سربازی اهل قوچان که از نظر عقلی کمی شیرین‌می‌زد، همیشت تر و تمیز است. به برادر علی تقربیان که او هم بهیار بود گفتم احتمالا طرف قنات یا چاه آبی پیدا کرده و هر روز خودش را تمیز شتشو می‌کند.

قرار شد من و آقای تقربیان آن سرباز را زیر نظر بگیریم. یک روز صبح وقتی همه خواب بودند، بدون سر و صدا به طرفی رفت. با فاصله او را تعقیب کردیم تا که با تانکر آب گردان که در زیر زمین جاسازی شده بود، رسید، لباسش را درآورد و در تانکر را باز کرده و داخل آن پرید!

دو نفری رفتیم بالای سرش و گوشش را محکم گرفتم و گفتم: «این آب آشامیدنی دویست نفر است!» در حالی که اعتراض می‌کرد گفت: «من که هیچوقت اینجا صابون نزدم!»

از او تعهد گرفتیم که دیگر این‌ کارش را تکرار نکند و موضوع را هم علنی نکردیم که مشکل درست می‍‌‌شد.

راوی برادر مجتبی کاوه تاریخ مصاحبه 8/9/95

 

پابه‌پای گروه تخریب

 

سال 1362 را به گروهان تخریب تیپ84 مأمور بودم. من امدادگر گروهان شده بودم. افراد گروهان به‌دو دستۀ شش نفرۀ مین‌یاب و مین‌گذار تقسیم شده بود.

روزها بایست همراه گروه مین‌یاب می‌شدم تا در صورت نیاز در دسترس باشم و شب‌ها هم که مهتاب نبود بایست همراه گروه مین‌گذار به جلو می‌رفتم.

دشمن ده کیلومتر از دشت‌ذهاب را مین‌گذاری کرده و به ارتفاعات خودش عقب نشسته بود. هر چند روز یک‌بار تل مین‌های خنثی شده را منفجر می‌کردیم تا مشکلی درست نشود.

یک‌شب که برای نین‌گذاری رفته بودیم، همۀ مین‌هایی که کار می‌گذاشتند، از نوع منور بود. نزدیکی اتمام کارمان یک درجه‌دار که فکر می‌کردیم اهل حشیش است، پایش به سیم تله گرفت و مین منور منفجر شد. تا که رفتم کلاه‌آهنی خودم را روی آن بگذارم تا مین نور ندهد، استواری دستم را چسبید و گفت دشمن از بالای ارتفاع مراقب ما می‌باشد و بهتر است همه در جایشان آرام بمانند.

چند دقیقه‌ای که گذشت یک سرباز خودش را به مین رساند و کلاه‌اش را روی آن گذاشت. یک‌باره دوشکای دشمن ما را زیر آتش گرفت.

تا به‌خودم آمدم، دیدم تنها شده‌ام و بقیۀ دوستان نیستند. راهی قلۀ ارتفاعی شدم که در طرف خودمان بود. شیب زیاد بود و گاهی هم دشمن به‌صورت کور به‌طرفم شلیک می‌کرد. شیب زیاد و مسافت طولانی حسابی خسته‌ام کرده بود. فکر کردم استراحت کنم بهتر است. هنوز چند دقیقه‌ای نفس تازه نکرده بودم، که در چند متری‌ام گلولۀ خمپاره‌ای به‌زمین نشست و منفجر شد.

بلند شدم و به‌کمک چهار دست و پا خودم را بالا کشیدم. یک‌ساعتی طول کشید تا به‌قله رسیدم. اعضای گروه همگی خودشان را به‌آنجا رسانده بودند. ساعت 3 نیمه شب شده بود.

با مشورت گروه قصد کردیم به واحدمان برگردیم. وقتی به خط رسیدیم با صدای ایست نگهبان متوجه شدیم مسیر را اشتباه آمده و اینجا سنگر نگهبانی واحد دیگری است. با کلی اضطراب و التماس توانستیم به آنها بقبولانیم که خودی هستیم. آن وقت بود که برایمان یک خربزۀ بزرگ آوردند. از شدت گرسنگی و تشنگی حتی پوست آن را خوردیم.

به‌جای پزشک

 

سال 1364 پس از ازدواج برای انجام یک مأموریت 45 روزه به منطقۀ گیلان‌غرب رفتم. در منطقۀ کوهستانی آنجا پزشک نبود. فقط پزشکی بود که گاهی به‌ما سر می‌زد. آنجا عقرب‌گزیدگی زیاد بود برای همین گفته بودند به هر عقرب گزیده یک آمپول هیدروکورتیزون و یک آمپپول‌آنتی هیستامین تزریق کنم.

قاطر بجای آمبولانس

 

سال 1365 برای انجام یک مأموریت 45 روزه به‌مریوان و سپس به‌ارتفاعات مشرف به عراق مأمور شدم. امدادگر گروهان پیاده بودم. قرار بود در آن منطقه عملیات انجام شود برای همین ده پانزده قاطر برایمان آوردند تا با آنها تمرین کرده و مأنوس شویم تا در شب عملیات بتوانیم مجروحین را عقب بیاوریم.

چیزی شبیه خورجین با فلز ساختیم تا در هر طرفش یک برانکادر جا شود. آن را محکم به پالان و زیر شکم حیوان محکم کرده و از دوستانمان می‌خواستیم تا هر دو نفر روی یک برانکادر بخوابند تا قدری حیوان‌ها را در سرازیری و سربالایی حرکت بدهیم.

ابتدا رام کردن و کار با قاطر برایمان مشکل بود ولی بعد از چند روز ما و حیوان‌ها به‌هم عادت کردیم.

پرستار سرخانه

سال 1364 مسئول درمانگاه شبانه‌روزی ایوانکی بودم. یک روز غروب برادری به درمانگاه مراجعه کرد و گفت یک مجروح جنگی داریم و نیاز به پانسمان دارد. وسایل مورد نیاز را برداشتم و همراه وی به منزل بیمار رفتم.

تیر جنگی قسمتی از حالب و کلیۀ برادر جانباز محمدرضا سعیدی را زخمی کرده بود. یک‌سال طول کشید تا عفونت کنترل شد و زخم التیام پیدا کرد.

اکنون آقای سعیدی از دوستان نزدیک ما می‌باشد و آمد و شد خانوادگی با هم داریم.

شهادت دوست

سال 1364 . 1365 که مسئول درمانگاه شبانه‌روزی ایوانکی بودم، برادر جانباز 70‌% سیدعباس موسوی به من محبت داشت و گاهی که نیاز به‌تزریق داشت، به منزلشان می‌رفتم.

این جانباز گرانقدر قطع‌نخاع پس از تحمل سال‌ها رنج در تاریخ 4/12/1292 به‌شهادت رسید.

8/9/95 مصاحبه و تدوین

سرباز شین عقل

تابستان 1361 بهیار لشکر81 بودم. تیپ ما در روبروی نفت‌شهر مستقر بود. تنها راه تدارکات ما پل هفت دهنه بود که دشمن بعثی به آن دید داشت و مرتب آنجا را می‌زد.

هفته‌ای یکبار برایمان تدارکات می‌آوردند. بیش از هر چیز کمبود آب ما را اذیت می‌کرد. از حمام و نظافت خبری نبود ولی در همان شرایط که همه شپش گذاشته بودند، می دیدم سربازی اهل قوچان که از نظر عقلی کمی شیرین‌می‌زد، همیشت تر و تمیز است. به برادر علی تقربیان که او هم بهیار بود گفتم احتمالا طرف قنات یا چاه آبی پیدا کرده و هر روز خودش را تمیز شتشو می‌کند.

قرار شد من و آقای تقربیان آن سرباز را زیر نظر بگیریم. یک روز صبح وقتی همه خواب بودند، بدون سر و صدا به طرفی رفت. با فاصله او را تعقیب کردیم تا که با تانکر آب گردان که در زیر زمین جاسازی شده بود، رسید، لباسش را درآورد و در تانکر را باز کرده و داخل آن پرید!

دو نفری رفتیم بالای سرش و گوشش را محکم گرفتم و گفتم: «این آب آشامیدنی دویست نفر است!» در حالی که اعتراض می‌کرد گفت: «من که هیچوقت اینجا صابون نزدم!»

از او تعهد گرفتیم که دیگر این‌ کارش را تکرار نکند و موضوع را هم علنی نکردیم که مشکل درست می‍‌‌شد.

راوی برادر مجتبی کاوه تاریخ مصاحبه 8/9/95

آمار شهدای بهداشت و درمان استان سمنان

دکتر علی اصغر یعقوبی، نماینده ستاد اجلاسیه با بیان اینکه مقدمات برگزاری این اجلاسیه از ابتدای امسال فراهم شد، افزود: تاکنون مشخص شده که 88 شهید از شهدای استان مربوط به بهداری دفاع مقدس هستند و 481 نفر بسیجی بهداری تاکنون به نام مشخص شده و اطلاعات‌شان ثبت شده است.

وی افزود، 51 نفر از کادر بهداری دفاع مقدس نیز به نام مشخص شده‌اند.

استان سمنان در دوران دفاع مقدس یک پزشک شهید، 10 پزشکیار و بهیار شهید، 51 امدادگر شهید، 6 شهید حمل‌کننده مجروحان، 9 راننده آمبولانس شهید، یک بهداشت‌یار شهید و 10 کادر بهداشت و درمانی شهید، به نظام اسلامی تقدیم کرده است.

نرم افزار چند رسانه ای

 نرم‌افزار چند رسانه‌ای با موضوع حماسه‌های شهدا و ایثارگران شهدای بهداشت و درمان استان سمنان رونمایی شد

بازخوانی

گردهمایی بازخوانی نقش بهداشت و درمان  و ثبت خاطرات رزمندگان  در هشت سال دفاع مقدس  شهرستان دامغان.
 
در آستانه هفته دفاع مقدس، رزمندگان و پیشکسوتان بهداشت و درمان شهرستان دامغان با توجه به اهمیت و ضرورت ثبت منابع، اسناد و مدارک بهداشت و درمان دردفاع مقدس در جلسه بازخوانی دردانشکده بهداشت دامغان به بیان خاطرات شفاهی آن دوران پرداختند.

این جلسه که به همت امور ایثارگران دانشگاه و با همکاری اداره حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس برگزار شد سبحانی عضو شورای  امور ایثارگران ضمن تبریک آستانه دهه ولایت و تشکر از حضور پیشکسوتان  عرصه حوزه بهداشت و درمان  دوران جنگ تحمیلی در این برنامه  و مساعدت و تاکید رئیس دانشگاه جناب آقای  دکتر شاد نوش با اشاره به تدوین کتاب نقش بهداشت و درمان در دفاع مقدس از ایثارگران خواست تا با همکاری خود این دانشگاه را در ثبت گنجینه های ارزشمند حماسه های آن دوران مقدس یاری نمایند.

لازم بذکر است: دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان و اداره حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس تفاهم نامه‌ی جهت تدوین کتابی با عنوان "کارنامه بهداشت و درمان استان سمنان در هشت سال دفاع مقدس "امضاء نموده اند.

پزشکی نظامی

پزشکی نظامی بخشی از علوم امداد بهداشت و درمان است که اصتلاحا ب سازمان های نظامی که خدمات امدادی بهداشتی و درمانی ارئه میکنند اطلاق می گردد. امروزه بهداری رزمی جزو لاینفک و از ارکان اصلی یک سازمان نظامی است و حوزه و بستر فعالیت ان از ارئه خدمات امداد درمانی جنگ های متعارف تا امداد و درمان جنگ های نامتعارف مانند جنگ  بیولوزیک  وهسته ای گسترش و توسعه یافته است.

 

با جست و جو و کند وکاو درر متون تاریخی  رد پای پیشینه ی بهداری رزم ب تمد ن های با ستان ( اشور مصر و چین )می رسد که در طول تاریخ  ب موازات دیگر ارکان سازمان نظامی توسعه وپیشرفت یافته است اوج گسترش و پشرفت این بخش از علوم پزشکی  درکشور ما در دوران دفاع مقدس بود. بهداری رزمی در سپاه از از درگیری های سپاه با ضد انقلاب در کردستان شکل گرفت  و سپس با شروع جنگ تحمیلی دفاع مقدس  بهداری سپاه ارتش باهماهنگی و بهرهمندی از توان و ظرفیت سازمان ها ی لشکری و کشوری شکل سازمان یافته  و منسجمی بخود گرفت.

 

مدافعان کشور اسلامی در ابتدای جنگ با استفاده از فضاهای محدود و  امکانات نه چندان زیاد مراکز امدادی خاصی با عنوان پست های امداد و اورزانس های عملیاتی در منا طق جنگی  بر پا کرده وبه رزمندگان مصدوم  ومجروح و مردم خدمات امدادی  و درمانی ارائه میدهد

 

مراکز امدادی و درمانی ب تدریج با کمک های مردمی و ظرافت های کشوری و لشکری گسترش یافت و ب اولین بیمارستان صحرایی در عملیات فتح المبین توسط ارتش راه اندازی شد. گسترش مراکز امدادی و بهداری رزمی از چنان سرعتی برخوردار بود که سال 62یعنی3سال پس از شروع

 

جنگ در عملیات والفجر4درمدت زمان کوتاه 4بیمارستان صحرایی با 13اتاق عمل درنزدیکی خطوط درگیری توسط بهداری سپاه احداث و عهده دار ارائه خدمات به مجروحین شد