غلامرضا عبداللهی
زندگی نامه
غلامرضا عبداللهی، فرزند عباسعلی متولد 1336 دامغان میباشد. وی دارای مدرک کارشناسی پرستاری و عضو تیم داوطلبانۀ اضطراری ستاد رسیدگی به مصدومین و مجروحین جنگ بهعنوان تکنسین اتاق عمل است و دارای سابقۀ 9 ماه حضور در جبهه میباشد. در سال 1390 از شبکۀ بهداشت و درمان بازنشسته شده و اکنون در درمانگاه جوادالائمه(ع) سپاه پاسداران دامغان به خدمت مشغول میباشد.
گروه پنج نفره
اواخر پاییز سال 1361 برای یک مأموریت دو ماهه عازم جنوب کشور شدم. ما در قالب یک گروه پنج نفره اعزام شدیم. برادران محمدرضا ملکآستانه، عباس بشیری، محمد سهمی، میکائیل تیموریان و من عضو این تیم بودیم. ابتدا ما را به پادگان دوکوهه مقر تیپ17علیبنابیطالب(ع) بردند. سپس محل خدمت ما در زبیدات در زیر یک پل سیمانی معین شد.
یک روز که فرماندۀ تیپ علیبنابیطالب، برادر مهدی زینالدین برای بازدید منطقه آمده بود، من و برادر عباس بشیری در نزدیکی کانتینر اورژانس بودیم. همینکه نماز جماعت شروع شد، سر و کلۀ دو فروند هواپیمای میراژ دشمن در منطقه ظاهر شد. این دو هواپیما به طرف مقر ما شیرجه رفته و فاصلهاشان را خیلی به زمین کم کردند. متأسفانه پدافند هوایی نداشتیم. خدا خواست تمام موشکهایی که برای مقر ما شلیک کردند بر سینۀ تپۀ مجاور نشست و از برادر مهدی زینالدین، همراهان و رزمندگان در حال نماز رفع خطر شد. احتمالاً بهجهت شناسایی دقیق منطقه بعد از ظهر همان روز محل استقرار ما تغییر یافت
همراه تیم اضطراری
مهر ماه 1362 دکتر حسینبنازاده متخصص جراحی عمومی و رییس بیمارستان برادران رضایی دامغان به من مأموریت داد تا لیستی از داوطلبان اعزام به جبهه در قالب یک تیم اضطراری که مواقع حساس آماده باشند در جبهه حاضر شوند، را تهیه کنم. استقبال بسیار خوب بود و اکثر دوستانی که کارشان مربوط به امور درمان میشد داوطلب حضور در جبهه شدند.
همیشه یک روز به شروع عملیاتهای مهم از طریق بهداری رزمی قرارگاه با دکتر بنازاده تماس میگرفتند که به طرف جبهه حرکت کنیم. بلافاصله به دوستان اطلاعرسانی شده تا با خانوادههایشان هماهنگ کنند. برگههای مأموریت در اسرع صادر میشد و اصولاً با مینیبوسهای آموزشگاه بهداری، شبکۀ بهداشت و درمان یا بیمارستان برادران رضایی تا تهران یا به منطقه میرفتیم.
در اکثر موارد به عنوان تکنسین اتاق عمل دستیار دکتر حسین بنازاده بودم. قبل از شروع عمل باید وسایل جراحی و بیمار را آماده میکردم.
در برخی موارد آنچنان تعداد مجروحان نیازمند به جراحی بالا بود که فرصت نمیشد بعد از هر عمل تیم جراحی استراحتی داشته باشند مثلاً در یکی از عملیاتها تیم جراحی 36 ساعت پیوسته در اتاق عمل حضور داشت تا توانستیم به تمام مجروحان در نوبت رسیدگی کنیم.
عشق و علاقه به رزمندگان و اهداف مقدس آنان سبب میشد تیم پزشکی بدون انتظار دریافت کوچکترین امتیازی با تمام توان در خدمت مجروحان جنگ باشند.
آنچنان تیم مشتاق خدمت بود که چندین نوبت در مناطق آلوده به مواد شیمیایی که از سوی دشمن استفاده شده بود مثلاً یکبار در غرب مینیبوس تیم اضطراری از منطقهای عبور کرد که بوی تند سیر همه را متوجۀ آلوده بودن منطقه کرد. فوری چفیههای همراهمان را خیس کرده و جلوی بینیمان گرفتیم و حتی با دست جلوی سوراخهای شیشهها را گرفتیم تا کاز شیمیایی کمتر وارد فضای مینیبوس شود. در این سفر علاوه بر دکتر حسین بنازاده، دکتر محمد بنازاده نیز همراه تیم اضطراری بود.
هر وقت که از جبهه برمیگشتیم باید فردای آن روز اول وقت در بیمارستان حاضر و آماده بودیم. خود دکتر حسین بنازاده ساعت شش صبح با مراجعه به بیمارستان، بیماران بخش جراحی را ویزیت میکرد تا ساعت هفت با ورود پرسنل به محل کار رسیدگی مجروحان بستری در بیمارستان یا مردم عادی شروع میشد.
اعضای این تیم عبارتند از: آقایان عباس بشیرس، احمد نصرینی، رحمتالله سعیدی، علی مهرابی، خلیل امینیان، علیاکبر نجفی، اسماعیل ریاحی، محمد حاجیپروانه، ذبیحالله خرممنش، محمدرضا خطیبزاده، علیجان طالبیان، حسین قربانی، سیدعلی طبایی، رمضان یحیایی، محمدرضا ملکآستانه، علینقی صالحیمقدم، سیداحمد هاشمی، علیتقی رمضانی، محمد مطهرینژاد، محمدعلی بشیری و عیسی قندهاری
شهادت دکتر رهنمون
سر شب به بیمارستان صحرایی رسیدیم. افراد تیم اضطراری را بین قسمتهای مختلف تقسیم کردند. نیرو زیاد بود و قسمت نبود که آن دفعه جزء افراد اتاق عمل باشم. برای همین تخت شماره یک و دو اورژانس را به من دادند. مشغول منظم کردن و آماده کردن تجهیزات و لوازم بودم که دکتر رهنمون با لباسهای خاکیاش از راه رسید. بعد از سلام به من گفت: « از بچههای دامغان هستید؟» تا که گفتم: «بله.» لحظهای فکر کرد و گفت: «عبداللهی.» گفتم: «بله.» پرسید: «دکتر بنازاده هم تشریف آوردند؟» تا که گفتم: «بله.» گفت: « پس چرا اتاق عمل نرفتی؟» پاسخ دادم: «نیرو زیاد بود.» خندید و گفت: «بچهها را بگویید آماده باشند. برنامههای خوبی داریم. خیالم راحت شد! خبرهای خوبی خواهیم داشت.» و روی تخت شماره یک نشست.
کمی که گذشت دکتر رهنمون دنبال دکتر بنازاده رفت و من هم به آماده کردن تخت ادامه دادم. قدری که گذشت به ما گفتند همانجا استراحت کنیم. بعد از اذان صبح بود که هواپیمای دشمن به آنجا حمله کرد و اولین مجروحی را که آوردند و روی تخت شماره یک خواباندند دکتر رهنمون بود. وضعیتش مطلوب نبود. قسمتهای زیادی از بدنش متلاشی شده بود. اقدامات اولیه را انجام دادیم و با آمبولانس وی را به عقب فرستادیم.
روز نوشتها
9/4/1365
روز دوشنبه ساعت 4صبح با تعدادی از داوطلبان یاری رسان به برادران رزمنده صف شکن بهسوی تهران حرکت کردیم.
ساعت 9صبح به ستاد مصدومین و مجروحین رسیدیم. پس از صادر شدن احکام ساعت 11صبح با مینیبوس به سوی باختران(کرمانشاه) حرکت کردیم. در طی مسیر از شهرهای قزوین و همدان گذشتیم و در ساعت10:30 شب به باختران رسیدیم. شب را در نقاهتگاه استراحت کردیم.
10/4/1365
روز سهشنبه ساعت9:30 به طرف بیمارستان صحرایی حرکت کردیم. در حالی که از شهرهای مختلف میگذشتیم، هیچکس نمیدانست مقصد کجاست و این یاران و عاشقان امام و یاور رزمندگان به کدام منطقه میروند. پس از عبور از مسیرهای کوهستانی زیادی سرانجام به قرارگاه شهید بلندیان در نزدیکی ایلام رسیدیم.
با شور و عشقی که همه برای خدمت به مصدومین و مجروحین داشتند همگی مشتاق بودیم به خط و بیمارستان صحرایی برویم ولی برادران مسئول معتقد بودند وجود تیم در ایلام ضروریتر است. برای همین بهناچار و برخلاف میل باطنی دوستان، پذیرفتیم که در ایلام بمانیم.
وقتی وارد بیمارستان امام خمینی ایلام شدیم، وضع ناخوشایندی در بیمارستان حکمفرما بود. دو پزشک جراح در بیمارستان بودند که یکی هندی و دیگری پزشک جوان طرح یک ماهه بود که مدت مأموریتش تمام شده بود. بیمارستان از جهت تجهیزات مجهز بود ولی فاقد کادر فنی مثل تکنسین اتاق عمل و تکنسین بیهوشی بود.
بعدازظهر همان روز کارمان را شروع کردیم. اولین مجروح روی تخت اتاق عمل شهید شد. این شهید از لشکر محمدرسولالله بود. وقتی مشغول کار بودیم دو پزشک جراح دیگر هم به ما پیوستند. اکنون برادران پزشک بنازاده، میرخانی، کاظمی و ظفرقندی با تمام توان مشغول کار در این بیمارستان هستند.
11/4/1365
امروز چهارشنبه است و مجروحینی که امروز بهبیمارستان آوردهاند، خبر از یک پیروزی بزرگ را دادهاند. آنچنان این پیروزی در کامشان شیرین است که دردهایشان را فراموش کردهاند. این یاوران امام حسین(ع) خبر آزادی مهران و ارتفاعات قلاویزان دادهاند که از ابتدای جنگ در اشغال دشمن بوده است. اکنون رزمندگان ما مشرف به شهر بدرۀ عراق هستند. این رزمندگان گفتهاند که شهر بدره و باغات آن را دیدهاند و تنها تا آنجا شانزده کیلومتر فاصله دارند.
12/4/1365
ساعت 7:30 شب پس از صرف شام به اتفاق برادر ریاحی و پروانه به اتاق عمل رفتیم. مجروحین به نوبت در راهروی اتاق عمل خوابیده بودند. آنچه که من را بیش از همیشه تحت تأثیر قرار داد، یکی از برادران مجروحی بود که در نوبت دوم بعد از تخلیۀ اتاقها بود. این برادرمان که از ناحیۀ پهلو ترکش خورده بود، در راهروی اتاق عمل روی برانکادر نماز مغرب و عشا را با سوز و گداز خاصی میخواند.
برای رفع خستگی بالای سرش نشستم. نمازش را خواند و سپس چند دعای بعد از نماز را هم خواند. بدون اینکه ناله کند. وی را به کمک یکی از برادران به اتاق شمارۀ یک بردیم. دکتر کاظمی و من کار را شروع کردیم. بیمار لاپاراتمی شد.(محفظۀ شکمش باز شد.) پارگی شدید کلیه، قولون، رودۀ باریک و پارگی دیافراگم داشت. دو ساعت و نیم زیر عمل بود.
بعد از عمل و بههوش آمدن اولین حرفش «یا الله و یا فاطمۀزهرا» بود که همۀ ما را شدیداً متأثر کرد.
تا ساعت 5:30 دقیقۀ بامداد چهار مجروح در آن اتاق عمل شدند که برادران دکتر حسین بنازاده، میرخانی و کاظمی پزشکان اتاق عمل بودند و در اتاق شمارۀ دو نیز سه عمل بزرگ انجام شد.. خوشبختانه حال تمام مجروحان رضایتبخش است.
15/4/1366
12 شب به اتفاق شانزده نفر دیگر از برادران داوطلب از دامغان به مقصد غرب کشور با سه ماشین ادارۀ بهداری حرکت کردیم. ساعت 5صبح به تهران رسیدیم. بعد از خواندن نماز صبح مجدداً بهطرف همدان حرکت کردیم. از همدان به سنندج و از آنجا به طرف سقز رفتیم. هوا مساعد و مطبوع بود.
16/4/1366
از صبح تا کنون در حال حرکت بودیم و فقط یک توقف کوتاه برای نماز و ناهار داشتیم. ساعت5:30 ، پس از آنکه هفده ساعت در ماشین بودیم به سقز رسیدیم. ابتدا قدری دنبال ستاد مصدومین و مجروحین گشتیم. تا اینکه ستاد را در بلوار انقلاب یافتیم. استقبال گرم و خوبی از ما انجام شد. قرار شد ساعت 7 شب پس از صرف شام حرکت کنیم ولی کمی بعد گفتند که برای حرکت باید تا صبح منتظر بمانیم.
به اتفاق دکتر حسین بنازاده و دیگر دوستان گشتی در شهر زدیم. شهر مزین به بناهای قدیمی بود که اکثر آنها روی بلندی قرار داشتند. مردم شهر مهربان و خونگرم بودند. آداب و اصالت خویش را حتی در تکلم و لباس حفظ کردهاند. قیمتها نسبت به شهر ما خیلی بالاتر بود.
اکثر دیوارهای مغازهها، ساختمانهای مسکونی و ادرات دولتی براثر ترکش گلولۀ توپ و موشک بر خود زخمی بهیادگار دارند. چند نقطۀ شهر که مورد بمباران دشمن قرار گرفته بود و بهکلی ویران شده بود، توسط دلیرمردان کرد در حال بازسازی بود.
ساعت 8 شب به ستاد برگشتیم. شام چلوکباب تهیه شده بود که دوستان به شوخی میگفتند این شام نشانۀ بدخیمی منطقه است!
بعد از صرف شام برای گرفتن لباس، ماسک، و کارت و پلاک بهخط شدیم. پس از تحویل وسایل به محل استراحت برگشتیم. طولی نکشید که در اثر خستگی طول روز خواب ما را باخودش برد، بدون اینکه بدانیم فردا چه مسیری را در پیش خواهیم داشت.
17/4/1366
صبح زود برای انجام فریضۀ نماز یکی پس از دیگری از خواب بیدار شدیم. پس از صرف صبحانه با برادران راننده آقایان مقدسی، رهبری و قربانی خدا حافظی کردیم تا آنها به سوی دامغان حرکت کنند. ما هم پس از آماده شدن حکم مأموریت بهسوی بیمارستان صحرایی صاحبالزمان با یک مینیبوس حرکت کردیم. پس از عبور از چندین روستای کرد نشین و تونل به شهر بانه رسیدیم. از آنجا هم راهی بیمارستان صحرایی شدیم که در نزدیکی شهر بود.
ساعت 11 به بیمارستان رسیدیم و هر یک از برادران خودش را به واحد مربوط معرفی کرد بدین ترتیب که برداران هاشمی، تیموری، شیرازی، مهرابی، قندهاری، رهبریفرد، یحیایی، در بخش اورژانس مستقر شدند. برادر علیاکبر نجفی در آزمایشگاه و برادر میرنژاد در رادیولوژی شروع بهکار کردند. برداران مطهری، عباس بشیری، نصرینی و خودم به اتفاق دکتر حسین بنازاده و پسرش مهدی آمادۀ رفتن به اتاق عمل شدیم.
بیمارستان در زیر زمین ساخته شده بود و دارای پنج اتاق عمل، بیست تخت در اورژانس و ده تخت در ریکاوری بود. دو پزشک جراح در بیمارستان بودند.
چند ساعتی که گذشت تعدادی مجروح به اتاق عمل آوردند. و فعالیتها اوج گرفت. من و آقای عباس بشیری اتاق شمارۀ پنج را مرتب کردیم.
اولین مجروح که ترکش به دست و شکمش برخورد کرده بود، به اتاق شمارۀ دو بردیم و عمل لاپارتمی شد. بعد از پنج ساعت به اتفاق دکتر حجتی و دکتر طاهرنیا گرفت شریان به دست مجروح انجام شد و پارگی شکم هم توسط دکتر حسین بنازاده ترمیم شد.
21/4/1366
امروز یکشنبه 21 تیر ماه هوای کوهستانی با نسیم صبحگاهی فضای شهر بانه را فرا گرفته است. پس از صرف صبحانه بر طبق معمول کمی مطالعه کردم و دوستان هم از هر دری سخن گفتند. برادر زرندی با جوکهای نابش دوستان را سرگرم میکرد.
سپس تا ساعت11:30 در اطاق پزشکان نشستیم و از بیانات برادر حجتی و سایر پزشکان استفاده کردیم.
ساعت11:40 یک مجروح که ترکش به سرش اصابت کرده بود را به اتاق عمل آوردند. خوشبختانه شب قبل پزشک متخصص مغز و اعصاب برایمان آمده بود. با حضور دکتر عباسنژاد(از بیمارستان فیروزگر تهران) عمل شروع شد. مقداری از مغر این برادر رزمنده بیرون ریخته و هیچ حالش خوب نبود. چهار ساعت و نیم روی این مجروح کار شد ولی به علت عمیق بودن ترکش موفق به خارج کردن آن نشدیم. به جهت صدمه به هیپوتالاموس چنانچه این مجروح شهید نشود، بینایی و کنترل یک طرف بدنش را از دست خواهد داد.
ساعت 4:25 عصر بهاتفاق برادران بشیری، سجادی و دکتر عباسنژاد ناهار خوردیم و سپس کمی استراحت کردیم.
اکنونکه ساعت 11 شب است و مشغول نوشتن این سطور هستم، خبری نیست و بهاصطلاح برخی دوستان بازارمان کساد است!
22/4/1366
امروز هم دو مجروح به اتاق عمل آوردند. یکی ترکش به سرش خورده بود که مورد عمل جراحی قرار گرفت توسط جراح مغز و اعصاب آقای دکتر عباسنژاد که حدوداً 3 ساعت و نیم طول کشید که زنده ماندنش باخداست.
مجروح دیگری که از ناحیۀ پایش آسیبدیده بود که پای راستش قطع شد. مجروح خیلی جوان بود که در سیمایش نور ایمان بهوضوح دیده میشد.
23/4/1366
ساعت10:15 یک مجروح که ترکش به ناحیۀ شکمش اصابت کرده بود توسط آقای دکتر حسین بنازاده مورد عمل جراحی قرار گرفت. عمل حدود 2 ساعت و ربع طول کشید. پس از بهوش آمدن حال مجروح رضایتبخش بود.
ساعت 4:30بعدازظهر یکی از برادران که براثر اصابت گلوله پارگی شریان داشت توسط دکتر حجتی پیوند شریان شد. عمل در ساعت 7:10 با موفقیت به پایان رسید.
از خاطرات روزنوشت آقای غلامرضا عبداللهی در جبهه
جدول اعزامهای برادر غلامرضا عبداللهی در قالب تیم اضطراری پزشکی
|
ردیف |
شروع مأموریت |
انتهای مأموریت |
مکان |
محل |
|
1 |
19/8/1361 |
14/12/1361 |
منطقه عملیاتی محرم |
جنوب |
|
2 |
30/7/1362 |
14/8/1362 |
کردستان |
غرب |
|
3 |
28/11/1362 |
12/12/1362 |
بهداری رزمی قرارگاه |
جنوب |
|
4 |
16/12/1363 |
29/12/1363 |
بیمارستان شهید بهشتی |
جنوب |
|
5 |
22/11/1364 |
25/12/1364 |
بیمارستان فاطمهالزهرا |
شمال آبادان |
|
6 |
9/4/1365 |
18/4/1365 |
بهداری استان ایلام |
غرب |
|
7 |
26/10/1365 |
5/11/1365 |
بیمارستان علیبنابیطالب |
جنوب |
|
8 |
27/12/1366 |
6/1/1367 |
بیمارستان حضرت رسول(ص) |
غرب |
|
9 |
16/4/1366 |
25/4/1366 |
بیمارستان صاحبالزمان |
غرب |
|
10 |
5/4/1367 |
14/4/1367 |
بیمارستان امام حسین(ع) |
جنوب |