آقای حسین علی سلطانیه
حسینعلی سلطانیه، فرزند یعقوب، متولد 1330 دامغان، شانزده ماه و نیم در جبهه بود و در سال 1382 از بهداشت و درمان بازنشسته گردید.
بد شانسی
در عملیات کربلای4 رانندۀ آمبولانس گردان قمر بنیهاشم دامغان بودم. یک آمبولانس لندکروز صفر کیلومتر به من داده بودند. برادران حسین باقری و شاکری دو امدادگری بودند که با من بودند. وقتی بهطرف خط میرفتیم، گردان پشت یک خاکریز ناهار خورد و نماز خواند. همان وقت در اثر آتش دشمن چند نفر مجروح شدند که آنها را به اورژانس پشت خط رساندیم.
وقتی بهخط برگشتیم ساعت12 شب شده بود. به ما گفته بودند باید به جادۀ شش برویم. در آن محل گردان قمربه محلی رسیدیم که فکر کردیم جادۀ شش است. جاده گِلی بود و سر و صدای بلدوزر هم میآمد. امدادگرها کمک کردند تا وقتی که دشمن منور میزد مقداری جلوتر رفته و آمبولانس را در بغل جاده پارک کردم تا منتظر بمانیم عملیات شروع شده و برای انتقال مجروحان جلوتر برویم.
یگباره متوجه شدم که گوشۀ تیغ بلدوزر به اتاق آمبولانس گیر کرد. هیچکاری از دستم برنمیآمد. تا رفتم بهخودم بجنبم بیست متری آمبولانس را جلو برد و همه چیزش را خورد کرد و سپس به دستانداز کنار جاده آمبولانس را پرت کرد. با بدبختی خودم را از شیشۀ شکستۀ آن بیرون کشیدم و روانۀ عقب شدم تا یک آمبولانس دیگر تحویل بگیرم.
کربلای5
پس از ناکام ماندن عملیات کربلای4 به قائمیه، محل استقرار تیپ12 قائم(عج) استان سمنان برگشتیم. مجدداً سازماندهی انجام شد. ما هفت نفر بودیم که برای رانندگی هفت دستگاه آمبولانس تیپ انتخاب شدیم. یکی دو روز به شروع عملیات همراه چهارده نفر امدادگر به لشکر 5نصر مأمور شدیم.
صبح عملیات وقتی هوا روشن شد و مجروح آوردند، من گفتم چند مجروح را ببرم تا راه را یاد بگیرم. باید مجروحان را تا بیمارستان علیبنابیطالب در میبردم که فاصلهاش تا آنجا زیاد بود. هنگام برگشت، یک هواپیمای دشمن پل روی کارون را با راکت زد و خراب کرد. به من آدرس دادند کمی جلوتر یک پل متحرک وجود دارد. به سراغ پل رفتم. پل همراه موج آب بالا و پایین میشد. همین که دو تایر جلوی آمبولانس روی پل قرار گرفت، یک هواپیما به طرف آمبولانس شیرجه رفته و راکتی را به طرف ما شلیک کرد که در دو متری آمبولانس توی آب سقوط کرد. با انفجار آن موج انفجار من را گرفت و مقدار زیادی گل و لای بیرون پاشید. خودم را از آمبولانس بیرون پرت کردم. یک آمبولانس آمد و من را تا بیمارستان خرمشهر رساند. آنجا 24 ساعت استراحت کردم تا حالم خوب شد.