خسرو جدیدی، فرزند عبدالعلی، متولد 1341 سمنان می‌باشد. وی دارای مدرک فوق تخصص پیوند قرنیه است و چهار سال داوطلبانه در جبهه حضور داشته است.

امدادگر

سال 1360 یک دورۀ یک سالۀ امدادگری در دانشگاه شهید بهشتی برگزار گردید. در این دوره کم و بیش شرکت کردم زیرا در بین آن نیز به جبهه می‌رفتم. در آزمون پایان دوره شاگرد اول شدم و بابت تشویق یک فیش حج به من هدیه شد.

بنابراین جنگ را با امدادگری شروع کردم و امدادگر کسی بود که با رزمنده به جبهه می رفت و اگر موقعیت ایجاب می کرد اسلحه هم به دست می گرفت.

عملیات فتح‌المبین

در عملیات فتح المبین امدادگر لشکر محمد رسول‌الله(ص) بودم. شب عملیات علاوه بر کولۀ امداد تفنگ و مهمات هم داشتم. حال و هوای روحانی آن شب را هرگز فراموش نمی‌کنم. وصیت‌نامه نویسی‌ها، حلالیت‌طلبی‌ها، شوخی‌ها و سر به‌سر گذاشتن‌ها را.

ساعت 8 شب از بین دوشیار حرکت ما آغاز شد. جلوتر از دستۀ ما دو نفر از بچه‌های اطلاعات و عملیات حرکت می‌کردند. یکی دو ساعت که رفتیم، به ما گفتند دو طرفمان دشمن قرار دارد و باید بدون کوچکترین سر و صدا حرکت کنیم.

دشمن گاهی منور می‌زد و ما مجبور می‌شدیم بدون حرکت به‌زمین بچسبیم تا دشمن متوجۀ ما نشود. در محلی گفتند کمی استراحت کنیم زیرا مثل اینکه راه را گم کرده بودیم. آنقدر آرامش داشتیم که در آن شرایط خوابمان برد.

نزدیکی‌های صبح درگیر شدیم. توسط بچه‌های دستۀ ما یکی دو دستگاه از تانک‌‌های دشمن زده شد. از همه طرف گلوله می‌آمد برای همین نماز صبح را نشسته در شیاری خواندیم در حالی که مرتب گلوله‌ها صفیرکشان از بالای سرمان عبور می‌کرد.

روز را استراحت کردیم. غروب گفتند احتمال دارد دشمن پاتک کند در نتیجه شب را باید در همان محل می‌ماندیم. به سختی قدری زمین را کندیم تا برایمان جان‌پناهی باشد. هرطور بود شب خودمان را مچاله کردیم تا در آن گودی کوچک جا شویم. من و برادر محمدزاده که از بچه‌های کاشان بود، دو نفری در یک چالۀه کوچک شب را صبح کردیم طوری که وقتی صبح به آن چاله نگاه کردیم باورمان نمی‌شد ما دو نفر در آن جا شده باشیم.

صبح در حین پیشروی راهمان را گم کردیم و چند شهید و مجروح دادیم. پای من هم گلوله خورد و مجبور شدم به بهداری بروم.

 

چرا پزشک شدم

در سال 64 که در منطقه بودم شرایط خاصی بود احساس بدی داشتم که چرا باید اینگونه باشد مثلاً پزشکانی که به منطقه می‌آمدند نسبت به بسیجیان حقوق خاصی داشتند و برخوردهای بعضاً نامناسبی با دیگران انجام می‌دادند که این در ما ایجاد انگیزه میکرد که چرا ما نباید مثل آن‌ها باشیم چرا باید از پزشکهای دنیا عقب باشیم. زمانی که دکتر فاضل برای سرکشی به بیمارستان خاتمالانبیاء آمده بود به او گفتم من حاضرم به شما تعهد کتبی بدهم که اگر ما به دانشگاهها بیاییم حاضریم با بهترین دانشجوهای شما کورس بگذاریم و از آن‌ها جلو بزنیم که برای او جای تعجب بود به او گفتم علت اینکه ما امروز به دانشگاهها نمیرویم این است که احساس میکنیم تکلیف چیز دیگری است. اگر یک روز احساس کنیم که رفتن به دانشگاه تکلیف ماست یقین بدانید که میآییم. همیشه این فکر مرا ناراحت میکرد که چرا باید از آن‌ها عقبتر باشیم .

در همه دورانی که در منطقه بودم یک لحظه درس را رها نکردم و به شدت میخواندم تا سال 65 این روند را ادامه دادم من سال 59 دیپلم گرفته بودم و 6 سال بود بین من و مطالعه فاصله افتاده بود. لذا 6 ماه خود را برای درس قرنطینه کردم چون این روند مرا بسیار عذاب میداد

بعد از شش ماه امتحان دادم و رتبه خوبی آوردم و پزشکی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم بعد از قبولی نامهای آمد که شما میتوانید از یک درصد سهمیه رزمندگان خود استفاده کنید که اگر من استفاده میکردم میتوانستم پزشکی دانشگاه تهران بخوانم اما سهمیهام را به یکی از دوستان در شهر کرد که مشکل داشت دادم به هر صورت درسم را با وجود تأهل، مشکل مسکن که هر سال یک خانه عوض میکردیم دردانشگاه شروع کردم. کلاس ما 370 نفر بود و افراد برای ورود به دوره تخصص باید جزء یک درصد کلاس می‌شدند که خدا کمک کرد که من یک درصد کلاس شدم و میتوانستم با انتخاب رشته دلخواه مستقیماً به تخصص بروم من پرس و جو کردم که بهترین رشته دوره تخصص چیست گفتند چشم و ما برای رو کم کنی! پرسیدیم رشته تاپ کدام است که همان رشته را برویم

از سال 72 تا 76 دوره تخصصی چشم را به مدت 4 سال در بیمارستان لبافی که زیر نظر دانشگاه شهید بهشتی بود طی کردم.

 نکتهای که گفتن آن لازم است شرایط زمانی آن موقع است که من احساس کردم که باید درس بخوانم در واقع درس خواندنم از سر تکلیف بود و ما در واقع تکلیفی درس خواندیم.

سال 81 بود که احساس کردم هنوز تا قله این رشته فاصله دارم به همین جهت در آزمون دوره فوق تخصص شرکت کردم و الحمدالله قبول شدم و در پایان سال 82 دوره فوق تخصص چشم را نیز به پایان رساندم بعد از آن در بیمارستان بقیة‌الله، بسیج جامعه پزشکی و بهداری نیروی مقاومت مشغول فعالیت هستم.

 

مدیریت بیمارستان صحرایی در شیخ صله

 

در دومین نوبت اعزامم به جبهه در قرارگاه خاتم‌الانبیا مسئول تهیه آمار و شهدا به صورت‌های دوره‌ای و عملیاتی شدم. تعدادی نیرو در تیپ و لشکرهای آن زمان شناسایی کرده و به آن‌ها آموزش دادم تا چگونه فرم‌های مربوطه را تکمیل کنند.

طولی نکشید که مسئولیت ساخت بیمارستان صحرایی در اسلام‌آبادغرب به اینجانب واگذار شد. به آن منطقه رفته و به سرعت توسط نیروهای مهندسی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بیمارستان صحرایی شیخ صله در عمق کوه و در سال 1362 در حوالی روستای شیخ صله ساخته شد. این بیمارستان در واقع بزرگترین بیمارستان صحرایی غرب کشور در ایام دفاع مقدس است.

در منطقۀ غرب کشور یکی از مشکلات ما حمل مجروح تا آمبولانس بود برای همین با توجه به اوضاع و احوال منطقه سامانه‌هایی از جنس فلز را طراحی کردیم که به صورت خرجین بود و در هر طرفش یک مجروج جا می‌شد تا بتوانند توسط قاطر یا اسب مجروحان را به آمبولانس برسانند.

مدیریت بیمارستان صحرایی در خاتم‌الانیا

 

اواسط سال 1362 به جنوب احضار شدم و به عنوان مدیر و راه‌اندازی بیمارستان خاتم‌الانبیا در سه‌راه فتح واقع در منطقۀ عمومی جفیر معرفی شدم. این بیمارستان‌ با استفاده از سازه سوله‌ای در مدت 45 روز ساخته شد که عمدتاً در زیر خاک استتار شده بود.

این بیمارستان دارای داروخانه، یک بخش رادیولوژی، بانک خون، آزمایشگاه، 17 تخت اورژانس، 4 تخت ریکاوری، درمانگاه و 8 اتاق عمل بود. همچنین 35 تختِ اورژانس داشت. در ساخت این بیمارستان از سوله‌های فلزی پنج‌ضلعی در ابعادی با دهانه 4متر و ورق گالوانیزه موجدار استفاده شد.

 برق این سازه از طریق شبکه و ژنراتور تأمین می‌شد. برای تأمین گرمایش و سرمایش بیمارستان نیز، دستگاه چیلر و کولر گازی در نظر گرفته شده بود.

بیمارستان خاتم‌الانبیا نخستین تجربه بیمارستان صحرایی در منطقة جنوب بود و به همین جهت چند مشکل اساسی داشت. نخست اینکه به اندازه کافی مستحکم نبود و دیگر اینکه منطقة جغرافیایی آن مناسب نبود، زیرا در تیررس دشمن قرار داشت.

یک روز نیم ساعتی باران شدیدی بارید. اطراف بیمارستان سیل راه گرفت و سیل راهش را به طرف بیمارستان کج کرد. چند همکار پزشک در آنجا بودند که به طرف بیابان دویدند. ابتدا خواستیم با کمک کیسه‌های خاک جلوی آب را بگیریم، نشد. یک لودر در آن نزدیکی بود. آن را روشن کرده و آمدم تا جلوی آبی را که به بیمارستان وارد می‌شد را بگیرم. از آنجا که خیلی عجله داشتم، بیل را پر از خاک کردم و این سنگینی و گل بودن زیر چرخها سبب شد لودر چپ شود.

از بیمارستان خاتم‌الانبیا(ص) در عملیات بدر  نیز استفاده شد و تقریباً به مدت دو سال تا اوایل عملیات والفجر 8، عملیاتی بود.

در منطقۀ جنوب نیز حمل مجروح مشکلات خاص خودش را داشت. آمبولانس‌های نو و گل مالی شده برای حمل مجروح به خط می‌رفت و در حالی برمی‌گشتند که در اثر تیر و ترکش سوراخ سوراخ شده بودند. برای همین در این منطقه گاریهایی طراحی شد که به پشت موتور سیکلت بسته شده و برانکادر مجروح در آن جا می‌شد تا به کمک آن‌ها بتوان به سرعت مجروح را به بیمارستان صحرایی رساند. از آنجایی که ارتفاع این وسیله کم بود، کمتر در معرض تیر و ترکش قرار می‌گرفت.

برای اینکه آمبولانس‌ها و دیگر خودروهایی که مجروح حمل می‌کنند، در تاریکی شب راه را گم نکرده و از دل دشمن سر درنیاورند، شبرنگهایی تهیه شده و در قسمت‌هایی نصب می‌شد تا وقتی دشمن منور می‌زند این شبرنگها با انعکای نور راه را به رانندگان نشان بدهند.

برای انتقال مجروحان از بیمارستان به عقبه بسته به مورد از بالگرد، آمبولانس و اتوبوسهایی که صندلی‌هایش جمع شده بود و در سراسر آن محل نصب سرم ایجاد شده بود، استفاده می‌گردید.

بیمارستان امام رضا(ع)

بیمارستان خاتم‌الانبیا نخستین تجربه بیمارستان صحرایی در منطقة جنوب بود و به همین جهت چند مشکل اساسی داشت. نخست اینکه به اندازه کافی مستحکم نبود و دیگر اینکه منطقة جغرافیایی آن مناسب نبود، زیرا هم در تیررس دشمن قرار داشت و هم چون خاک منطقه رملی بود، هنگام بارندگی‌های شدید آب وارد بیمارستان می‌شد.

در سال 1363 تأسیس نخستین بیمارستان صحرایی بتنیِ مقاومی در منطقه شرق هور در محور جزایر مجنون، منطقة عمومی جفیر و ابتدای جاده شهید همت به نام بیمارستان امام رضا(ع) ساخته شد.

برای ساخت این بیمارستان بلوک‌هایی از جنس سیمان مسلح از اصفهان با تریلی به منطقه می‌آوردند. این بلوک‌ها به قدری بزرگ بود که هر سه عدد آن بار یک تریلی می‌شد.

بیمارستان صحرایی امام رضا(ع)، اورژانسی با 20 تخت داشت همچنین چهار اتاق عمل برای این بیمارستان در نظر گرفته شده بود. این بیمارستان دارای بانک خون، آزمایشگاه و داروخانه بود.

با توجه به سمانی بودن دیوارها یکی از مشکلات ما استریلاسیون اتاق‌های عمل بود زیرا در فرصت کم استفاده از کاشی و سرامیک امکان نداشت برای همین از پوششهای پلاستیکی‌ای استفاده کردیم که به وسیلۀ تفنگ‌های ضربه‌ای پرچی این پلاستیکها را به دیواره‌ها و کف نصب کردند.

عملیات خیبر

یک شب که من در عملیات خیبر، مدیر شب بیمارستان بودم، یازده نفر در سنگر خوابیده بودند. تعدادی مجروح آن شب باقی مانده بود که بایست به عقبه حمل می‌شد. صبح با روشن شدن هوا با آمبولانس برای تهیۀ آمبولانس عازم شدم.  هنوز خیلی از منطقه دور نشده بودم که پیک موتوری آمد و از من خواست به بیمارستان برگردم.

وقتی به بیمارستان رسیدم، دنیا به‌سرم خراب شد. موشک دشمن دقیقاً به سنگر استراحت ما اصابت کرده بود. آن سنگر را قبلاً خودم در زیر زمین ساخته بودم و رویش نیز خاکریزی بود. اثری از سنگر باقی نمانده بود. آن شب دکتر خاتمی و طهماسبی نیز برای سرکشی به آنجا آمده بودند.

آن شب چهار پنج نفر به شهادت رسیدند از جمله شهدای این حادثه، دکتر محمدعلی رهنمون معاون درمان وقت بهداری کل سپاه بود.

مدیریت بیمارستان ...(دکتر جدیدی گفته اند قائم ولی چنین بیمارستانی وجود نداشته فقط ستاد تخلیه مجروحان در اهواز با این نام وجود داشته)

 

پس از عملیات خیبر رئیس بیمارستان ... شدم. آن زمان حالت پدافندی بود و در روز دو سه مجروح به بیمارستان آورده می‌شد برای همین در بیمارستان دو سه پزشک حضور داشتند. ولی یک روز دشمن منطقه‌ای را به‌شدت بمباران کرده بود و مجروحان و شهدای زیادی را برای بیمارستان آوردند. آمبولانس‌ها که جوابگو نبود برای همین با تویوتا مجروحان را به بیمارستان می‌آوردند. صحنۀ غم‌انگیزی درست شده بود زیرا از تویوتاهای حمل مجروح  خون راه گرفته بود.

بیمارستان با منطقۀ بمباران شده فاصله‌ای نداشت برای همین گرد و خاک، دود و بوی سوختگی همه جا را پر کرده بود. در آن روز فشار روانی زیادی را تحمل کردم تا اوضاع سر و سامان گرفت.

 

بهداشت در جبهه

 

بهداشت یکی از موارد مهمی بود که در طب رزم مورد توجه قرار داشت. باید تلاش می‌شد تا غذای سالم بین رزمندگان توزیع گردد، در مورد فاضلاب‌ها و توالت‌ها اصول بهداشتی رعایت گردد و سنگرها طوری طراحی شود که مار گزیدگی و عقرب گزیدگی به حداقل می‌رسید. برای وصول به این اهداف واحد بهداشت سعی می‌کرد با  سمپاشی سنگرها را علیه حشرات بیماری‌زا، توزیع مایع ظرفشویی و داروهای بهداشتی در بین نیروهای رزمنده، توزیع لباس برای نیروهای آشپز و خباز کوشا باشد همچنین در توزیع بسته‌های کلرات و قرص‌های  کلر برای ضدعفونی کردن آب آشامیدنی در هنگام ضرورت کوشا بود. به صورت دوره‌ای نیز اقدام به واکسیناسیون می‌کرد.

 

جنگ شیمیایی

من از کسانی هستم که درگیر جنگ‌های شیمیایی بودم. جنگ شیمیایی ناجوانمردانه ترین جنگهاست.  از سال 62 که جنگ‌های شیمیایی شروع شد. یکسری کارهای موقت و کوتاه‌مدت انجام دادیم.

ساعت 15:30 دقیقۀ تاریخ اسفند 1362 رزیم بعث صدام در جزیرۀ مجنون از بمب‌های شیمیایی استفاده کرد. مصدومان را با استفاده از بالگرد به بیمارستان خاتم‌الانبیاء آوردند. آقای دکتر عباس فروتن در بیمارستان خاتم حضور داشت. فوری جلسه‌ای تشکیل داده و نسبت به راه‌حلهای مجود برای مقابله با گازهای شیمیایی تصمیم‌گیری کردیم. قرار شد به سرعت لباسهای مصدومین تعویض و سوزانده شود و بدنشان شستشو گردد.

به سرعت دوش صحرایی راه اندازی شد و با استفاده از منبع آب هیجده هزار لیتری آب آمادۀ استفاده شد. پس‌ازآنکه رزمندگان دوش آب گرفته و بدنشان را با صابون می‌شستند مورد معاینه قرار می‌گرفتند تا افراد سالم مجدداً به خط برگردند.

ساعت دو نیمه‌شب یک‌بار آب منبع تمام شد. با موتورسیکلت به سراغ جهاد سازندگی یزد رفتم که در نزدیکی بیمارستان مستقر بودند. ساعتی نگذشته بود که منبع آب را در همان نیمه‌شب پر از آب کردند.

اقدامات درمانی جانبازان شیمیایی بعد از جنگ

 در سال 72 که من دوره تخصصی (چشم) را شروع کردم طرح من بررسی مشکلات طبی چشمی جانبازان شیمیایی بود عنوان پایان‌نامه من نیز بررسی مشکلات درازمدت گاز خردل در چشم جانبازان شیمیایی بود که آن موقع خیلی از جانبازان دچار فعالیت مجدد گاز خردل در چشم می‌شدند. گاز خردل دو نوع فعالیت کوتاه‌مدت و بلندمدت دارد که فعالیت کوتاه‌مدت زود ظاهر می‌شود و فعالیت بلندمدت بعد از ده سال فعالیت را آغاز می‌کند و جانباز آرام‌آرام به نابینایی پیش می‌رود و هر کاری که انجام می‌دهیم چه‌کار درمانی، چه‌کار دارویی، چه‌کار جراحی، کار را خراب‌تر می‌کند.

از سال 76 که فارغ‌التحصیل شدم کار تحقیق جهت حل این مشکل جانبازان را به کمک یک تیم تحقیقاتی از اساتید دانشگاه شهید بهشتی و بقیة‌الله آغاز کردیم. اولین کاری که به ذهنمان رسید این بود که سلول‌های بنیادی در حال از بین رفتن هستند که این موضوع را با پاتولوژی اثبات کردیم بعد به این نتیجه رسیدیم که این سلول‌ها را پیوند بزنیم تا آن موقع هم اصلاً به ذهن کسی نرسیده و انجام‌نشده بود. ما سال 78، هفده جانباز را دعوت کردیم از بین آن‌ها 2 نفر را انتخاب کردیم و سلول‌های بنیادین را به آن‌ها پیوند زدیم 6 ماه صبر کردیم تا نتیجه را ببینیم بعد از 6 ماه ما فکر کردیم حتماً معجزه‌ای رخ‌داده است یعنی شرایط چشمی این عزیزآن‌که در حد نابینایی بود به یک شرایط ایدئال بسیار خوب تغییر پیدا کرد و چون نتیجه کار مثبت بود آن را ادامه دادیم. این کار برای اولین بار در دنیا انجام می‌شد یعنی کار پیوند سلول‌های بنیادین از دهنده زنده به جانبازان شیمیایی. این کار را ادامه دادیم و تحول بزرگی در زندگی این عزیزان رخ داد. این کار شروعی برای تحقیقات و پژوهش‌های دیگر ما بود موضوع دیگر موضوع رشد یا عدم رشد و یا تغییر رشد سلول‌های بنیادین بود

 اخیراً که دیدیم بعضی جانبازان شیمیایی نیاز به این عمل دارند اما دهنده مناسب ندارند به این نتیجه رسیدیم که از خودشان بگیریم و به آزمایشگاه ببریم، کشت دهیم و به خودشان پیوند بزنیم که این طرح هم که 2 سال طول کشید به نتیجه رسید. در این کار ما از سلول‌های بنیادین از جانباز شیمیایی و یا یک بیمار عادی که دهنده مناسب ندارد می‌گیریم به مؤسسه رویان می‌فرستیم آن‌ها سلول‌ها را کشت می‌دهند و دوباره به خودشان پیوند می‌زنیم که این ان‌شاءالله منشأ تحول بزرگی است.

آموزش شیمیایی

 و به‌طور عمده در بیمارستان‌های مختلف نیز خدمات متعددی انجام دادم. پس‌ازآن با توجه به این‌که بحث جنگ‌های شیمیایی تازه شروع‌شده بود من نظر خاصی داشتم که باید به مردم و خصوصاً در شهرهای مرزی آموزش داد که در مقابل مواد شیمیایی چگونه از خود محافظت کنند، اما مسئولینی که در آن زمان در جبهه بودند گفتند که این آموزش منطقی نیست و مردم دچار وحشت و اضطراب می‌شوند. این مسئله آسیب‌های روانی را به همراه داشت و امروز جانبازانی را می‌بینیم که از آسیب‌های شدید ریوی و چشمی رنج می‌برند که این‌ها در زمان جنگ کمتر از یک سال داشتند و اگر یک آموزش ساده داده می‌شد که یک دستمال خیس بر روی چشم این بچه‌ها می‌گذاشتند، چنین اتفاقی رخ نمی‌داد.

سلول‌های بنیادی

بحث سلول‌های بنیادی در جهان به یک دهه اخیر برمی‌گردد که توسط دانشمندان آمریکایی آزمایش‌شده و ما نیز در ارتباط با جانبازان شیمیایی به دلیل آن‌که مشکل اصلی آن‌ها مشخص نبود بر این باور بودیم که سلول‌های بنیادی چشمشان از بین رفته است و اولین پیوند سلول‌های بنیادی چشم را در جهان در ارتباط با این جانبازان شروع کردیم و به همراه تیمی متشکل از دوستان در دانشگاه شهید بهشتی و دانشگاه بقیه‌الله در سال ۷۸ این سلول‌ها را پیوند زدیم و بعد با پاتولوژی اثبات کردیم که سلول‌های بنیادی در آن‌ها از بین رفته است. البته ابتدا در حد حدسیات کلینیکی بود و مطمئن نبودیم که به نتایج مثبتی برسیم اما خوشبختانه دید این بیماران و خصوصاً افرادی که در حد نابینایی کامل بودند فوق‌العاده بهتر شد. همچنین پس از عمل، پیوند را در مورد بیماران دیگر نظیر افرادی که سوختگی شیمیایی، سوختگی قلیایی و سوختگی اسیدی دارند یا مواقعی که در خانه مواد شیمیایی در چشم آن‌ها رفته و باعث آسیب‌هایی در چشم شده و نیز یک سری بیماری‌های مادرزادی انجام دادیم که نتایج در افراد عادی ۴۰ تا۵۰ درصد بود، اما در جانبازان شیمیایی بیش از۹۰ درصد است.

 

کاربرتر

غلام دلشاد می‌گوید چهارده سال از نعمت بینایی محروم بودم چشم راستم دودهم دید داشت چشم‌چپم بینایی‌اش صفر بود به کشورهای سوئد، آلمان و بلژیک اعزام شدم در شهر گان بلژیک بهترین چشم‌پزشکان دنیا حضور دارند.

اما آن‌ها از درمانم عاجز بودند و توکل نکردند اقدامی کنند تا اینکه در کمال ناباوری فرشته نجاتم شخصاً به من تماس گرفت او خود را دکتر جدیدی از برو بچه‌های سپاه معرفی کرد بعد از توضیحات لازم در خصوص دست‌یابی به سلول‌های بنیادی و اینکه ما قصد داریم شما به‌عنوان اولین کاندید پیوند به تهران دعوت شوید خوشحال بودم

و خلاصه پس از ۹ساعت در اتاق عمل و بعد از ۴۸ ساعت نور را دیدم و بعد از یک هفته توانستم روزنامه بخوانم و من زیر تیغ جراحان ایرانی باافتخار گفتم اگر موفق هم نشوید حرفی نیست شما به علم سلول‌های بنیادی و دستاوردهای جدید دست‌یابید برای ما افتخار است.و خدای را شاکرم که الآن می‌توانم رانندگی کنم مطبوعات را مطالعه جدیدم کامل است و همه ساله از دکتر جدیدی و دکتر جوادی تقدیر می‌کنم دوستان همه‌کسانی که در اعتلای ایران پاینده تلاش می‌کنند می‌بوسم.